فـانــــــوس دریـــــایی جنـــــوب
داستـان، شعـر، ترانـه، مقالـه 
نویسنده: حبیب - ٥ دی ۱۳۸۳

نمی گويی سخن اما بيا با من

نمی پرسی زمن حتا بيا با من

دوچشمم بی تو بيمارست اگر آيی

ز ديدارت شوم بينا بيا با من

به پايت می زنم بوسه ندارم غم

که بشکستی غرورم را بيا با من

چو شمعی بی فروغم من، تو خورشيدی

که من مجنون و تو ليلا بيا با من

گدای درگهت باشم و می دانم

نبيند برکه را دريا بيا با من

ح/ن

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب


www.shereno.com
div style="position:fixed; left:0px; top:0px;">