فـانــــــوس دریـــــایی جنـــــوب
داستـان، شعـر، ترانـه، مقالـه 
نویسنده: حبیب - ۱٩ امرداد ۱۳۸۸

داشتم می رفتم توی اتاق که مادرم گفت:

- پوزشون مثه دهن سگ بازشده.

فهمیدم ازکفش های من حرف می زند.پشت درایستادم ونرفتم تو.چندلحظه بعدپدرم جواب داد:

- هرکفشی براش می خرم دوماه بیشترپاش نیست.خودت که می بینی.اون وقتا که برای ما کفش می خریدن نمی ذاشتیم یه لک روشون بیفته.اما بچه های این دوره زمونه هرماه یه جفت کفش می خوان.

مادرم گفت:

- بالاخره چی.پابرهنه که نمی تونه بره مدرسه.بااین کفش ها، مسخره بچه ها می شه.

پدرم آهی کشیدوگفت:

-     چشمم آب نمی خوره این بچه یه کاره ای بشه.دلم می خواد وقتی مردم وخاکم کردین فقط سرمو بذارین ازقبر بیرون تا ببینم بعدا" چی ازآب درمیاد.

مادرم خنده ای کردوگفت:

-         اگه مردی که دیگه حالیت نیست.

پدرم باناله گفت:

-         خنده هم داره، بجای دورازجون وخدانکنه ای.

بازی آخر،کفش پای راستم راحسابی پاره کرده بود.بااین حرفهایی که پدرم زدخجالت می کشیدم مراببیند.برگشتم تادوباره بروم بیرون.وقتی رفتم توی حیاط برای اینکه کف کفشم برنگرددوزیرپایم گیرکند پایم رابیشتربلند می کردم وبلافاصله روی زمین می گذاشتم.کف کفشم مانند شلاق به زمین می خوردوصدا می کرد.وسط حیاط رسیده بودم که صدای خنده پدرم راشنیدم.سرم را برگرداندم اوومادرم راپشت پنجره اتاق دیدم.ایستادم.منهم خنده ام گرفته بود.مادرم دستش راروی بینی ودهانش گذاشته بوداما از حالت چشمانش معلوم بود که دارد می خندد.یک مرتبه خنده ازچهره پدرم محوشد.آهی کشیدورویش رابطرف مادرم کردوگفت:

      -     هرچه تلاش می کنم آخرسر یه جایی ش می لنگه.به لباساشون می رسم.گشنه می مونن.به شکمشون می رسم .تنشون لخت می مونه.چه کنم.خدامی دونه.راستش تقصیرخودمه .بچه دوستم به یکی دوتاهم راضی نبودم.اونا هم حق دارن.

دیدم اشک توی چشمانش جمع شده.دیگرطاقت نیاوردم وازحیاط زدم بیرون.بچه ها تاچشمشان به کفشم افتادزدندزیرخنده وایرج گفت:

-    بچه ها برین کنارمواظب باشین گازتون نگیره.

وقتی ایرج این حرف رازدعصبانی شدم وافتادم دنبال آن ها.هرکدام ازآن هایک طرف فرارکرد.ازصدای تق تق کفشم بیشتر می خندیدند.خسته شدم.نتوانستم هیچکدام رابگیرم.رفتم گوشه ای نشستم.بچه ها هم آرام آرام وباترس آمدند کنارم نشستند.

ایرج گفت:

-         شوخی کردم حبیب .ناراحت شدی؟

گفتم:

-         نه.حقمه

ابراهیم گفت:

-         راستی فردابابچه های محله بالا مسابقه داریم.

گفتم:

-         من که نمیام.

 ایرج گفت:

-         لج نکن دیگه.باهات شوخی کردم.معذرت می خوام.

گفتم:

-         آخه بااین کفش ها که نمی شه بازی کرد.می خورم زمین.

هوشنگ بلندشدآمد نزدیک .دستش راروی شانه من گذاشت وگفت:

-         همه پابرهنه بازی می کنیم.باشه.

گفتم:

-         پاهامون داغون می شه.

ابراهیم گفت:

-         نمی خوای بیای ،دنبال بهونه می گردی.

گفتم:

-         نه به خدا.نمی شه.خودت که می دونی اونا همیشه باکفش بازی می کنن.

هوشنگ گفت:

-         آخه بازی آخرمونه .ازپس فردامی ریم مدرسه.دیگه نمی تونیم بازی کنیم.

گفتم:

-         خب باشه میام اما به یه شرط.

ابراهیم گفت:

-         چه شرطی؟

گفتم:

-         توی دروازه باشم.

ایرج که خیلی زیرک بود برای اینکه من راراضی کندتا جلوبازی کنم گفت:

-         اصلا" حرفشو نزن.مگه می شه .پس کی گل بزنه؟

کمی مکث کردم وبعدگفتم:

-         خب باشه جلوبازی می کنم.

همه ی بچه ها خوشحال شدندوهوراکشیدند.قرارشدفرداعصرساعت 5 بعدازظهرهمه توی میدان محله بالا باشیم ورفتیم خانه هایمان.

***

ساعت حدود ده صبح بود که ازخواب بیدارشدم.دست وصورتم راشستم.وقتی صبحانه ام تمام شدمادرم گفت:

-         حالابیاببین بابات چی برات خریده؟

گفتم:

-خودم می دونم.

گفت:

-اگه می دونی بگوچی یه؟

گفتم:

-         حتما" کفشه دیگه.

مادرم گفت:

-     آفرین درست گفتی. ورفت ازتوی اتاق یک جعبه کفش باخودش آورد.جعبه کفش را ازدستش گرفتم ودرآن را بازکردم.دیدم یک جفت کفش مشکی بندی نوک تیزاست.خیلی خوشحال شدم.آن هاراازتوی جعبه بیرون آوردم وپوشیدم.خیلی نوبودند.به لباسهام نمی خوردند.نه به شلواروصله دارم ونه به پیراهن رنگ ورورفته ام.ولی بهتراز کفشهای پاره ام بودند.بندهای آن هارامحکم بستم ورفتم توی کوچه.بچه ها برخلاف دفعه قبل نخندیدند وهمه باهم گفتند :

-         مبارکه!چقدرنوکشون تیزه؟

ابراهیم گفت:

-         حبیب امروزحسابی پای اوناروقلم کن.

گفتم:

-         اگه یه شوت کنم توپ می ترکه مگه نه؟

ازذوق کفش هاراه افتادم توی کوچه .بچه هاهم دنبالم آمدند.کفش ها هم نو بودند وهم خشک.به این خاطر راه رفتن با آن ها یک طوری بود.برای اینکه به آن ها عادت کنم تا ظهر درکوچه ماندم وبابچه ها قدم زدیم.بعدرفتیم خانه هایمان.وقتی جلوی درکفشهایم راتوی جاکفشی گذاشتم از همه کفش ها نوتربود.مادرم سفره راانداخته بود.رفتم دست وصورتم را شستم وآمدم سرسفره نشستم.وقتی ناهارراخوردیم پدرم گفت:

-         بابا،کفش هات خوب بود؟

گفتم:

-         بله بابا،دستتون دردنکنه.

گفت:

-         اندازه بودن؟

گفتم:

-         بله

بعد گفت:

-     مبارکت باشه. اماببین پسرم.خواهرت رویابایه کیف سه ساله داره می ره مدرسه.مجتبی دوساله بایه جفت کفش داره می سازه ازتوهم کوچکتره.لیلاهم ازپارسال تاحالا بغیرازقلم ودفتروکتاب چیزی براش نخریدم.ساراهم که هیچ ،دیگه غذاخورشده وشیرخشک نمی خواد.اماتو پارسال دوتا کیف ودوجفت کفش ازبین بردی.بس که کیف هاروزدی به درودیوار،نه بندبراشون گذاشتی ونه زیپ.کفش هاتم ازبس که به توپ وسنگ وقوطی زدی پاره پوره شون کردی.این کفش هاهم دوماه نشده به این روزانداختی.مگه اونابرادروخواهرهای تونیستند.یه کمی به فکربیا.دیگه بایداین کفش هاروتاآخرتابستون سالم نگه داری.

ناخودآگاه گفتم:

-         تاآخرهمین تابستون؟

همه خندیدند.اول متوجه نشدم به چی می خندندتااینکه پدرم گفت:

-     بعیدم نیست.همینه که می گی.بچه ازاین تابستون که امروزبیشترنمونده.ودوباره شروع کردبه نصیحت کردن.امامن به این فکربودم که توی بازی کفش راست راخودم بپوشم وکفش چپ رابدهم به رضا.دلم برایش می سوخت.چون همیشه پابرهنه بازی می کرد.چپ پاهم بود.یک دفعه پدرم گفت:

-         شنیدی چی گفتم؟

دست پاچه شدم وگفتم:

-         نه.نه به رضانمی دم.

پدرم باتعجب سرش راتکان دادوگفت:

-         معلوم نیست این بچه توچه فکریه؟

حق بااوبود.هرنصیحتی می کرد بعدها مابه آن حرفش می رسیدیم.وقتی حرفهایش تمام شدبلندشدم ورفتم توی اتاق درازکشیدم طولی نکشیدکه خوابم بردتااینکه باتکانهایی که خواهرم لیلا به من داد ازخواب پریدم.گفتم:

      -    بذاربخوابم چی می خوای؟

آهسته گفت:

 بلندشو، بچه ها اومدن دم دردنبالت.

فهمیدم عصرشده بایدبرویم محله بالا برای مسابقه. بخاطرهمین بچه ها آمده انددنبالم.فورا"بلندشدم کفش هایم راپوشیدم وزدم بیرون وبابچه هابه طرف محله بالا حرکت کردیم.وقتی به میدان آن هارسیدیم دیدم همگی کنارمیدان جمع شده اندوهمه آن هاکفش،زیرپیراهن،شورت وجوراب پوشیده اند.امالباس بچه های ماهرکدام به یک رنگ وبعضی باکفش وبعضی هم بادمپایی که بادمپایی اصلا"نمی شد بازی کرد یعنی بیشترآن ها پابرهنه بودند.فقط کفش های من نوبود.دروازه ها رابادو تاسنگ بزرگ مشخص کرده بودند.داور سوت زدکه همه بیایند داخل زمین .بازی می خواست شروع شود.یادحرفهای پدرم افتادم ودلم نیامد باکفش هایم بازی کنم.آن هارادرآوردم وبردم کناردروازه خودمان بغل یکی ازسنگها گذاشتم وبه دانیال که توی دروازه بود گفتم:

-         دانیال مواظب کفش هام باش.

دانیال گفت:

-         خیالت راحت راحت باشه.

پابرهنه رفتم توی میدان اما ازاول می دانستم که آن ها ازماقوی ترهستند.بلافاصله بازی شروع شد.هنوز چنددقیقه ای ازبازی نگذشته بودکه یک گل خوردیم.بچه ها خیلی ناراحت شدند.چون بیشتربچه های ماپابرهنه بازی می کردندوجرات نداشتندزیاددرگیرشوندوتوپ راازتوی پای آن هابگیرند.می ترسیدندپایشان زخم شود.گل دوم راهم به مازدند.می خواستندگل سوم را بزنندکه توپ ازکناردروازه ردشدوخوردتوی کفش های من وهرلنگه اش رفت یک طرف.دویدم وآن هارابرداشتم باپیراهنم پاک کردم وگذاشتم کناردروازه ودوباره به دانیال گفتم:

-   مواظبشون باش

دانیال گفت:

-         حواسم به گل باشه یاکفشهات.

گفتم:

-         هردو

ورفتم وسط میدان.نیمه اول بازی تمام شد.بعدازکمی استراحت نیمه دوم شروع شد.درنیمه دوم خیلی تلاش کردیم که گل نخوریم وحداقل یک گل هم به آن هابزنیم اما نتوانستیم.خیلی خسته شدیم.آن هاهم گل دیگری نزدند.بالاخره بازی دوبرصفربه نفع آن هاتمام شد.غروب شده بودوهواداشت تاریک می شد.نفس نفس می زدیم.ازخستگی روی زمین درازکشیدیم .

ایرج گفت:

      -     بچه هاپاشین بریم دیگه .اونا رفتن .داره شب می شه.

همه بلندشدیم وراه افتادیم به طرف خانه هایمان.بچه ها دربین راه از همدیگرایراد می گرفتند.یکی می گفت چراپاس ندادی .یکی میگفت تقصیرتوبودکه گل خوردیم.هرکس دیگری رامقصرمی دانست.تارسیدیم توی کوچه مان خداحافظی کردیم وهرکس رفت خانه اش.وقتی رسیدم توی هال تامادرم چشمش به من افتاد گفت:

-         برگرد،برگرد بروتوی حموم یه دوش بگیر.

رفتم دوش گرفتم وآمدم شام خوردم وازبس که خسته بودم گرفتم خوابیدم.صبح که شدمادرم آمدبالای سرم بیدارم کردوگفت:

-         مگه نمی خوای بری مدرسه.

به سختی ازجایم بلندشدم.هنوز بدنم کوفته بود.رفتم دست وصورتم راشستم.صبحانه ام راخوردم .لباسهایم راپوشیدم.کیفم رابرداشتم ورفتم که کفش هایم رابپوشم.دیدم آن ها توی جاکفشی نبودند.صدازدم :

-         مامان کفش هام کو؟

مادرم ازتوی آشپزخانه گفت:

-         مگه دیروزنپوشیدی ورفتی توی کوچه.ببین وقتی برگشتی اونارو کجاگذاشتی.

زدم توی سر خودم.یادم آمد که قبل ازشروع بازی آن ها راکناردروازه گذاشته بودم.ازترسم همانطور باجوراب دویدم توی کوچه ورفتم بطرف محله بالا.بین راه حرفهای پدرم بخاطرم آمد که گفت « یه کمی به فکربیا.دیگه باید این کفش هاروتاآخرتابستون سالم نگه داری »ومن ناخودآگاه گفته بودم«تاآخرهمین تابستون»وهمه خندیدندوپدرم گفت«بعیدم نیست.همینه که می گی...»

وقتی به میدان رسیدم.دیدم سنگها سرجایشان هست ولی ازکفش هایم خبری نیست.

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب


www.shereno.com
div style="position:fixed; left:0px; top:0px;">