فـانــــــوس دریـــــایی جنـــــوب
داستـان، شعـر، ترانـه، مقالـه 
نویسنده: حبیب - ۱٦ مهر ۱۳۸۳

 

 

 

 -    هنوز این نامه تموم نشده ؟خیلی طول کشید.

با انگشتان باریک وبلندش مشغول تایپ نامه بودکه رئیس آمد بالای سرش.چادرازروی مقنعه اش سرخورده بودوروی شانه هایش مانده بود.آ نرا روی سرش کشیدوباهمان برخوردخشک وساده سرش رابه آرامی بلندکردوباچشمان سیاه ودرشتش درچشمان رئیس نگاه کردوگفت:

 -     یه خط دیگه مونده الان تموم می شه.

خانم سمیعی علی رغم اینکه قلبا" به اوعلاقه داشت اما بازیرکی ازوی دوری می کردوکوچکترین تمایل ورفتاری ازخودنشان نمی دادکه وی متوجه گردد.بااینکه دربین همکاران خواستگاران زیادی داشت ولی به همه آن هاجواب ردداده بود.رئیس که توان نگاه کردن درچشمان اورانداشت طاقت نیاوردوبلافاصله برگشت وگفت:

 -     لطفا" تموم که شدبیارین ببینم.

و رفت پشت میزش نشست.آهی کشیدوآرنجهایش راروی میزگذاشت. سر راپایین آوردوبین دستهاگرفت ودرفکرفرورفت.ازمصاحبت ودرکناراوبودن رادوست داشت و لذت می برد اما جانب احتیاط رارعایت می کردوسعی می نمود موقعیت اووخودش را به خطرنیندازد.بدینجهت احساسات خودرامخفی نگه می داشت .ازوقتی خانم سمیعی بعنوان منشی به اومعرفی ومشغول کارشده بودتاثیرشگفتی درروحیه وی برجای گذاشته بودبطوریکه وجوداو،باعث دلگرمی وتلاش بیشتروی شده بود.

صبحهاوقتی به اداره می آمد.ثانیه شماری می کردتااوازراه برسد.بعضی ازروزهاکه تاخیرمی کرددستپاچه ونگران می شدومرتب دراتاق خودقدم می زدوازاین فکرکه دربین راه اتفاقی برای اوافتاده باشد تنش می لرزیدوتا زمانی که صدای قدمهای اورادرراهرونمی شنیددلش آرام نمی گرفت وپشت میزش نمی نشست.ازدلبستگی خودوبی توجهی اورنج می برد.خانم سمیعی نامه راازتوی تایپ بیرون آوردوبلندشدچادر راروی سرش کشیدوآن رامرتب کردودولبه آن رابادست چپ درزیرگلومحکم گرفت ودراتاق رئیس رازد.آقای حبیبی گفت:

- بفرمایین تو.

خانم سمیعی درحالیکه سرش راپایین انداخته بود ولبخندزیرکانه ای روی لبانش نقش بسته بودداخل شد.نامه راروی میز گذاشت وفورا"برگشت که برود آقای حبیبی گفت:

- لطفا" کمی صبرکنین.

خانم سمیعی باصدای ظریفش گفت:

-         مطالعه بفرمایین اگه اشکالی داشت میام می برم اصلاح می کنم ودوباره برگشت که برود. آقای حبیبی نگاهی به اوانداخت وگفت:

-         یه دقیقه تحمل ایستادن توی این اتاق روندارین؟

خانم سمیعی ایستادوبه نامه چشم دوخت که دردستان رئیس بطورمحسوسی می لرزید.

ازمدتها پیش دریافته بود که موردتوجه رئیس واقع شده وبه وی علاقه دارد.بهمین خاطرپیش خودگفته بود بالاخره یه روزازمن خواستگاری می کنه.همانطورکه ایستاده بود بیاد حرفهای دیروزرویا منشی معاون افتادکه گفت:

-         سوسن امروزرئیس ات اومده بود پیش آقای معاون.

-         اون که همیشه میاد.

-         نه،این دفعه فرق داشت.

-         منظورت چی یه؟

-         صحبت یه خواستگاری بود.

-         خواستگاری!

-         آره.

خانم سمیعی بازیرکی همیشگی خودگفت:

 -   نفهمیدی واسه کی؟

-         توچقدرخنگی؟واسه خودش دیگه.

-         نه،منظورم اینه...که چه کسی روزیرسرداره.

-         اونودیگه نفهمیدم.آخه نمی شه زیاد رفت توی اتاق معاون.

-         یعنی هیچی نفهمیدی؟

-         نه.

  آقای حبیبی رامجسم کردکه بایک دسته گل به منزلشان آمده واودرآشپزخانه مشغول آماده کردن سینی چای است که ببردتوی پذیرایی....

 -    خانوم سمیعی حواستون کجاست؟نامه روبگیرین.

خانم سمیعی بخودآمدورنگش پرید.دستش رااززیرچادربیرون آوردونامه راکه آقای حبیبی بطرفش درازکرده بودگرفت.نگاهی به آن انداخت وگفت:

-         آقای رئیس ، نامه اشکال داره؟

آقای حبیبی خودرامشغول جابجاکردن وسایل روی میزکردوگفت:

-         نه، اونوتوزیع کنین.

خانم سمیعی نامه راگرفت ورفت پشت میزنشست.رونوشت های نامه رامهرزدوبرای توزیع آماده کردسپس رونوشت مربوط به معاون رابرداشت ورفت دفترمعاون.آن رابطرف رویاگرفت وگفت:

-         سلام رویا.

رویارونوشت نامه راازدستش گرفت وگفت:

 -   بیابشین.

تلفن زنگ خوردومنشی معاون گوشی رابرداشت وگفت:

-         الوبفرمایین.

-         آقای معاون تشریف دارن؟

-         بله ، ولی الان جلسه دارن.لطفا"یه ساعت دیگه تماس بگیرین.

وگوشی راگذاشت.سپس صندلی راچرخاندورویش رابطرف خانم سمیعی کردوگفت:

-         چه خبر؟

-         خانم سمیعی گفت:

-         توچه خبر؟راستی دیگه چیزی نفهمیدی؟

-         ازچی؟

-         خواستگاری.

-         ازخواستگاری رئیس تو،نه.ولی می دونم خودت توی اداره مون خیلی خواستگارداری.

-         راستی چندوقته آقای حمیدی کارمندتدارکات مرتب نامه های واحدشون رومیاره می ده من تایپ کنم.

-         خب نکن،بگوخودم کاردارم.

-         آخه خودش بایدرعایت کنه.

-         مگه خودشون ماشین نویس ندارن؟

-         چرا،دارن اما به بهانه های مختلف اونارومیاره.

-         نکنه...

-         نکنه چی؟

 -     گلوش پیش توگیرکرده؟

خانم سمیعی باخنده گفت:

 - همه روچراغ برق می گیره مارو...

منشی معاون وسط حرفش دویدوگفت:

-         خب محلش نذار.

-         یه کمی خله اماهمکاره دیگه.نمی شه.

-         همکارباشه.

-         منم اونوسرکارگذاشتم.

-         بدکاری کردی.روبهش نده.

-         نترس .

-         آخه باورش می شه.

خانم سمیعی بلندشدوگفت:

کاری نداری رویا؟

وازدفترمعاون بیرون رفت.

***

 

یک هفته می شدکه خانم سمیعی ازخواهرش خبرنداشت .تصمیم گرفت سری به اوبزند.آماده شده بود برای رفتن به خانه اش.آخرین نگاه رادرآینه انداخت می خواست کیفش را برداردکه مادرش سراسیمه داخل اتاق شدوگفت:

-     سوسن یه خانواده ای اومدن دم در.آقاهه می گفت همکارته .یه دسته گل هم توی دستشه. خانم سمیعی یک لحظه آقای حبیبی رابخاطرآوردوپیش خودگفت دیدی بالاخره من موفق شدم واومدی خواستگاریم.ورویش رابطرف مادرش کردوگفت:

-         مامان زودباش بروتعارف کن بیان توزشته دم دروایسن.

وخودش رفت دوباره جلوآینه نشست وسرووضعش رامرتب ترکردبعدرفت توی آشپزخانه وکتری راروی اجاق گذاشت.مادرش آمدتوی آشپزخانه وگفت:

-         بیادیگه من که اونارونمی شناسم.

-         خب باشه بریم.

خانم سمیعی پشت سرمادرش به راه افتاد.وقتی واردپذیرایی شد رنگش پریدوخشکش زد. باورش نمی شد. یادش رفت سلام کند.آقای حمیدی همراه پدرومادرش جلواوبلندشدندوسلام کردند!

                                                                  ***      

 

 

 

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب


www.shereno.com
div style="position:fixed; left:0px; top:0px;">