فـانــــــوس دریـــــایی جنـــــوب
داستـان، شعـر، ترانـه، مقالـه 
نویسنده: حبیب - ۳۱ شهریور ۱۳۸۳

 

- خانوم.

- نمی تونم، دیگه نمی تونم، دیگه نمی دونم چکار کنم، چطور می تونم جای تو رو بگیرم مامان، تو که دنیایی از صفا و صمیمیت و گرمی بودی. از در و دیوار خونه ، غم و سکوت و تنهایی می باره ، انگار هیچکس توی خونه نیست. انگار همه چیز رو با خودت بردی. مگه نمی دونستی که نمی تونم عین تو مثه پروانه به دور بابا و رضا بگردم و اونارو تر وخشک کنم. چطور دلت اومد من رو تنها بذاری و بری.

- خانوم ، خانوم

- دیگه نتونستم طاقت بیارم ، می خواستم با یکی درد دل کنم. اما کسی رو پیدا نکردم که مثه تو باشه. به این خاطر اومدم اینجا ، پیش تو. تا تنها با خودت حرف دلم رو بزنم. تو که همیشه مونسم بودی وراز دلم رو برات می گفتم و تو هم با حوصله به حرفهام گوش می دادی و من رو راهنمایی می کردی و به من قوت قلب و امید و شادی می دادی. کی می تونه جای تو رو برام بگیره. از اونوقت که رفتی تا حالا خیلی حرف دارم که برات بگم. حرفای خودمون ، حرفای خونه . اونوقتا حرف درس و معلم و مدرسه رو برات می گفتم اما حالا می خوام از بابا و رضا و خونه وچیزای دیگه برات بگم تا بدونی توی این مدت که تو نبودی به ما چی گذشت و چی می گذره. نمی دونم از کجا شروع کنم برات بگم. آهان خودت می دونی که چه غذاهای خوشمزه و جورواجوری می پختی و اونارو به منم یاد دادی . خب ، منم سعی کردم پختن اونارو یاد بگیرم، اما نمی دونم چرا وقتی غذا می پزم و روی سفره می ذارم هیچکدوم نه بابا و نه رضا اونو دلچسب نمی خورن. بابا که سرسفره اول با لقمه هاش بازی می کنه .رضاهم لب نمی زنه و زوری دهنش می ذارم.خودم می دونم دست پختم مثه تو نیست اما اگه مثه تو هم باشه یه چیزی سر سفره کمه. جای خالی تو کنار سفره باعث می شه همه مون بغض کنیم و اشک بریزیم. مامان با التماس اونارو وادار می کنم چند لقمه ای بخورن.اونا تو رو می خوان . بی تو اونا دیگه هیچی رو نمی خوان. مامان باور کن اگه یه لقمه هم می خوریم ، بدون تو برامون مثه زهر می مونه. بغض نمی ذاره از گلومون پایین بره. هیچی دلمون رو خوش نمی کنه. تنها دلخوشی مون توی خونه. خاطرات تو و بوی تو هست که گاهگاهی گوشه و کنار خونه بجا مونده. همین دیروز عصر که بابا زودتر اومده بود. رضا رفته بود سر لباسات و یکی از اونارو برداشته بود و گرفته بود بغل و بو می کرد و گریه رو سر داده بود. تورو می خواست.آخه بوی تورو می داد. نمی دونستم چکار کنم. هر کاری می کردم ساکت نمی شد. اسباب بازی هاشو رو آوردم جلوش گذاشتم اونارو پرت می کرد اینور و اونور. بالاخره برای اینکه ساکت بشه اونو بردم توی کوچه بعد رفتیم پارک یه کمی اونو تاب دادم. دیدم وقتی بچه هارو با ماماناشون می بینه بیشتر بغض می کنه. دوباره برگشتیم خونه. وقتی اومدیم خونه رفت یه گوشه ای ساکت نشست و سرش رو گذاشت روی زانوهاش. دلم براش کباب شد. می گی چکار کنم. چه باید می کردم. با من حرف بزن مامان.

- خانوم، خانوم.

- بله ، چی می خوای عزیزم

- قبر رو با گلاب بشورم؟

- بشور ، اما زود باش دختر جون

- چشم خانوم ، چادرتون رو جمع کنین.

- اگه بدونی . بابا خیلی شکسته شده.دیگه مثه سابق نیست.وقتی از سر کار می یاد خونه. انگار یه چیزی گم کرده. سعی می کنه به روی خودش نیاره بخاطر ما. خلاصه هر کاری از دستم اومد کردم. البته نه به خاطر اینکه تورو فراموش کنه. نه ، به این خاطر که کمتر غمگین باشه و بره توی فکر و غصه بخوره. می گی چکار کنم.هر کاری که می کنم که جای تو رو نمی تونم براش بگیرم. تو هر کاری براش می کردی با عشق بود. اونم هر کاری برات می کرد با عشق بود. با شوق بود. با علاقه بود. می دیدم وقتی می خواستی خیاطی کنی. می آمد کنار چرخ می نشست و با عشق و علاقه قرقره رو روی چرخ می ذاشت و نخ رو از گیره ها و بعد از توی سوزن رد می کرد و ماسوره رو با عشق برات پر می کرد و توی چرخ می ذاشت و بعد خیاطی کردن تو رو نگاه می کرد. حالا صبحها بابا زودتر از من بلند میشه. بدون ناشتایی می ره. نمی دونم چکار کنم که زودتر از اون بیدار بشم و براش ناشتایی درست کنم تا شکم خالی نره سرکار.

- خانوم ، تموم شد.

- بیا بگیر عزیزم. دستت درد نکنه

- سیگارشم دو برابر شده. سیگار پشت سیگار می کشه. می ترسم بهش بگم کمتر بکش ناراحت بشه. اینطوری خودشو از بین می بره. امروزغروب که از سرکار اومد خونه داشت جورابهاش رو در می اورد. دیدم لنگه به لنگه پوشیده. هرکدوم یه رنگ بود. یکی قهوه ای و یکی مشکی. وقتی می خواد بره سرکاررضا رو می بره پیش مادر بزرگ می ذاره و غروب اونو میاره خونه. رضا دیشب پا گذاشت لب نعلبکی و استکان چای ریخت روی پاش . خدا رحم کرد چای زیاد داغ نبود . یه کمی گریه کرد بعد ساکت شد. راستی مامان یادم رفت بگم. پریروز خانم صمیمی همون دوستت اومده بود خونه مون . بیچاره ، نمی دونی چقدر برات گریه کرد. رضا رفته بود بغلش . وقتی می خواست بره خونه شون مگه از بغلش میامد پایین. تا نصف کوچه دنبالش رفتم. زوری اونو برگردوندم خونه. انگار تو رو دیده بود. مامان خودهم که دلم برات یه ذره شده بود. اینه که پاشدم اومدم پیش تو تا کمی باهات حرف بزنم. دیشب که بابا و رضا خوابیدن. رفتم آلتوم عکسها رو برداشتم و تا تونستم تو رو بوسیدم و اشک ریختم. می دونی کدوم عکس رو می گم.همون که توی جشن تولدم دوتایی گرفتیم باهم. همونی که توخیلی از اون خوشت اومده بود ومی خواستی اونو بدی بزرگ کنن و بزنی توی اتاق من. حالا می دم بابا اونو ببره بده بزرگ کنن. درسم یه کمی ضعیف شده اما خانوم معلم می دونه که تو نیستی کمکم کنی زیاد سخت نمی گیره. گفت قبل از امتحانات میاد خونه مون و درسم می ده. خب دیگه داره غروب می شه. باید برم خونه حالا دیگه بابا و رضا میان خونه. برم یه چیزی برای شام درست کنم. خیلی حرف زدم. نمی خواستم با این حرفا تورو ناراحت کنم. اما دلم گرفته بود. دلم می خواست با تو حرف بزنم.

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب


www.shereno.com
div style="position:fixed; left:0px; top:0px;">