درباره نویسنده
حبیب ا... نبی اللهی قهفرخی
مهمانم که باشی/ بر سفره ای خالی/ هر روز هم که بیایی/ سیر نمی شوم/ باور کن/ برکت سفره ام! وبلاگ حاوی داستان، شعر، ترانه، شبکه های سیما.کلیه نوشته ها متعلق به نویسنده وبلاگ بوده و در سایت شعرنو و آوای دل به ثبت رسیده است لذا استفاده با ذکر نام نویسنده و منبع بلامانع خواهد بود.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • فانوس دریایی
  • مترسک
  • با تو می مانم
  • شبنم
  • سرنوشت
  • نگران نباش!
  • چرا بعضی از شعرها به دل می نشیند؟
  • برد و باخت
  • امیر کوچه های شب
  • جای تو خالی - برای امام«ره»
  • عشق به توان 2 !
  • دوستت داشته باشم یا نه !
  • شاید برف ببارد !
  • یا فاطمه (س)
  • روز معلم
  • پرنده !
  • اندوه
  • حسرت
  • بهار آمد...
  • به دلت بد نیار !
  • هرگز !
  • چه فرقی می کند؟
  • آرزوی دیدار
  • طبیعت شمال
  • چقدر تنبل شده ام؟
  • فقط،جاذبه داری!
  • بی تعارف می گویم!
  • کوچه
  • چندشعر
  • آرزو
کلمات کلیدی مطالب
  • فانوس دریایی (۱)
  • مهمان/داستان (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • امرداد ۸۸
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • آذر ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • مهر ۸٤
  • خرداد ۸٤
  • اردیبهشت ۸٤
  • فروردین ۸٤
  • بهمن ۸۳
  • دی ۸۳
  • آذر ۸۳
  • آبان ۸۳
  • مهر ۸۳
  • شهریور ۸۳
  • امرداد ۸۳
  • تیر ۸۳
دوستان من
  • آتشکده دل: جناب محسن مهرپرور
  • ادب فارسی
  • از در مخفی: جناب بهزاد خواجات
  • از شب،تنهاسیاهی حرف می زنم: جناب رامین اقتصاد
  • اشعار من غزل،مثنوی: جناب محمدرضا بیانی
  • اشعاراحسان اکابری: جناب احسان اکابری
  • اشعارمن: بانو ژیلا راسخ
  • اشعاری از دل: جناب محمدرسول باوندپور
  • آشنای غریب: جناب مهدی چراغی
  • اعتراض نه احتراز: جناب بامداد امید
  • اعماق تاریک خیال: جناب کاوه روحانی
  • انجمن ادبی فردوسی تبریز: استاد جعفر سرخی
  • انجمن شاعران ایران
  • اندیشه ی مازیار: جناب مازیار اشرفی
  • آهنگ.تصویر.اس.ام.اس
  • آوای دل/محبوب ترین سایت شعر
  • باران شعر خزان: بانو ام البنین بهرامی
  • بنُدهٍش ، شعر و ادبیات: جناب مهدی کمالی آزاد
  • به نام الهه عشق: بانو شراره اسمعیلی تکلیمی
  • بی نشان: جناب شمس الدین عراقی
  • پایگاه جناب محمدرضا سرشار
  • پر پرواز: بانو زهرا حبیبی
  • پرواز پرستو: بانو فاطمه سالاریه
  • پنجره ای رو به دل: بانو زهره طغیانی
  • ترانه های پا پتی: جناب جواد نوروزی
  • تنها می توان عاشق بود: بانو دریا آبی
  • جای پای خدا: بانو اکرم بهرامچی
  • حرف دل بی تا: بانو بی تا عرب زاده
  • حرفهای دلم: جناب رضا شریفی
  • حیــــلا: جناب حمیدرضا لاری
  • خاطره من: جناب آرمان صورتگر
  • خانه شاعران باسمنج: جناب احمد زمین نورد
  • خلاصه روابط فيزيک دبيرستان
  • خلوتکده: جناب محمدجواد حیدری
  • در انتظار: بانو بهنوش سلگی
  • دست نوشته ها و اشعار: بانو سیده زهره ارزه گر
  • دست نوشته های من: جناب علی لواف
  • دم مسیحایی : بانو سمیه ملاتبار
  • ردای کهنه: بانو راشین گوهرشاهی
  • رنگ پاییز: جناب داود
  • زمستانم: جناب محسن کوشکی
  • سال های تاکنون: جناب عبدالجبار کاکایی
  • سایه سرو: جناب کریم لقمانی سروستانی
  • سپیدهای من: جناب امیر آرام
  • سردار غم : جناب مهدی محمدزاده
  • سرگشته: بانو الهه عارف
  • سکوت: جناب حجت ا... یعقوبی
  • شاعر آبی دل: جناب مجید آذر دشتی
  • شبانه های بی: جناب سید روح الله نورموسوی
  • شبکه پنج سیما
  • شبکه جهانی جام جم
  • شبکه چهارسیما
  • شبکه دو سیما
  • شبکه سه سيما
  • شبکه یک سیما
  • شبهای بی تو: جناب مصطفی عابدی اردکانی
  • شعر زلال: جناب دادا بیلوردی
  • شعر طنز تلخ: جناب عباس یزدی
  • شعر نو گفته های من: بانو الناز غیاثی
  • شعر نو موج ناب: جناب بهزاد چهارتنگی
  • شعر هیچ: جناب محسن نقابی
  • شعرناب/مجموعه اشعار شاعران پارسی زبان
  • شعرنو/مجموعه آثار شاعران معاصر و جوان
  • شهرمن+معاصر: بانو اعظم
  • صاحبدلان
  • صدا و سیما
  • صدای سرزمين مادری
  • صف شکن: جناب مسعود صف شکن
  • طربنامه عشق: جناب جاوید مدرس اول
  • عشق عليه السلام: جناب علیرضا قزوه
  • کافه شعر: جناب مهدی کرمی
  • کبوترانه: جناب مهدی یوسفی نژاد
  • کسی به نام اتی: جناب عبدالحسین بان
  • کشکول درد: جناب منتظر حسین آبادی
  • کیهان نامه رحیق: جناب رضا رحیق
  • گذر از خود: بانو زهره براتی
  • ما شمع مرده ایم...: جناب کریم لقمانی سروستانی
  • مجنون ترین غزل: بانو آرمینه کاظمی
  • مجنــون: جناب رضا محبی راد
  • مسافر: جناب عبدالحسین خورشیدی
  • من اینجا بس دلم تنگ است: جناب هادی قاسمی
  • مهرگان: جناب سعید مطوری
  • نمستان: جناب محمد جواد فاضلی
  • نوشته های بیاد ماندنی: بانو شیرین میناسرشت
  • هرکه را صبرنیست...: بانو میترا عرب
  • همراوی
  • همطاف: بانو همطاف
  • همه ی خاطرات جهان: بانو مریم نظری
  • هیرو ویر- موسیقی.شعر: جناب کرم قلاوند
  • واژه اشعار شخصی: جناب رضا بیات
  • وبلاگ ادبی: جناب جابر ترمک
  • وطنم دلفان: جناب اصغر بارانی
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر





http://www.shereparsi.com

www.shereno.com

کد نمایش آب و هوا

کد نمایش آب و هوا

فـانــــــوس دریـــــایی جنـــــوب southeast lighthouse
داستـان ، شعـر ، ترانـه ، مقالـه
فانوس دریایی
نویسنده: حبیب ا... نبی اللهی قهفرخی - ۸ دی ۱۳٩٠

 

 

نور این فانوس دریایی                      در دل شب ها به زیبایی

بهر هرگمشده در دریا                      می تابد شب به شکیبایی

همه شب با دو چشم تارم               تا بیایی در انتظارم

پای این فانوس دریایی                     به امید لحظه  دیدارم

در دل شب ها به تنهایی                  مونسم فانوس دریایی

با دلی پر از امید هر شب                 چشم به راهم تا تو بیایی

فانوس و ساحل و این دریا                شده اند همدم من اینجا

همه شب من دارم این باور              که تو یک شب می شوی پیدا

نظرات ()



مترسک
نویسنده: حبیب ا... نبی اللهی قهفرخی - ٢۳ آذر ۱۳٩٠

 

به هیچ پرنده ای

آزارم نرسیده

نمی خواهم گرسنه بمانند

مرا

نگذار و برو

آدم

گزینه مناسبی نیستم

بجای

تو !

نظرات ()



با تو می مانم
نویسنده: حبیب ا... نبی اللهی قهفرخی - ۱٠ مهر ۱۳٩٠

مادر حسین گفت:

- ببین چطور دست توی گردن هم انداختن

مادر محمد گفت:

-         آره خواهر ، مثه دو تا برادرن

-         همینه دیگه ، چون از بچگی با هم بودن

-          تا امروز هیچوقت از هم جدا نشدن

-         آره، یه جون توی دو قالبن

-         یادت میاد وقتی محمدم از نردبان افتاد و پاش شکست ، حسین تو ، کولش کرد و بردش درمانگاه

-         آره خواهر ، خدا حفظش کنه

         چند ساعتی از ظهر گذشته بود. بچه ها همگی ، در حال اعزام به جبهه های جنگ جنوب بودند و خانواده ها برای بدرقه آن ها دور تا دور چهار اتوبوسی که برای بردن آن ها آمده بود جمع شده بودند و برخلاف حزن و اندوهی که در نگاه آن ها به چشم می خورد ، در چهره ی تک تک بچه ها ، شادی و نشاط غیر قابل وصفی مشاهده می شد و به نظر می رسید به راهی که  انتخاب کرده اند و می روند از صمیم قلب عشق می ورزند . همگی بعد از جدا شدن از خانواده و خداحافظی ، وقتی سوار اتوبوس شدند هر کدام از پنجره  برای خانواده خود دست تکان می داد.

مادر حسین با لبه چادر اشک هایش را پاک کرد و گفت:

-         خدا به همراهتون

اتوبوس ها حرکت کردند و بچه ها صلوات بلندی فرستادند. خانواده ها با چشمانی پر از اشک تا لحظه ی آخر ، به دور شدن اتوبوس ها چشم دوخته بودند. سپس به طرف خانه هایشان روانه شدند.

                                                      ***

         صبح شده بود ، اما هنوز  آفتاب در نیامده بود که اتوبوس ها به نزدیک شهر اهواز رسیدند. در اتوبوسی که محمد و حسین نشسته بودند بجز این دو ، بقیه در خواب بودند. آن ها شعله های آتش کارخانه ها ی اطراف شهر  را  از دور می دیدند. برای اولین بار بود که به جنوب سفر می کردند این سفر دوره جدیدی در زندگی آن ها محسوب می شد و برایشان تازگی داشت. اتوبوس ها بعد از رسیدن به کنار شهر وارد جاده کمربندی شدند و  از روی پل رودخانه کارون گذشتند و حدود دو سه کیلومتر آن طرف تر وارد پایگاه بزرگی شدند و در جایگاه خود ایستادند.

         بچه ها پیاده شدند بعضی از آن ها هنوز خواب آلود به نظر می رسیدند بعد از گرفتن ساک های خود و انجام مراحل ورود آن ها به پایگاه و صرف صبحانه به محل استراحت خود راهنمایی شدند.

                                                           ***

          تقسیم بندی بچه ها برای گردان های مختلف بعمل آمد و پس از دو هفته به گردان های خود اعزام شدند.  محمد و حسین که قبلا" آموزش لازم را برای حضور در جبهه دیده بودند و طی مدت حضور خود در گردان ، توانایی های خوبی از خود نشان داده بودند مورد اعتماد و عنایت فرمانده گردان قرار گرفتند به همین علت مامور شناسایی موقعیت دشمن شدند.

        زمانی که اعلام حضور گردان آن ها در جبهه فرا رسید و به یک منطقه مرزی اعزام شدند. محوطه وسیعی را دیدند که در مقابل آن ها یک خاکریز طولانی و بلند و اطرافشان سنگرهای متعددی  وجود داشت و حکایت از این می کرد که  قبلا" نیروهایی در این مکان مستقر بوده و دفاع می کردند و اکنون گردان آن ها با تمام امکانات و تجهیزات لازم در این مکان  برای حمله و دفاع از تجاوز دشمن مستقر شدند. روبروی آن ها بعد از خاکریز که منطقه دشمن بود تپه های زیادی به چشم می خورد.

       اولین اقدام بعد از استقرار کامل گردان به محمد و حسین ماموریت داده شد  تا آن جایی که مقدور است به منطقه دشمن نزدیک شوند و اطلاعاتی از موقعیت ، تعداد و امکانات آن ها به دست آورند.آن ها پس از برداشتن وسائل لازم حرکت کردند. چندین کیلومتر از محل استقرار خود دور شدند و تپه های زیادی را پشت سر گذاشتند آفتاب سوزان نیمروزی تن آن ها را داغ کرده بود و عرق از سر و روی آن ها می ریخت. تاکنون چنین گرمایی را تجربه نکرده بودند. چشم هایشان سوز می داد و عطش فراوانی پیدا کرده بودند. هرکدام جرعه ای از آب قمقمه های خود نوشیدند و دوباره حرکت کردند تا به آخرین تپه رسیدند و درحال بالا رفتن بودند که چند خمپاره در پشت سر آن ها منفجر شد. ناخودآگاه ترس مبهمی وجودشان را فرا گرفت. به همدیگر نگاهی انداختند، گوش های خود را گرفتند و در جای خود روی تپه دراز کشیدند.

          افراد دشمن که بی انگیزه و با اجبار به جبهه آمده بودند ، به همین علت ترس و واهمه وجودشان را آرام نمی گذاشت و هرچند وقت یکبار خمپاره هایی به اطراف شلیک میکردند. چند لحظه صبر کردند وقتی احساس کردند خبری نیست دست یکدیگر را فشردند و به طور جداگانه و سینه خیز هر کدام به یک طرف تپه حرکت کرد.

  حسین که زودتر رسیده بود با دوربین کل منطقه روبرویش را بررسی کرد. حدود چندین کیلومتر جلوتر ، محل استقرار دشمن بود. به محمد گفت :

-  اونا رو دارم می بینم 

محمد گفت:

-         مواظب باش دیده نشی

حسین گفت:

-          چشم

محمد هم به جایی رسید که آن ها را می دید به حسین گفت:

-         منم الان دارم اون نامردا رو می بینم.

حسین گفت:

-          ولی  فردا ، نمی بینی.

محمد  خنده ای کرد وگفت :

-         خب بهتره تا دیده نشدیم اطلاعات رو جمع آوری کنیم و زود برگردیم.

        هر دو مشغول تخمین نفرات و شمارش تانک ها بودند که دوباره چند خمپاره شلیک شد و یکی از آن ها درست روی تپه ، بین آن ها به خاک نشست و منفجر شد.حسین گفت:

      -    آخ

      و محمد هم چشمانش را با دست پوشاند و هر دو به پایین تپه غلتیدند. چند دقیقه  سکوت نگران کننده ای بین آن ها گذشت و هیچکدام حرفی نمی زد تا اینکه محمد گفت:

      -   حسین ، تو خوبی؟

حسین گفت:

      -   خوبم ، چیزی نیست ، تو آمارشون رو برداشتی؟

-         نه ، دیگه نمی تونم

-         چرا ؟

-    نمی بینم

-         دست هاتو بردار ببینم.

-         به خدا نمی بینم چشمام پرخاک شده. تو برو بالا ، یه آماری بگیر و بیا بریم

-         نمی تونم

-         توی چشمای تو هم خاک رفته؟

-         نه ، پاهام ترکش خورده نمی تونم بلند شم

-         خون ریزی داره ؟

-   حالا دیگه نه ، اون ها رو با چفیه بستم

محمد به طرف صدای حسین خزید تا به او رسید و گفت:

-    خب بریم بالای تپه

-    آخه چطوری ما که نمی تونیم

-   بیا ، بیا روی کولم

-    نمی شه ،  آخه پای تو...

-     می دونم ، مشکلی نیست وقت تلف نکن بیا

    حسین با تلاش زیادی روی کول محمد رفت

 محمد به سختی خود را به بالای تپه کشاند. حسین  دقیقا" تمام امکانات  دشمن را شناسایی کرد و محمد با راهنمایی حسین به پایین تپه سرازیر شد.

محمد گفت:

-         یه لحظه یاد اونوقت افتادم که از نردبان افتادم و پام شکست ، تو کولم کردی و بردی درمانگاه

حسین با خنده گفت:

-         پس حساب نداریم

        خورشید تا لحظاتی دیگر غروب می کرد و از گرمای  روزکاسته شده بود. همانطور که حسین  روی کول محمد بود با خوشحالی به محل اسقرار خود برگشتند.

                                                     ***

نظرات ()



شبنم
نویسنده: حبیب ا... نبی اللهی قهفرخی - ٢۳ شهریور ۱۳٩٠

بی سقوط

از بستر برگ

شب و سرما

فرقی نمی کند ، رفتن

وقتی

روز  و گرما

 در پیش است

با صعود !

نظرات ()



سرنوشت
نویسنده: حبیب ا... نبی اللهی قهفرخی - ۱۳ شهریور ۱۳٩٠

نگاه کن برف بارید

انکار نکن زمستان را

باور نداری ؟

سرنوشت درختان تناور را

به مرور

دور و نزدیک

جز این نبود

مگر تنها

تبر های حوادث را

باید به نظاره نشست

عجب !

با تنی خشکیده

به امید بهار نشستن

و شنیدن آوای پرندگان

نشسته بر شاخه هایت

دوباره

امید عبثی است

پس

 منتظر بهار نباش !

نظرات ()



نگران نباش!
نویسنده: حبیب ا... نبی اللهی قهفرخی - ٢ تیر ۱۳٩٠

دنبالم نگرد

گم نشده ام

نگران نباش!

از زمین که بیرون نمی روم !

نظرات ()



چرا بعضی از شعرها به دل می نشیند؟
نویسنده: حبیب ا... نبی اللهی قهفرخی - ۳٠ خرداد ۱۳٩٠

همانطوری که یک هنرمند در رشته ای هنری دارای استعداد و توانایی است و با عشق و علاقه به خلق آثار ارزشمندی در آن رشته موفق می گردد هنردوست هم به نسبت ذوق و علاقه اش به یکی از این رشته های هنری و یا بیشتر توجه و علاقه نشان می دهد.یکی خط را دوست دارد و دیگری نقاشی و بعضی هم موسیقی و افرادی هم به همه ی هنرها توجه دارند و عشق می ورزند. بعضی از افراد خطاط نیستند اما خط زیبا را دوست دارند نقاش نیستند اما وقتی در مقابل یک تابلو نقاشی قرار می گیرند محو تماشای آن شده ، لذت می برند و آن را تحسین می کنند. همین تمایل و اشتیاق نشان می دهد که هنردوست هم ، خود به نوعی هنرمند است زیرا ذوق ، شوق و علاقه ای که در درون وی وجود دارد نظر و توجه اش را به سوی هنر مورد علاقه و سلیقه اش جلب می کند. این مسئله در مورد شعر ، داستان ، مجسمه و همینطور سایر هنرها صدق می کند.اکنون سخن بر سر یکی از این هنر ها یعنی شعر و شاعری است و اینکه چرا بعضی از شعرها به دل می نشیند ، البته برای همه ی دل ها نمی توان چنین نسخه ای پیچید زیرا شعر هم دوستداران و مشتاقان خاص خود را دارد و این افراد یا شاعرند و یا  از دور دستی بر آتش دارند و یا شعردوست هستند و دراینجا به دل نشستن مفهومی فراتر از لذت بردن از آهنگین بودن شعر دارد و بیشتر به درون مایه ، محتوا و حرفی که شعر برای گفتن دارد توجه شده است. زیرا در محتوای بعضی از اشعار اندیشه های ارزشمند و درخورتحسینی وجود داردکه انسان را به تفکر ، دقت و تامل وامی دارد و اشعاری که حاوی صفاتی از قبیل عشق،مهر،محبت،دوستی،صفا،صمیمیت،یگرنگی،عاطفه،همدردی،نوعدوستی وگاهی هم قهروآشتی است تاثیرگذاراست و بالطبع انسان را از کینه،عداوت،دشمنی،تکبروغرور برحذر می دارد و سادگی ، لطافت و عدم پیچیدگی آن ها ،درک شان را آسان می کند به همین خاطر تعدادی از اشعار تقریبا در همین زمینه ها انتخاب گردیده است.البته ناگفته نماند ممکن است محتوای شعری که مورد علاقه یک نفر قرار می گیرد در دیگری هیچ تاثیری نداشته باشد وحسی را در او بر نیانگیزد و این موضوع بستگی به طرز تفکر و دیدگاه و اندیشه وی دارد چون شعر ها هم مضامین فرهنگی ، اجتماعی ، تاریخی و.... دارند و نگاه افراد به آن ها بستگی به طرز تفکر و دیدگاهشان دارد و ایرادی هم ندارد به همین خاطر هم هنرمند و هم هنر دوست هرکدام دیدگاه  خاص خود را دارند و از زاویه دید خود به مسائل می نگرند  یکی اشعار شاد را دوست دارد و دیگری غمگین و یکی هم مفهوم آن ها را. درمورد ترانه هم همینطور است گاهی ترانه ای را گوش می دهیم و از ریتم و آهنگ آن لذت می بریم بدون توجه به کلام و محتوای ترانه ای که ترانه سرا سروده است. درضمن این مطلب و اشعار انتخابی یک برداشت شخصی و ناقص و قطره ای از دریای بی کران شعر و شاعری است و خوب می دانم که غزل ها ، رباعی ها ، دوبیتی ها و ترانه ها و... .بسیاری وجود دارد که آوردن حتی نام آن ها وقت زیادی می طلبد و دیگر اشعار حافظ ، سعدی ، مولانا و.... جای خود دارند سعی شده برای نمونه اشعار کوتاهی از تعدادی شاعر انتخاب گردد که وقت زیادی را نگیرد حال آن که این عزیزان  اشعار بلند و به مراتب قابل تامل  و تاثیر گذارتری دارند بدینجت فقط چند نمونه  از منابع موجود و محدودی که در دسترس قرار داشت، انتخاب و یادداشت گردید که در اینجا درج  می گردد. امیدوارم  مورد قبول شما عزیزان واقع شوند و  توفیق اشعار بیشتری از این دست نصیبتان گردد .حتی ممکن است خود شما هم چنین سروده ای داشته باشید که از سعادت خواندن آن محروم باشیم.حال همراه شاعر بر بال خیال در مسیر واژه ها به سرزمین احساس و اندیشه ی زلال شاعر سفر می کنیم تا آنچه را که وی حس و تجربه کرده با دل و جان بنوشیم و لذت ببریم :

اقیانوس

چنین است گویی:

که با جامی خالی،

بر ساحلی صخره ای،

پیش روی امواج

ایستاده ام

واپاش ساحل کوب موج ها

صخره ی زیر پایم را می شوید

و من هر بار

که موج در می رسد

 

جام بر کف،

خم می شوم

به بوی سهمی

کز کاکل موج بر می گیرم

اما از آن پیش

موج در خود واشکسته است

و من،

عزمی دوباره را

چون پرچمی،

بر صخره واپس می ایستم

دگر باره چون موجی پیش می رسد

جام را چون داسی قوس می دهم

تا از سر خوشه ی آب

دسته ای واچینم

اما، باز

جام خالی است

و دریا در موج

و فاصله،

به درازای یک دست

و به دوری یک تاریخ

شتک خیزاب امواج،

تنها

یک دو قطره

بر دیواره ی شفاف جام می چکاند

و عطارد، در جام من است

نهج البلاغه را می بندم

دکتر علی موسوی گرمارودی

حماسه  درخت

جز از مادرم ستاره،
درسی نیاموختم
که بر دور دست نشست
و بزرگیش را به رخ نکشانید
- در همانحال که از خورشیدها بزرگتر بود
و در خور دید من نور افشاند
و جهان را
از دوردست
به نظاره ای هماره
به تماشا نشست
و همیشه در شمار انبوه ستارگان بود.
حماسه رود را درودی نباید گفت
که از خروش ناگزیر است
من تلاش آبی را
کز آوند گیاهی خُرد
بالا می رود،
بیش پاس می دارم
تا رودی
که با غرشی بلند
در بستری ناگزیر می رود...

دکتر علی موسوی گرمارودی

مروارید مهر

دو جام یک صدف بودند

دریا و سپهر

آن روز

در آن خورشید

این دردانه مروارید

می تابید

من و تو،هردو،درآن جام های لعل شراب نور نوشیدیم

مرابخت تماشای تو بخشیدند و

برجان و جهانم نورپاشیدند

توراهم،ارمغانی خوشتر ازجان وجهان دادند

دلت شد چون صدف روشن

به مروارید مهر

آن روز

فریدون مشیری

احساس

بسترم

صدف خالی یک تنهایی است

وتوچون مروارید

گردن آویز کسان دیگری

هوشنگ ابتهاج

شاه بیت

من ندانم که کیم

من فقط می دانم

که تویی

شاه بیت غزل زندگیم

حمید مصدق

سنجاقک

در سایه چاقو

سنجاقک

خواب رفته است

-نه

بیدارش مکن

پیراهن خونیت را بر شانه گیلاس بن رها کن

که به دریا بپراکند باد

خاطره هایش را،

درسایه چاقو

سنجاقک

خواب رفته است،

با رویای دو باز جوان

در پرهایش

شمس لنگرودی

شکل مرگ ها

در میان گونه گونه مرگ ها

تلخ تر مرگی ست مرگ برگ ها

زان که در هنگامه اوج و هبوط

تلخی مرگ ست با شرم سقوط

وز دگر سو،خوش ترین مرگ جهان

-زانچه بینی،آشکاراونهان

روبه بالا و زپستی ها رها

خوش ترین مرگ ست مرگ شعله ها

دکتر شفیعی کدکنی

محو و مات

گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟

و آنچنان مات، که یکدم مژه بر هم نزنی!

-مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی!

فریدون مشیری

کارسینوما

گفتم چه خیال انگیز!

شاید نام گلی است که دربهار غربت می شکفد

یا جزیره ای در جغرافیای سیاحت هاست

یا زنی زنستان،درقصه ناخوانده است

سرانجاموبه ناگاه

در دانش تن یافتم که«کارسینوما» چیست

وچه غبن کریهی

آنگاه

که از خواب پریان دریا پریده باشی با نیش پنجتابی برناکجای تنت

آشناجان!

گاه باشد که جستن چیزی گم کردن آن نیز هست

مفتون امینی

آه ، آن همه خاک

بر خاک،چه نرم می خرامی ،ای مرد

آن گونه،که بر کفش تو ننشیند گرد

فردا،که جهان کنیم بدرود،به درد

آه،آن همه خاک را چه می خواهی کرد؟

فریدون مشیری

هدیه

من ازنهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی

وازنهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدهام کوچه خوشبخت بنگرم

فروغ فرخ زاد

قاصدک ها

باد

کژ مژ

می وزد

اینجا

و مجموعی

گل قاصد

می رسند از هر طرف

چندان

کز انبوهی

می دهند آزار چشم و سد دیدارند

دکتر شفیعی کدکنی

گل های یاس

دوش،آن رشته های یاس، که بود

خفته بر سینه ی دل انگیزت،

راست گفتی که آرزوی منست

که چنان گشته گردن آویزت.

با چه لبخندهای نازآلود،

با چه شیرین نگاه شورانگیز،

باز کردی ز گردن و، دادی

به من آن یاس های عطرآمیز!

بوسه دادم بسی به یاد تواش:

دلم از دست رفت و مست شدم.

آن چنانش به شوق بوییدم

که به بوی خوشش ز دست شدم.

دوش، تا وقت بامداد،مرا

گل تو در کنار بالین بود.

در بر من بخفت و عطر افشاند،

بسترم، تا به صبح، مشکین بود.

به شگفت آمدم که، این همه بوی

ز گلی این چنین، عجب باشد!

حیرتم زد که: راز این گل چیست؟

که جنینم از آن طرب باشد!

آه ،دانستم،-ای شکوفه ی ناز!-

راز این بوی مستی آمیزت:

کاندر آن رشته، بود پیچیده

تاری از گیسوی دلاویزت!

هوشنگ ابتهاج

سفر به خیر

«به کجا چنین شتابان؟»

گون از نسیم پرسید

-«دل من گرفته زینجا،

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان؟»

-«همه آرزویم، اما

چه کنم که بسته پایم...»

-«به کجا چنین شتابان؟»

-«به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم.»

-«سفرت به خیر! اما،تو و دوستی،خدا را

چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی،

به شکوفه ها،به باران،

برسان سلام ما را.»

دکتر شفیعی کدکنی

اتفاق

افتاد

آنسان که برگ

-آن اتفاق زرد-

می افتد

افتاد

آنسان که مرگ

-آن اتفاق سرد-

 می افتد

اما

او سبز بود و گرم که

افتاد

قیصر امین پور

 

سفرنامه باران

آخرین برگ سفرنامه باران،

این است:

که زمین چرکین است.

دکترشفیعی کدکنی

حسرت همیشگی

حرف های ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

بازهم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود!

قیصر امین پور

دریا

حسرت نبرم به خواب آن مرداب

کارام درون دشت شب خفته ست

دریایم و نیست باکم از طوفان:

دریا،همه عمر،خوابش آشفته ست

دکترشفیعی کدکنی

بنویس

بنویس و هراس مدار

از آن که غلط می افتد

بنویس و

پاک کن

همچون خدا که هزاران سال است

می نویسد و پاک می کند

و ما هنوز مانده ایم

در انتظار پاک شدن

و بر خود می لرزیم.

شمس لنگرودی

سایه اندوه

هرچه کمتر شود فروغ حیات

رنج را،جانگداز تر بینی

سوی مغرب چو رو کند خورشید

سایه ها را، دراز تر بینی

رهی معیری

برگ بی درخت

گر درختی از خزان بی برگ شد

یا کرخت از سورت سرمای سخت

هست امیدی که ابر فرودین

برگ ها رویاندش از فر بخت

بر درخت زنده بی برگی چه غم؟

وای بر احوال برگ بی درخت!

دکترشفیعی کدکنی

شبنم

سپیده دمان

که خورشید

ستارگان نیمه شبی را بر می چیند

شب،

بر زانویش خم می شود و می گرید،

آه،چه شبنم شفافی می بارد

شمس لنگرودی

روزن

من فکر می کنم که پشت همه ی تاریکی ها

شفافیت شیری رنگ حیات است

این راز را

من از حفره ی مهتاب و روزنه ی

ستاره ها دریافته ام

شمس لنگرودی

دست های تو

با هرچه عشق نام تو را می توان نوشت

با هرچه رود راه تو را می توان سرود

بیم از حصار نیست که قفل کهنه را

با دست های روشن تو می توان گشود

محمدرضا عبدالملکیان

تعدادی از اشعار بخاطر طولانی بودن فقط نام آن ها در زیر آمده است که بمرور توفیق خواندن آن ها بدست خواهد آمد

مرگ قو،مهدی حمیدی-زندان خاک،رهی معیری-دوباره می سازمت وطن،سیمین بهبهانی-کارون،فریدون توللی- دلم برای خودم تنگ می شود،محمدعلی بهمنی- ثارالله،موسوی گرمارودی-باران،گلچین گیلانی-دست در دست،فریدون توللی- تولدی دیگر،فروغ-خنده های رنگ رنگ،اسدا... شعبانی-زمستان،اخوان ثالث-فرزند،فریدون توللی-عجب صبری خدا دارد،معینی کرمانشاهی-درگلستانه،سهراب سپهری- دهاتی،محمدعلی بهمنی-فعل مجهول،سیمین بهبهانی-سرود،شاملو-معلم و شاگرد،سیمین بهبهانی-نابیناوستمگر،رهی معیری-آب،سهراب سپهری-کوچه،فریدون مشیری-نغمه حسرت،رهی معیری-مریم،فریدون توللی-بهار بهار،محمدعلی بهمنی

نظرات ()



برد و باخت
نویسنده: حبیب ا... نبی اللهی قهفرخی - ٢۸ خرداد ۱۳٩٠

ابر بارید

بر بوم خیال

و شست

نگاه دور

تو بردی

همه ی آنچه

نبود

در بود تو

و اکنون

من باختم

همه ی آنچه

بود

در نبود تو

نظرات ()



امیر کوچه های شب
نویسنده: حبیب ا... نبی اللهی قهفرخی - ٢٢ خرداد ۱۳٩٠

از کدامین خلق نیکویش بگویم این زمان

خلق نیکویی که گویند تا ابد پیر و جوان

جملگی از مرد و زن ، پیر و جوان ، هم کودکان

 گفته اند دارد قلبی ، پرعطوفت با نگاهی مهربان

کوچه ها شب می نشست در خلوتش چشم انتظار

  تا بیاید یک امیری ، اشک شوقی آورد بر دیدگان

خوش به حال آن یتیم کز دست او خورده عسل

کاش من بودم یتیمی زیر بال اش آن زمان

در سخا هم بخشش و مهر بنده ای کو این چنین

مثل او بخشنده تر ،  از ابر پر باری ز باران

داده اطعام بر اسیر هم بی نوا هم بر یتیم   

یاوری روزی رسان دارای قلبی مهربان

با نگاهی دور و نزدیک در کجا یابی نشان

بی نشان لبخند نشاند بر لب بیچارگان

در کجا یابی چنین بخشنده در وقت رکوع

داده است انگشتری بر سائلی از دل و جان

در دفاع از حق بوده مظهری از عدل و داد

عا دلی کز عدل او بوده سخن در هر مکان

در نبرد فاتح تر از او کی شود پیدا چنین

 فاتحی بر خیبر و بدر و احد هم نهروان

در گذشت و در عبادت هم شجاعت بی نظیر

بوده است تا گوی سبقت را ربوده از میان

در کجا دلبسته ای یابی به زاری در نماز

نقطه ای دور گشته باشد توی نخلستان نهان

 در کلام هم بحث او دیگر نبود هیچ جای شک

چون که اثبات کلامش آیه ای بود از کتاب آسمان

نور خورشید همچو شمعی ناتوان بود در برش

چون که نورش بی نهایت می نوردید کهکشان

این صفات با خلق نیکو  را  ندارد هرکسی

جز علی (ع) تنها علی (ع) یاور ، امیر مومنان

نظرات ()



جای تو خالی - برای امام«ره»
نویسنده: حبیب ا... نبی اللهی قهفرخی - ۱٤ خرداد ۱۳٩٠

نیامد چون تو ، تا در هر دیاری

کند  در راه راستی پایداری

رهانیدی تو جان ها از اسارت

چو دادی یک کلام وحدت بشارت

جهانی را  همه مبهوت  کردی

نصیحت بر دشمن و هم دوست کردی

تو بودی مظهری از استقامت

کلامت ثابت و بود با صلابت

تو رفتی با دلی آرام به باقی

پیامت ماند ولی جای تو خالی

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »