نویسنده: حبیب ا... نبی اللهی قهفرخی - ۳٠ خرداد ۱۳٩٠
همانطوری که یک هنرمند در رشته ای هنری دارای استعداد و توانایی است و با عشق و علاقه به خلق آثار ارزشمندی در آن رشته موفق می گردد هنردوست هم به نسبت ذوق و علاقه اش به یکی از این رشته های هنری و یا بیشتر توجه و علاقه نشان می دهد.یکی خط را دوست دارد و دیگری نقاشی و بعضی هم موسیقی و افرادی هم به همه ی هنرها توجه دارند و عشق می ورزند. بعضی از افراد خطاط نیستند اما خط زیبا را دوست دارند نقاش نیستند اما وقتی در مقابل یک تابلو نقاشی قرار می گیرند محو تماشای آن شده ، لذت می برند و آن را تحسین می کنند. همین تمایل و اشتیاق نشان می دهد که هنردوست هم ، خود به نوعی هنرمند است زیرا ذوق ، شوق و علاقه ای که در درون وی وجود دارد نظر و توجه اش را به سوی هنر مورد علاقه و سلیقه اش جلب می کند. این مسئله در مورد شعر ، داستان ، مجسمه و همینطور سایر هنرها صدق می کند.اکنون سخن بر سر یکی از این هنر ها یعنی شعر و شاعری است و اینکه چرا بعضی از شعرها به دل می نشیند ، البته برای همه ی دل ها نمی توان چنین نسخه ای پیچید زیرا شعر هم دوستداران و مشتاقان خاص خود را دارد و این افراد یا شاعرند و یا از دور دستی بر آتش دارند و یا شعردوست هستند و دراینجا به دل نشستن مفهومی فراتر از لذت بردن از آهنگین بودن شعر دارد و بیشتر به درون مایه ، محتوا و حرفی که شعر برای گفتن دارد توجه شده است. زیرا در محتوای بعضی از اشعار اندیشه های ارزشمند و درخورتحسینی وجود داردکه انسان را به تفکر ، دقت و تامل وامی دارد و اشعاری که حاوی صفاتی از قبیل عشق،مهر،محبت،دوستی،صفا،صمیمیت،یگرنگی،عاطفه،همدردی،نوعدوستی وگاهی هم قهروآشتی است تاثیرگذاراست و بالطبع انسان را از کینه،عداوت،دشمنی،تکبروغرور برحذر می دارد و سادگی ، لطافت و عدم پیچیدگی آن ها ،درک شان را آسان می کند به همین خاطر تعدادی از اشعار تقریبا در همین زمینه ها انتخاب گردیده است.البته ناگفته نماند ممکن است محتوای شعری که مورد علاقه یک نفر قرار می گیرد در دیگری هیچ تاثیری نداشته باشد وحسی را در او بر نیانگیزد و این موضوع بستگی به طرز تفکر و دیدگاه و اندیشه وی دارد چون شعر ها هم مضامین فرهنگی ، اجتماعی ، تاریخی و.... دارند و نگاه افراد به آن ها بستگی به طرز تفکر و دیدگاهشان دارد و ایرادی هم ندارد به همین خاطر هم هنرمند و هم هنر دوست هرکدام دیدگاه خاص خود را دارند و از زاویه دید خود به مسائل می نگرند یکی اشعار شاد را دوست دارد و دیگری غمگین و یکی هم مفهوم آن ها را. درمورد ترانه هم همینطور است گاهی ترانه ای را گوش می دهیم و از ریتم و آهنگ آن لذت می بریم بدون توجه به کلام و محتوای ترانه ای که ترانه سرا سروده است. درضمن این مطلب و اشعار انتخابی یک برداشت شخصی و ناقص و قطره ای از دریای بی کران شعر و شاعری است و خوب می دانم که غزل ها ، رباعی ها ، دوبیتی ها و ترانه ها و... .بسیاری وجود دارد که آوردن حتی نام آن ها وقت زیادی می طلبد و دیگر اشعار حافظ ، سعدی ، مولانا و.... جای خود دارند سعی شده برای نمونه اشعار کوتاهی از تعدادی شاعر انتخاب گردد که وقت زیادی را نگیرد حال آن که این عزیزان اشعار بلند و به مراتب قابل تامل و تاثیر گذارتری دارند بدینجت فقط چند نمونه از منابع موجود و محدودی که در دسترس قرار داشت، انتخاب و یادداشت گردید که در اینجا درج می گردد. امیدوارم مورد قبول شما عزیزان واقع شوند و توفیق اشعار بیشتری از این دست نصیبتان گردد .حتی ممکن است خود شما هم چنین سروده ای داشته باشید که از سعادت خواندن آن محروم باشیم.حال همراه شاعر بر بال خیال در مسیر واژه ها به سرزمین احساس و اندیشه ی زلال شاعر سفر می کنیم تا آنچه را که وی حس و تجربه کرده با دل و جان بنوشیم و لذت ببریم :
اقیانوس
چنین است گویی:
که با جامی خالی،
بر ساحلی صخره ای،
پیش روی امواج
ایستاده ام
واپاش ساحل کوب موج ها
صخره ی زیر پایم را می شوید
و من هر بار
که موج در می رسد
جام بر کف،
خم می شوم
به بوی سهمی
کز کاکل موج بر می گیرم
اما از آن پیش
موج در خود واشکسته است
و من،
عزمی دوباره را
چون پرچمی،
بر صخره واپس می ایستم
دگر باره چون موجی پیش می رسد
جام را چون داسی قوس می دهم
تا از سر خوشه ی آب
دسته ای واچینم
اما، باز
جام خالی است
و دریا در موج
و فاصله،
به درازای یک دست
و به دوری یک تاریخ
شتک خیزاب امواج،
تنها
یک دو قطره
بر دیواره ی شفاف جام می چکاند
و عطارد، در جام من است
نهج البلاغه را می بندم
دکتر علی موسوی گرمارودی
حماسه درخت
جز از مادرم ستاره،
درسی نیاموختم
که بر دور دست نشست
و بزرگیش را به رخ نکشانید
- در همانحال که از خورشیدها بزرگتر بود
و در خور دید من نور افشاند
و جهان را
از دوردست
به نظاره ای هماره
به تماشا نشست
و همیشه در شمار انبوه ستارگان بود.
حماسه رود را درودی نباید گفت
که از خروش ناگزیر است
من تلاش آبی را
کز آوند گیاهی خُرد
بالا می رود،
بیش پاس می دارم
تا رودی
که با غرشی بلند
در بستری ناگزیر می رود...
دکتر علی موسوی گرمارودی
مروارید مهر
دو جام یک صدف بودند
دریا و سپهر
آن روز
در آن خورشید
این دردانه مروارید
می تابید
من و تو،هردو،درآن جام های لعل شراب نور نوشیدیم
مرابخت تماشای تو بخشیدند و
برجان و جهانم نورپاشیدند
توراهم،ارمغانی خوشتر ازجان وجهان دادند
دلت شد چون صدف روشن
به مروارید مهر
آن روز
فریدون مشیری
احساس
بسترم
صدف خالی یک تنهایی است
وتوچون مروارید
گردن آویز کسان دیگری
هوشنگ ابتهاج
شاه بیت
من ندانم که کیم
من فقط می دانم
که تویی
شاه بیت غزل زندگیم
حمید مصدق
سنجاقک
در سایه چاقو
سنجاقک
خواب رفته است
-نه
بیدارش مکن
پیراهن خونیت را بر شانه گیلاس بن رها کن
که به دریا بپراکند باد
خاطره هایش را،
درسایه چاقو
سنجاقک
خواب رفته است،
با رویای دو باز جوان
در پرهایش
شمس لنگرودی
شکل مرگ ها
در میان گونه گونه مرگ ها
تلخ تر مرگی ست مرگ برگ ها
زان که در هنگامه اوج و هبوط
تلخی مرگ ست با شرم سقوط
وز دگر سو،خوش ترین مرگ جهان
-زانچه بینی،آشکاراونهان
روبه بالا و زپستی ها رها
خوش ترین مرگ ست مرگ شعله ها
دکتر شفیعی کدکنی
محو و مات
گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟
و آنچنان مات، که یکدم مژه بر هم نزنی!
-مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی!
فریدون مشیری
کارسینوما
گفتم چه خیال انگیز!
شاید نام گلی است که دربهار غربت می شکفد
یا جزیره ای در جغرافیای سیاحت هاست
یا زنی زنستان،درقصه ناخوانده است
سرانجاموبه ناگاه
در دانش تن یافتم که«کارسینوما» چیست
وچه غبن کریهی
آنگاه
که از خواب پریان دریا پریده باشی با نیش پنجتابی برناکجای تنت
آشناجان!
گاه باشد که جستن چیزی گم کردن آن نیز هست
مفتون امینی
آه ، آن همه خاک
بر خاک،چه نرم می خرامی ،ای مرد
آن گونه،که بر کفش تو ننشیند گرد
فردا،که جهان کنیم بدرود،به درد
آه،آن همه خاک را چه می خواهی کرد؟
فریدون مشیری
هدیه
من ازنهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
وازنهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدهام کوچه خوشبخت بنگرم
فروغ فرخ زاد
قاصدک ها
باد
کژ مژ
می وزد
اینجا
و مجموعی
گل قاصد
می رسند از هر طرف
چندان
کز انبوهی
می دهند آزار چشم و سد دیدارند
دکتر شفیعی کدکنی
گل های یاس
دوش،آن رشته های یاس، که بود
خفته بر سینه ی دل انگیزت،
راست گفتی که آرزوی منست
که چنان گشته گردن آویزت.
با چه لبخندهای نازآلود،
با چه شیرین نگاه شورانگیز،
باز کردی ز گردن و، دادی
به من آن یاس های عطرآمیز!
بوسه دادم بسی به یاد تواش:
دلم از دست رفت و مست شدم.
آن چنانش به شوق بوییدم
که به بوی خوشش ز دست شدم.
دوش، تا وقت بامداد،مرا
گل تو در کنار بالین بود.
در بر من بخفت و عطر افشاند،
بسترم، تا به صبح، مشکین بود.
به شگفت آمدم که، این همه بوی
ز گلی این چنین، عجب باشد!
حیرتم زد که: راز این گل چیست؟
که جنینم از آن طرب باشد!
آه ،دانستم،-ای شکوفه ی ناز!-
راز این بوی مستی آمیزت:
کاندر آن رشته، بود پیچیده
تاری از گیسوی دلاویزت!
هوشنگ ابتهاج
سفر به خیر
«به کجا چنین شتابان؟»
گون از نسیم پرسید
-«دل من گرفته زینجا،
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟»
-«همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم...»
-«به کجا چنین شتابان؟»
-«به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم.»
-«سفرت به خیر! اما،تو و دوستی،خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه ها،به باران،
برسان سلام ما را.»
دکتر شفیعی کدکنی
اتفاق
افتاد
آنسان که برگ
-آن اتفاق زرد-
می افتد
افتاد
آنسان که مرگ
-آن اتفاق سرد-
می افتد
اما
او سبز بود و گرم که
افتاد
قیصر امین پور
سفرنامه باران
آخرین برگ سفرنامه باران،
این است:
که زمین چرکین است.
دکترشفیعی کدکنی
حسرت همیشگی
حرف های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!
قیصر امین پور
دریا
حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کارام درون دشت شب خفته ست
دریایم و نیست باکم از طوفان:
دریا،همه عمر،خوابش آشفته ست
دکترشفیعی کدکنی
بنویس
بنویس و هراس مدار
از آن که غلط می افتد
بنویس و
پاک کن
همچون خدا که هزاران سال است
می نویسد و پاک می کند
و ما هنوز مانده ایم
در انتظار پاک شدن
و بر خود می لرزیم.
شمس لنگرودی
سایه اندوه
هرچه کمتر شود فروغ حیات
رنج را،جانگداز تر بینی
سوی مغرب چو رو کند خورشید
سایه ها را، دراز تر بینی
رهی معیری
برگ بی درخت
گر درختی از خزان بی برگ شد
یا کرخت از سورت سرمای سخت
هست امیدی که ابر فرودین
برگ ها رویاندش از فر بخت
بر درخت زنده بی برگی چه غم؟
وای بر احوال برگ بی درخت!
دکترشفیعی کدکنی
شبنم
سپیده دمان
که خورشید
ستارگان نیمه شبی را بر می چیند
شب،
بر زانویش خم می شود و می گرید،
آه،چه شبنم شفافی می بارد
شمس لنگرودی
روزن
من فکر می کنم که پشت همه ی تاریکی ها
شفافیت شیری رنگ حیات است
این راز را
من از حفره ی مهتاب و روزنه ی
ستاره ها دریافته ام
شمس لنگرودی
دست های تو
با هرچه عشق نام تو را می توان نوشت
با هرچه رود راه تو را می توان سرود
بیم از حصار نیست که قفل کهنه را
با دست های روشن تو می توان گشود
محمدرضا عبدالملکیان
تعدادی از اشعار بخاطر طولانی بودن فقط نام آن ها در زیر آمده است که بمرور توفیق خواندن آن ها بدست خواهد آمد
مرگ قو،مهدی حمیدی-زندان خاک،رهی معیری-دوباره می سازمت وطن،سیمین بهبهانی-کارون،فریدون توللی- دلم برای خودم تنگ می شود،محمدعلی بهمنی- ثارالله،موسوی گرمارودی-باران،گلچین گیلانی-دست در دست،فریدون توللی- تولدی دیگر،فروغ-خنده های رنگ رنگ،اسدا... شعبانی-زمستان،اخوان ثالث-فرزند،فریدون توللی-عجب صبری خدا دارد،معینی کرمانشاهی-درگلستانه،سهراب سپهری- دهاتی،محمدعلی بهمنی-فعل مجهول،سیمین بهبهانی-سرود،شاملو-معلم و شاگرد،سیمین بهبهانی-نابیناوستمگر،رهی معیری-آب،سهراب سپهری-کوچه،فریدون مشیری-نغمه حسرت،رهی معیری-مریم،فریدون توللی-بهار بهار،محمدعلی بهمنی