فـانــــــوس دریـــــایی جنـــــوب
داستـان، شعـر، ترانـه، مقالـه 

داشتم می رفتم توی اتاق که مادرم گفت:

- پوزشون مثه دهن سگ بازشده.

فهمیدم ازکفش های من حرف می زند.پشت درایستادم ونرفتم تو.چندلحظه بعدپدرم جواب داد:

- هرکفشی براش می خرم دوماه بیشترپاش نیست.خودت که می بینی.اون وقتا که برای ما کفش می خریدن نمی ذاشتیم یه لک روشون بیفته.اما بچه های این دوره زمونه هرماه یه جفت کفش می خوان.

مادرم گفت:

- بالاخره چی.پابرهنه که نمی تونه بره مدرسه.بااین کفش ها، مسخره بچه ها می شه.

پدرم آهی کشیدوگفت:

-     چشمم آب نمی خوره این بچه یه کاره ای بشه.دلم می خواد وقتی مردم وخاکم کردین فقط سرمو بذارین ازقبر بیرون تا ببینم بعدا" چی ازآب درمیاد.

مادرم خنده ای کردوگفت:

-         اگه مردی که دیگه حالیت نیست.

پدرم باناله گفت:

-         خنده هم داره، بجای دورازجون وخدانکنه ای.

بازی آخر،کفش پای راستم راحسابی پاره کرده بود.بااین حرفهایی که پدرم زدخجالت می کشیدم مراببیند.برگشتم تادوباره بروم بیرون.وقتی رفتم توی حیاط برای اینکه کف کفشم برنگرددوزیرپایم گیرکند پایم رابیشتربلند می کردم وبلافاصله روی زمین می گذاشتم.کف کفشم مانند شلاق به زمین می خوردوصدا می کرد.وسط حیاط رسیده بودم که صدای خنده پدرم راشنیدم.سرم را برگرداندم اوومادرم راپشت پنجره اتاق دیدم.ایستادم.منهم خنده ام گرفته بود.مادرم دستش راروی بینی ودهانش گذاشته بوداما از حالت چشمانش معلوم بود که دارد می خندد.یک مرتبه خنده ازچهره پدرم محوشد.آهی کشیدورویش رابطرف مادرم کردوگفت:

      -     هرچه تلاش می کنم آخرسر یه جایی ش می لنگه.به لباساشون می رسم.گشنه می مونن.به شکمشون می رسم .تنشون لخت می مونه.چه کنم.خدامی دونه.راستش تقصیرخودمه .بچه دوستم به یکی دوتاهم راضی نبودم.اونا هم حق دارن.

دیدم اشک توی چشمانش جمع شده.دیگرطاقت نیاوردم وازحیاط زدم بیرون.بچه ها تاچشمشان به کفشم افتادزدندزیرخنده وایرج گفت:

-    بچه ها برین کنارمواظب باشین گازتون نگیره.

وقتی ایرج این حرف رازدعصبانی شدم وافتادم دنبال آن ها.هرکدام ازآن هایک طرف فرارکرد.ازصدای تق تق کفشم بیشتر می خندیدند.خسته شدم.نتوانستم هیچکدام رابگیرم.رفتم گوشه ای نشستم.بچه ها هم آرام آرام وباترس آمدند کنارم نشستند.

ایرج گفت:

-         شوخی کردم حبیب .ناراحت شدی؟

گفتم:

-         نه.حقمه

ابراهیم گفت:

-         راستی فردابابچه های محله بالا مسابقه داریم.

گفتم:

-         من که نمیام.

 ایرج گفت:

-         لج نکن دیگه.باهات شوخی کردم.معذرت می خوام.

گفتم:

-         آخه بااین کفش ها که نمی شه بازی کرد.می خورم زمین.

هوشنگ بلندشدآمد نزدیک .دستش راروی شانه من گذاشت وگفت:

-         همه پابرهنه بازی می کنیم.باشه.

گفتم:

-         پاهامون داغون می شه.

ابراهیم گفت:

-         نمی خوای بیای ،دنبال بهونه می گردی.

گفتم:

-         نه به خدا.نمی شه.خودت که می دونی اونا همیشه باکفش بازی می کنن.

هوشنگ گفت:

-         آخه بازی آخرمونه .ازپس فردامی ریم مدرسه.دیگه نمی تونیم بازی کنیم.

گفتم:

-         خب باشه میام اما به یه شرط.

ابراهیم گفت:

-         چه شرطی؟

گفتم:

-         توی دروازه باشم.

ایرج که خیلی زیرک بود برای اینکه من راراضی کندتا جلوبازی کنم گفت:

-         اصلا" حرفشو نزن.مگه می شه .پس کی گل بزنه؟

کمی مکث کردم وبعدگفتم:

-         خب باشه جلوبازی می کنم.

همه ی بچه ها خوشحال شدندوهوراکشیدند.قرارشدفرداعصرساعت 5 بعدازظهرهمه توی میدان محله بالا باشیم ورفتیم خانه هایمان.

***

ساعت حدود ده صبح بود که ازخواب بیدارشدم.دست وصورتم راشستم.وقتی صبحانه ام تمام شدمادرم گفت:

-         حالابیاببین بابات چی برات خریده؟

گفتم:

-خودم می دونم.

گفت:

-اگه می دونی بگوچی یه؟

گفتم:

-         حتما" کفشه دیگه.

مادرم گفت:

-     آفرین درست گفتی. ورفت ازتوی اتاق یک جعبه کفش باخودش آورد.جعبه کفش را ازدستش گرفتم ودرآن را بازکردم.دیدم یک جفت کفش مشکی بندی نوک تیزاست.خیلی خوشحال شدم.آن هاراازتوی جعبه بیرون آوردم وپوشیدم.خیلی نوبودند.به لباسهام نمی خوردند.نه به شلواروصله دارم ونه به پیراهن رنگ ورورفته ام.ولی بهتراز کفشهای پاره ام بودند.بندهای آن هارامحکم بستم ورفتم توی کوچه.بچه ها برخلاف دفعه قبل نخندیدند وهمه باهم گفتند :

-         مبارکه!چقدرنوکشون تیزه؟

ابراهیم گفت:

-         حبیب امروزحسابی پای اوناروقلم کن.

گفتم:

-         اگه یه شوت کنم توپ می ترکه مگه نه؟

ازذوق کفش هاراه افتادم توی کوچه .بچه هاهم دنبالم آمدند.کفش ها هم نو بودند وهم خشک.به این خاطر راه رفتن با آن ها یک طوری بود.برای اینکه به آن ها عادت کنم تا ظهر درکوچه ماندم وبابچه ها قدم زدیم.بعدرفتیم خانه هایمان.وقتی جلوی درکفشهایم راتوی جاکفشی گذاشتم از همه کفش ها نوتربود.مادرم سفره راانداخته بود.رفتم دست وصورتم را شستم وآمدم سرسفره نشستم.وقتی ناهارراخوردیم پدرم گفت:

-         بابا،کفش هات خوب بود؟

گفتم:

-         بله بابا،دستتون دردنکنه.

گفت:

-         اندازه بودن؟

گفتم:

-         بله

بعد گفت:

-     مبارکت باشه. اماببین پسرم.خواهرت رویابایه کیف سه ساله داره می ره مدرسه.مجتبی دوساله بایه جفت کفش داره می سازه ازتوهم کوچکتره.لیلاهم ازپارسال تاحالا بغیرازقلم ودفتروکتاب چیزی براش نخریدم.ساراهم که هیچ ،دیگه غذاخورشده وشیرخشک نمی خواد.اماتو پارسال دوتا کیف ودوجفت کفش ازبین بردی.بس که کیف هاروزدی به درودیوار،نه بندبراشون گذاشتی ونه زیپ.کفش هاتم ازبس که به توپ وسنگ وقوطی زدی پاره پوره شون کردی.این کفش هاهم دوماه نشده به این روزانداختی.مگه اونابرادروخواهرهای تونیستند.یه کمی به فکربیا.دیگه بایداین کفش هاروتاآخرتابستون سالم نگه داری.

ناخودآگاه گفتم:

-         تاآخرهمین تابستون؟

همه خندیدند.اول متوجه نشدم به چی می خندندتااینکه پدرم گفت:

-     بعیدم نیست.همینه که می گی.بچه ازاین تابستون که امروزبیشترنمونده.ودوباره شروع کردبه نصیحت کردن.امامن به این فکربودم که توی بازی کفش راست راخودم بپوشم وکفش چپ رابدهم به رضا.دلم برایش می سوخت.چون همیشه پابرهنه بازی می کرد.چپ پاهم بود.یک دفعه پدرم گفت:

-         شنیدی چی گفتم؟

دست پاچه شدم وگفتم:

-         نه.نه به رضانمی دم.

پدرم باتعجب سرش راتکان دادوگفت:

-         معلوم نیست این بچه توچه فکریه؟

حق بااوبود.هرنصیحتی می کرد بعدها مابه آن حرفش می رسیدیم.وقتی حرفهایش تمام شدبلندشدم ورفتم توی اتاق درازکشیدم طولی نکشیدکه خوابم بردتااینکه باتکانهایی که خواهرم لیلا به من داد ازخواب پریدم.گفتم:

      -    بذاربخوابم چی می خوای؟

آهسته گفت:

 بلندشو، بچه ها اومدن دم دردنبالت.

فهمیدم عصرشده بایدبرویم محله بالا برای مسابقه. بخاطرهمین بچه ها آمده انددنبالم.فورا"بلندشدم کفش هایم راپوشیدم وزدم بیرون وبابچه هابه طرف محله بالا حرکت کردیم.وقتی به میدان آن هارسیدیم دیدم همگی کنارمیدان جمع شده اندوهمه آن هاکفش،زیرپیراهن،شورت وجوراب پوشیده اند.امالباس بچه های ماهرکدام به یک رنگ وبعضی باکفش وبعضی هم بادمپایی که بادمپایی اصلا"نمی شد بازی کرد یعنی بیشترآن ها پابرهنه بودند.فقط کفش های من نوبود.دروازه ها رابادو تاسنگ بزرگ مشخص کرده بودند.داور سوت زدکه همه بیایند داخل زمین .بازی می خواست شروع شود.یادحرفهای پدرم افتادم ودلم نیامد باکفش هایم بازی کنم.آن هارادرآوردم وبردم کناردروازه خودمان بغل یکی ازسنگها گذاشتم وبه دانیال که توی دروازه بود گفتم:

-         دانیال مواظب کفش هام باش.

دانیال گفت:

-         خیالت راحت راحت باشه.

پابرهنه رفتم توی میدان اما ازاول می دانستم که آن ها ازماقوی ترهستند.بلافاصله بازی شروع شد.هنوز چنددقیقه ای ازبازی نگذشته بودکه یک گل خوردیم.بچه ها خیلی ناراحت شدند.چون بیشتربچه های ماپابرهنه بازی می کردندوجرات نداشتندزیاددرگیرشوندوتوپ راازتوی پای آن هابگیرند.می ترسیدندپایشان زخم شود.گل دوم راهم به مازدند.می خواستندگل سوم را بزنندکه توپ ازکناردروازه ردشدوخوردتوی کفش های من وهرلنگه اش رفت یک طرف.دویدم وآن هارابرداشتم باپیراهنم پاک کردم وگذاشتم کناردروازه ودوباره به دانیال گفتم:

-   مواظبشون باش

دانیال گفت:

-         حواسم به گل باشه یاکفشهات.

گفتم:

-         هردو

ورفتم وسط میدان.نیمه اول بازی تمام شد.بعدازکمی استراحت نیمه دوم شروع شد.درنیمه دوم خیلی تلاش کردیم که گل نخوریم وحداقل یک گل هم به آن هابزنیم اما نتوانستیم.خیلی خسته شدیم.آن هاهم گل دیگری نزدند.بالاخره بازی دوبرصفربه نفع آن هاتمام شد.غروب شده بودوهواداشت تاریک می شد.نفس نفس می زدیم.ازخستگی روی زمین درازکشیدیم .

ایرج گفت:

      -     بچه هاپاشین بریم دیگه .اونا رفتن .داره شب می شه.

همه بلندشدیم وراه افتادیم به طرف خانه هایمان.بچه ها دربین راه از همدیگرایراد می گرفتند.یکی می گفت چراپاس ندادی .یکی میگفت تقصیرتوبودکه گل خوردیم.هرکس دیگری رامقصرمی دانست.تارسیدیم توی کوچه مان خداحافظی کردیم وهرکس رفت خانه اش.وقتی رسیدم توی هال تامادرم چشمش به من افتاد گفت:

-         برگرد،برگرد بروتوی حموم یه دوش بگیر.

رفتم دوش گرفتم وآمدم شام خوردم وازبس که خسته بودم گرفتم خوابیدم.صبح که شدمادرم آمدبالای سرم بیدارم کردوگفت:

-         مگه نمی خوای بری مدرسه.

به سختی ازجایم بلندشدم.هنوز بدنم کوفته بود.رفتم دست وصورتم راشستم.صبحانه ام راخوردم .لباسهایم راپوشیدم.کیفم رابرداشتم ورفتم که کفش هایم رابپوشم.دیدم آن ها توی جاکفشی نبودند.صدازدم :

-         مامان کفش هام کو؟

مادرم ازتوی آشپزخانه گفت:

-         مگه دیروزنپوشیدی ورفتی توی کوچه.ببین وقتی برگشتی اونارو کجاگذاشتی.

زدم توی سر خودم.یادم آمد که قبل ازشروع بازی آن ها راکناردروازه گذاشته بودم.ازترسم همانطور باجوراب دویدم توی کوچه ورفتم بطرف محله بالا.بین راه حرفهای پدرم بخاطرم آمد که گفت « یه کمی به فکربیا.دیگه باید این کفش هاروتاآخرتابستون سالم نگه داری »ومن ناخودآگاه گفته بودم«تاآخرهمین تابستون»وهمه خندیدندوپدرم گفت«بعیدم نیست.همینه که می گی...»

وقتی به میدان رسیدم.دیدم سنگها سرجایشان هست ولی ازکفش هایم خبری نیست.

[ ۱٩ امرداد ۱۳۸۸ ] [ ۳:٠۱ ‎ق.ظ ] [ حبیب ]

چهل بهاررا بیشترپشت سرنگذاشته بودامابه تازگی قفسه سینه وقلبش دردگرفته بودوبیشترازهمه بخاطرمرگ شوهرش کاملا" شکسته وافسرده بنظرمی رسید.تنها وچشم براه دراتاقی محقروساکت به رختخواب تکیه داده وبه قفس قناری چشم دوخته بود.صدای زنگ درحیاط به گوشش رسید.به زحمت ازجایش بلندشد.آرام آرام ازتوی حیاط گذشت ودررابازکرد.ملیحه بود.دخترهمسایه بغلی.اززمانی که ملیحه دختربچه کوچکی بود توی دلش جاگرفته بود وبارها پیش خودگفته بود بایدبگیرمش برای حمیدم وملیحه عروسم بشه.یکروز که ملیحه رابغل کرده بودبه اوگفته بود توعروسم می شی؟وملیحه بازبان شیرینش جواب داده بود آره عروست میشم.وزن دهانش رابوسیده بود.

ملیحه قبلا" سلام کرده بود امازن که غرق درخاطرات گذشته خودبودمتوجه نشد.وقتی ملیحه برای باردوم سلام کردبه خودآمدوگفت:

-         سلام دخترگلم بیاتو.

ملیحه کاسه آبگوشت رابطرف زن درازکردوگفت:

-         خیلی ممنون ، بفرمایین اینومادرم داد.

 زن کاسه راگرفت وگفت:

-         دستش دردنکنه.

ملیحه چندتارموکه ازمقنعه اش بیرون زده وتوی صورتش آمده بودبادست زیر مقنعه کشیدوگفت:

-         قابل شمارونداره خاله.

زن به چشمان درشت ومژه های برگشته ملیحه نگاهی کردوگفت:

-         خودت قابلی عزیزدلم.

ملیحه سرش راپایین انداخت وگفت:

-         بااجازه، کاری ندارین خاله.

زن گفت:

-         بیاتودخترم یه کمی بشین.

-         نه خاله دیرم می شه.می خوام برم مدرسه.

-         خب، بعدکه برگشتی میای پیشم؟

-         چشم خاله،میام.

ملیحه خداحافظی کردورفت.زن ازپشت سرنگاهی به قدوبالای او انداخت و گفت خداحافظ عروس گلم ودررابست.کاسه رامحکم گرفت وآهسته آهسته رفت توی آشپزخانه.آن را روی میزگذاشت.می خواست سفره رابرداردکه یادش آمدنمازش را نخوانده است.زیرشیرظرفشویی وضوگرفت ورفت توی اتاق .چادرش راازروی رختخواب برداشت وروی سرش انداخت ولبه های آن راکه طرف شانه هایش بود بادست گرفت وزیرچانه گره زد.سجاده راپهن کردونمازش را خواندبعددستهایش را به طرف بالابلندکردوزیرلب دعایی خواند.سپس سجاده راجمع کردوگوشه ای گذاشت . ازتوی آشپزخانه سفره راآورد ووسط اتاق پهن کردوکاسه آبگوشت را کمی گرم کرد وآوردروی سفره گذاشت .نصف نان را توی آن خردکردومشغول خوردن شد.هنوزچندقاشق بیشترنخورده بودکه دوباره صدای زنگ درآمد. بلندشد.چشم براه حمیدبود.همین روزها بایدمی آمد.اما درراکه بازکرددیدمامورپست است.مستمری ناچیزماهیانه اش راآورده است.مامورگفت:

-         سلام مادر،حالتون چطوره؟

زن دستش را به چارچوب درگرفت وگفت:

-         ای الحمدالله.

مامور گفت:

-         ازپسرتون چه خبر؟

زن،لبخندی زدوگفت:

-         آخرسربازی شه.قراره همین روزهابیاد.دیگه دوسالش تموم شده.

مامورگفت: خداراشکر،ازتنهایی میای بیرون.

 و ازتوی کیفش یک دفتر جلدمقوایی ویک بسته اسکناس بیرون آورد.زن آهی کشیدوگفت:

-   ببخشین نمی تونم سرپابایستم .

ونشست کناردر.مامورهم کیف را زمین گذاشت وروبروی اونشست.پولهاراشمردوبه اوتحویل دادوزن توی دفترانگشت زد.وقتی ماموررفت.زن نگاهی به پولها کردوگفت خدارحمتت کنه وبرگشت توی اتاق.پولهاراروی قفسه کتابهای پسرش گذاشت ونشست کنارسفره.هرچه دست دست کردنتوانست چیزی بخورد.قلبش کمی تیرمی کشید.سفره راجمع کرد.مقداری دانه برای قناری ریخت وبه رختخواب تکیه داد.

 خوشحال بودکه حمیدازسربازی برگشته وموقع زن گرفتنش است.چه کسی بهترازملیحه.همیشه آرزوداشت قبل ازمرگش عروسی تنهافرزندش راببیندوباقیمانده عمرش رابه تنهایی نگذراندومونسی داشته باشد.پرنده نتوانسته بود هم زبان وهمدم اوبشود.ملیحه رامی خواست.دوست داشت ملیحه مونسش باشد.درس ملیحه تمام شده بود.نمی خواست فرصت را ازدست بدهدوملیحه عروس کس دیگری شود.همراه حمید به خواستگاری ملیحه رفتند.خانواده ملیحه کاملا" حمیدرامی شناختند.ازبدوتولد تاحالا که به سربازی رفته بود.حمیدراپسرمعقول وسربزیری می دانستندوبه اوعلاقه داشتند.خیلی سخت نگرفتند.وضع آنهابرایشان روشن بود.قبول کردند.انگارهمه ی دنیا را به زن داده بودند.حمیدوخانواده ملیحه تمام کارهای لازم راانجام دادند.حیاط چراغانی شده بود.همه ی همسایه آمده بودند.همهمه وشادی حیاط خانه زن را پرکرده بود.جشن عقدوعروسی آنها بخوبی برگزارشد. حمیدلباس سرمه ای پوشیده بودوملیحه درلباس سفیدمثل فرشته شده بود.ملیحه به زن نگاه می کرد وزن به ملیحه وهردو لذت می بردند.زن بلندشد که برودجلو وعروسش راکه درلباس عروسی زیباتر وجذاب ترشده بود دربغل بگیردوببوسداما نفسش بالانمی آمدو دردش شدیدترشده بود.همهمه وشادی دیگربگوشش نمی رسید.همه جاتاریک شده بود.می خواست فریادبزند که چراغهاراخاموش نکنید.آنهاراروشن کنید.دست بزنید. شادی کنید.اما صدایش بیرون نمی آمد.

***

      ملیحه از مدرسه برگشت.کیفش را در اتاق گذاشت وبه مادرش گفت:

-         مامان، کاسه را خاله اورد؟

-         مادرش گفت:

-         نه.

-         من می رم بگیرم.

-         باشه دخترم برو و زودبیا.

      ملیحه هرچه زنگ زد زن دررابازنکرد. ظهررابخاطرآورد.

-         بیاتودخترم یه کمی بشین.

-         نه خاله دیرم می شه می خوام برم مدرسه.

-         خب، بعدکه برگشتی میای پیشم؟

-         چشم خاله،میام.

بادست محکم به درکوبید وبازچندلحظه صبرکرد.زن نیامد. برگشت خانه.

***

آخرین روز به اندازه دوسال گذشته برایش طول کشیده بود.بعدازتسویه حساب ازهمه بچه ها خداحافظی کرد.ساکش رابرداشت وازپادگان زد بیرون.سوارتاکسی شدومستقیم به ترمینال رفت.ازگیشه یک تعاونی  بلیطی خرید.آن راتاکردودرجیبش گذاشت. حرکت ساعت7شب بود.هنوزیک ساعت به حرکت اتوبوس مانده بود.روی یکی از صندلی های ترمینال نشست.کیف بغلی اش را بیرون آورد وبه عکس مادرش نگاه کردوگفت دیگه تنهات نمی ذارم.برای همیشه پیشت  می مونم.برای همیشه.دیگه جایی نمی رم.این بارمجبوربودم.تلافی این دوسال درمیاد وفکرکرد وقتی مادرش دررابازکند واورا ببیند چقدرخوشحال می شود ومثل همیشه دست می اندازد دور گردنش وصورتش را غرق بوسه می کندواشک توی چشمان رنج دیده اش جمع می شود.کیف رابست.هنوزنیم ساعت مانده بودکه بلندگوی ترمینال اعلام کرد مسافرین ساعت 7 به جایگاه خودشان بروند.حمید ساکش رابرداشت ورفت بطرف جایگاه.شاگرداتوبوس ساک و چمدان مسافرین را درصندوق بغل جای دادوهمه سوارشدند.اتوبوس درست سرساعت وبه موقع حرکت کرد.حمیدپشتی صندلی راعقب کشیدوتکیه داد.چشمانش رابست.هنوزاتوبوس ازشهرخارج نشده بودکه خوابش بردوزمانی بیدارشد که اتوبوس برای شام ایستاد.میل به غذانداشت وچیزی هم نخورده بود.وقتی اتوبوس حرکت کرد دوباره گرفت خوابید. ناگهان ازخواب پرید.خواب بدی دیده بود. اتوبوس هنوزدرحال حرکت بود.امابیشترمسافرین درخواب بودند.صبح شده بودوهواروشن بودولی خورشیدبیرون نیامده بود.ازشیشه به بیرون چشم دوخت .درخت،بوته،تپه ها باسرعت های متفاوتی به سمت عقب درحرکت بودند.سرش رابه صندلی تکیه دادوچشمانش رابست. اتوبوس حدودساعت9 وارد شهرشد.ساکش را گرفت وبلافاصله راه افتاد.تاخانه اشان راهی نبود.سرکوچه که رسید نفس عمیقی کشیدورفت توی کوچه.جلوی خانه ایستاد.دکمه زنگ رافشاردادومنتظرماند.هیچ صدایی نیامد.دوباره زنگ زدوبازمنتظرشد.تعجب کرد.بادست به درکوبید.جوابی نیامد.نگران شد.پیش خودش گفت مادرم جایی نداره بره بجزخونه یه همسایه وبطرف خانه همسایه بغلی رفت وزنگ آن هارازد.ملیحه ازتوی حیاط گفت اومدم وچند لحظه بعددررابازکرد.تاچشمش به حمیدافتاد رنگش سرخ شد.سلام کرد وسرش راانداخت پایین.حمیدقلبش ریخت. درذهنش گفت ماشاءالله چه بزرگ شده وبالکنت به ملیحه گفت:

-     سلام ملیحه خانوم،مادرم خونه شمانیس؟

 ملیحه گفت:

-    نه.

-    نمی دونی کجارفته؟

-         نه،دیروزعصرخواستم برم پیشش ولی...

-         رفتی؟حالش خوب بود؟

-         نمی دونم،هرچه زنگ زدم دروبازنکرد.

-         نکنه اتفاقی براش افتاده؟

-         نمی دونم.

مادرملیحه ازتوی اتاق صدازد:

-         ملیحه،کیه؟چرانمیای؟

-         الان میام.

حمیدگفت:

-         مامانت اونوندیده؟

-         به مامان گفتم.اون گفت شایدرفته خونه یکی ازفامیلاتون.

-         آخه ماکه اینجا کسی رونداریم.

ملیحه گفت:

-    حالا بفرمایین تو.

حمید نگران شد.گفت خیلی ممنون به بابا ومامان سلام برسون و بطرف خانه اشان رفت.ساک راپرت کردتوی حیاط.لبه بالای درراگرفت وخودش راکشیدبالا.دیددراتاق بازاست.رفت روی دیواروازآنجاپریدتوی حیاط .به طرف اتاق رفت. به دراتاق که رسیدخشکش زد.باورش نمی شد.زدتوی سرخودش وهمانجانشست .مادرش بغل دیوارافتاده بودودستش به طرف درقفس درازبوداما به آن نرسیده بود.

[ ۱٩ امرداد ۱۳۸۸ ] [ ٢:٥٦ ‎ق.ظ ] [ حبیب ]

درپیاده روبه دیوارتکیه داده بودوداشت می لرزید.دستانش رامدام توی جیب هایش می کردودوباره بیرون می آوردوبادهانش درآن ها می دمیدوسپس به هم می مالید.لباس مندرس و پاره ای به تن داشت.سوز سرما ازتحمل او خارج بود.دخترنگاهی به او انداخت واز کنارش گذشت.چشمان ملتمس پسرک تنش را لرزاند.چندقدم آن طرف تر ایستاد.سرش رابرگرداند ودوباره به پسرک نگاه کرد.درگوشه وکنارشهرازاین بچه ها زیاد دیده بود.می خواست راه بیفتد اما طاقت نیاورد.برگشت ورفت به طرف پسرک وروبروی او ایستاد.پسرک دوباره ملتمسانه به چشمان دخترنگاه کردومرتبا" دستانش راجلو دهان می گرفت ودرجیب هایش می کرد.

دخترگفت:«چرا نمی ری خونه عزیزم،هواخیلی سرده!»

پسرک گفت:«نمی تونم»

-         آخه چرا؟

-         رام نمی ده.

-         کی رات نمی ده؟

-         مادرم،مادرم همیشه می گه «تا تموم آدامس ها رونفروختی نیا خونه!»

-         ازکی تا حالا اینجایی؟

-         ازظهرتا حالا.

-         چندتادیگه مونده؟

-         شیش تا.

-         دونه ای چنده؟

-         سی تومن.

دخترازتوی کیفش یک اسکناس دویست تومانی بیرون آورد وگفت:

-   بیا بگیرعزیزم.همه اونارو می خرم.

چهره پسرک شادشد.جعبه آدامس رابرداشت وبه طرف دختردرازکردوگفت:

-   بفرمایین خانوم.

دخترگفت:

-         حالا بدوبرو خونه، سرمامی خوری.

-         چشم خانوم،چشم خانوم!

-         بدو آفرین.

پسرک اسکناس رانگاهی کردوآن را درجیبش گذاشت، لبخندی زد ودرحال دویدن گفت:

    -    خانوم فردا شبم میای؟

[ ۱٩ امرداد ۱۳۸۸ ] [ ٢:٤۱ ‎ق.ظ ] [ حبیب ]

 

 

میلادمنجی عالم بشریت

امام زمان (عج)

 را بر همه مسلمانان تبریک می گویم.

[ ۱۸ امرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ حبیب ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب


www.shereno.com
div style="position:fixed; left:0px; top:0px;">