فـانــــــوس دریـــــایی جنـــــوب
داستـان، شعـر، ترانـه، مقالـه 
نویسنده: حبیب - ۱٢ آبان ۱۳۸٧

یک شب ازشب ها، دل آورد یاد او

باهمان لبخند ، به روی شاد او

شاد وهم ناشاد گشتم درخیال

عشق جدایی دارد و گاهی وصال

خاطرآمد، اولین دیدار او

دلبراو بود و شدم دلدار او

می دویدم بی خیال دنبال او

هم دل وهم جان من بود مال او

پرنداشتم تا که پروازی کنم

چون پرنده ، درهوابازی کنم

آن همه غم رفته بود ا ز یاد من  

 کوچه ها هم می شنید فریاد من

بارغم درخش خش برگهای زرد

زیرپا گم می شدند همراه  درد

 بی خیال ازباد و باران و تگرگ

ازدل و جان می خریدم مثل برگ

 لرز می کردم چوبیـد، در سرما

بس نمی شناختم دگر سر را ، زپا

گفته بودم تو لیلای من هستی تا ابد

 گفته بود مجنون تراز تو کی بود

آ ن همه  دیدار، به شیرینی گذشت

روزو شب می آمد و زود می گذشت

آمدم شیرین کنم این کام را

دانه را دیدم ، ندیدم دام را

روزوشب رفت وندیدم من به خواب

دلخوشی هایم حباب بودروی آب

 تا که روزی ،  درکناردیگری

دیدم او را، باهمان بازیگری

دام او صید کرده بود باز بی صدا     

 ماهی ساده  دلی  بی دست  و پا

باخودم گفتم خطا کردی به او دلبسته ای

پاره کن این بند و زنجیری که برپا بسته ای

 

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب


www.shereno.com
div style="position:fixed; left:0px; top:0px;">