فـانــــــوس دریـــــایی جنـــــوب
داستـان، شعـر، ترانـه، مقالـه 
نویسنده: حبیب - ٢۸ مهر ۱۳۸٧

 

 

روستای کوچک ما،دامنه یک کوه بودوخانه ی ما،آخرروستا. بعدازخانه ی ما،خانه دیگری نبود. تپه ودره بود.هرروزعصرتوی کوچه بابچه هابازی می کردیم، اماغروب که هواتاریک می شد، هیچ بچه ای جرات نداشت ازترس گرگ توی کوچه بماندوبازی کند.هرچندتاآنوقت کسی گرگی ندیده بود، امابزرگترهاباترساندن مابچه هاازگرگ باعث شده بودندکه قبل ازتاریک شدن هوابه خانه هایمان برویم وتوی کوچه نمانیم وخیالشان راحت باشد. گاهگاهی توره دیده بودیم اماگرگ نه، شبهاهمیشه صدای زوزه توره به گوش می رسید. توره دشمن مرغ وخروس هابودوبه هیچکدام رحم نمی کرد، بااینکه اهالی روستایمان مدام ازآ نها می کشتند ته آنهابالا نمی آمد.راستی توره همان شغال است ، از بس که ننه جون می گفت توره من هم بااین که سالها ازآن زمان گذشته عادت کرده ام که هنوز به شغال بگویم توره. یاد ننه جون بخیر، خیلی مهربان و دوست داشتنی بود.مرغ وخروس خیلی قشنگی هم داشت که به آنهاخیلی علاقمند بود.سرگرمی اش بودند.روزهاآنهاراازمرغدانی آزاد می کردتاتوی حیاط بگردندودانه هایی راکه برای آنهاریخته بودبخورند.غروب که نزدیک می شدازترس توره دوباره آنهاراتوی مرغدانی جامی کردوبرای آنهایک ظرف آب می گذاشت ودرآن رامحکم می بست تاتوره آنهارانخورد.خلاصه به مرغ وخروسش خوب رسیدگی می کرد. یک روز عصرمی خواستم بروم توی کوچه،دیدم ننه جون دارد برای آنها دانه می ریزد،ایستادم وگفتم:

- ننجون چراهمیشه به اونا دونه می دی؟

ننه جون لبخندی زدوگفت:

-          ننه ، آدم وقتی توی خونه ش یه جونداری نگه می داره بایدبه فکراونم باشه تاگشنه وتشنه نمونه گناه داره.

بعدبچه هاآمدند دنبالم ورفتیم توی کوچه.خیلی بازی کردیم.خسته شده بودیم.کناردیوار نشستیم تاخستگی مان رابیرون کنیم.قاسم که از ما بزرگتربود گفت:

-          بچه ها یه قصه بگین.

 

 

 


هیچکس پیش قدم نشد تا اینکه خودقاسم شروع کردوقصه ی روباه وخروس راکه عمه اش برایش تعریف کرده بود برای ما نقل کرد.وقتی قصه قاسم تمام شدهواهم کمی تاریک شده بوداما مهتاب داشت بالامی آمد.همه بچه هارفتند خانه هایشان .تنهاشدم.خانه مادورتربودازترسم دویدم بطرف خانه.داخل حیاط که شدم یکراست رفتم سراغ مرغ وخروس ننه جون وکنار مرغدانی نشستم.خروس ننه جون سرش راکج کرد ویک چشمی به من نگاه کرد.گفتم:

-          قوقولی قوقو دلت می خواد باتوره ها حرف بزنی،آره؟

فقط نگاهم می کردوسرش رااینطرف وآنطرف می چرخاند.رفتم توی اتاق ننه جون .داشت نماز می خواند.خواهرم کنارسجاده اش نشسته بود وتسبیح ننه جون رابرداشته بودوبا آن بازی می کرد.تسبیح را از دستش گرفتم وروی سجاده ننه جون گذاشتم بعدکنارپای ننه جون که ایستاده بودنشستم تا نمازش تمام شود.وقتی نمازننه جون تمام شد سلام کردم.ننه جون با دستش سرم رابطرف خودش کشیدوبوسیدوگفت:

-          علیک سلام عزیزدلم.

گفتم:

-          ننجون، توره هم می تونه باخروسا حرف بزنه؟

ننه جون خنده اش گرفت وگفت:

      -   نه،ننه!

ننه جون سجاده راتاکردوآن را روی طاقچه گذاشت.بلندشدم رفتم کنارش وگفتم:

      -  قاسم می گه حرف می زنن.

ننه جون گفت:

-          ننه لابد قاسم قصه برات گفته.         

گفتم:                                                      

-          ننجون توقصه بلدی مثه قاسم؟

گفت:

-          آره تصدقت بشم.

گفتم:

-          ننجون،قاسم راس می گه؟

ننه جون باچشمان مهربانش نگاهم کردوگفت:

-          ننه، توی قصه همه جونوری حرف می زنه، می خوای یه قصه برات بگم.

خوشحال شدم.ازقصه قاسم خوشم آمده بود گفتم:

-          بگو ننجون بگو.

ننه جون آمدنشست.من وخواهرم هم کنارش نشستیم.ننه جون قصه شیروسیاه گوش رابرایمان تعریف کرد اما ازقصه قاسم بیشترخوشم آمده بود.هنوز قصه ننه جون تمام نشده بود که مادرم مارا صدازد. سفره راانداخته بود .همه رفتیم سرسفره .پدرم کنارسفره نشسته بود وداشت توی کاسه ای که جلویش بود نان خشک ها را خرد می کرد.شام که خوردیم وبقیه قصه را ننه جون تعریف کرد همه رفتیم روی پشت بام که بخوابیم.فقط ننه جون هنوز نیامده بودبالا.شبهاروی پشت بام می خوابیدیم.خنک تراز توی حیاط بود.بعضی شبها پدرومادرم وننه جون همان بالا می نشستند وتا موقعیکه خوابشان نمی گرفت با هم حرف می زدند. مادرم جاهارا انداخته بود.ننه جون هم بسختی آمدبالا.توی جاکه دراز کشیدم وستاره رانگاه می کردم یاد مرغ وخروس ننه جون افتادم .دلم می خواست حرف زدن خروس ننه جون وتوره را بشنوم تاببینم قاسم راست می گویدیانه.صبرکردم تا همه بخوابند.وقتی مطمئن شدم که همه خوابیده اند بی سروصدا ازنردبان رفتم پایین توی حیاط.مهتاب کاملا" بالا آمده بود.حیاط روشن روشن بود.داشتم می رفتم سراغ مرغدانی ننه جون که یک مرتبه گریه خواهرم بلندشد.مثل اینکه پشه نیشش زده بود.همینطور که داشتم می رفتم سرم را بلند کردم که به پشت بام نگاه کنم  پایم به ظرف آبخوری مرغ وخروس خوردووارونه شدوصداکرد.ننه جون ظرف را آب کرده بوداما یادش رفته بود آن را داخل مرغدانی بگذارد.مادرم که ازگریه خواهرم بیدارشده بود باصدای ظرف آب آمد لب بام وتوی حیاط نگاه کرد تامن رادیدگفت:

-          حسین اونجا چی می خوای؟

می خواستم بگویم آمدم آب بخورم که حرفم راخوردم چون کوزه آب روی پشت بام بود.گفتم:

-          می خوام برم دس به آب.

مادرم گفت:

-          چرا اونوری می ری؟

برای اینکه مادرم متوجه نشود گفتم:

-          می خوام ظرف آب رو بذارم توی مرغدونی بعدبرم دس به آب.

مادرم گفت:

-          خب زودبیابالا.

به این بهانه ظرف آبخوری رابرداشتم بردم کنارچاه، آب کردم وگذاشتم داخل

مرغدانی ولی درآن را نبستم ورفتم بالای پشت بام.کمی توی جای خودم درازکشیدم.وقتی خیالم راحت شد که مادرم بخواب رفته آهسته آهسته آمدم لب بام درازکشیدم وبه مرغدانی چشم دوختم.مرغ وخروس ننه جون توی مرغدانی پیدابودند.منتظر توره شدم که بیاید با خروس ننه جون حرف بزند.صدای زوزه آنها ازدورمی آمد اما ازخودشان خبری نبود.کم کم پلکهایم سنگین شده بود.به زورآنهارا بازنگه داشته بودم.چشمانم سوزمی داد ومرتب بسته می شدند.هرچه منتظرشدم توره نیامدترسیدم خوابم ببرد وازبالای پشت بام بیافتم توی حیاط.دوباره رفتم سرجایم درازکشیدم.به ستاره ها نگاه کردم وآنهارامی شمردم.هنوز چندتای آنهارابیشترنشمرده بودم که خوابم برد.یک دفعه تکان تکان خوردم.انگارزلزله شده بود.چشمانم رابازکردم دیدم آفتاب زده ومادرم بالای سرم ایستاده وباپاتکانم می دهد.وقتی دیدکه بیدارشدم گفت:

-          بلندشو دسته گلی که به آب دادی ببین!

توی جایم نشستم وگفتم:

-          مگه چی کارکردم؟

مادرم دستش رابطرف حیاط درازکردوگفت:

-          چرادرمرغدونی رونبستی؟

خودم می دانستم که درمرغدانی رانبسته ام اما رفتم لب بام تا ببینم چی شده.به مرغدانی نگاه کردم دیدم تعدادی از پرهای قشنگ ورنگارنگ مرغ وخروس ننه جون داخل وبیرون مرغدانی ریخته شده است.

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب


www.shereno.com
div style="position:fixed; left:0px; top:0px;">