فـانــــــوس دریـــــایی جنـــــوب
داستـان، شعـر، ترانـه، مقالـه 
نویسنده: حبیب - ۱۱ تیر ۱۳۸٥


دستان کوچک آرزو را گرفتیم و از خانه بیرون آمدیم. قدم زنان به میدان رسیدیم. با آمدن به میدان می توانستیم به هر گوشه ای از شهرکه دوست داشتیم برویم. تماشای اجناس و پوشاک توی ویترین مغازه ها ی اطراف میدان ساعتها انسان را به خود مشغول می کرد و گذران وقت احساس نمی شد. اوبه تماشای اجناس توی ویترین ها مشغول شد وآنهارایکی پس از دیگری به دقت بررسی می کرد. از چند مغازه که گذشتیم به مردمی که از کنارمان می گذشتند نگاه کردم. می دانستم که همه ی آنها درحین راه رفتن درحال فکرکردن و تجزیه وتحلیل مشکلات گذشته ، حال و آینده خودهستند. چون فکرکردن جزءلاینفک انسان است. تعطیل بردار هم نیست وعین سایه هیچوقت انسان را رها نمی کند.
انگارهمین دیروز بود ، باران تازه بندآمده بود که به دنبال اوازخانه زدم بیرون. هنوز بوی باران می آمد وهمه جا خیس شده بود. درکنارهم اما خیلی دورازهم در پیاده رو بدون مقصد گام بر می داشتیم. نه من می دانستم درذهن اوچه می گذرد ونه او ذهن من رامی توانست بخواند. بازباهم مشاجره داشتیم اما با بیرون آمدن از خانه آرام تر به نظرمی رسید ودر چهره اش از آن حالت قبل که پشت پنجره ایستاده بودوبا عصبانیت به من خیره شده بود اثری دیده نمی شد. همیشه با کوچکترین بهانه ای سرناسازگاری رامی گذاشت. قهرمی کرد،غذا نمی خورد وزندگی به هردو ما تلخ می شد. هرگزاز خواسته اش دست برنمی داشت و من برای اینکه روحیه اش را بیشتر خراب نکنم سعی می کردم سکوت کنم تا او خود راتخلیه کند.
به انتهای خیابان رسیدیم. گفتم حالا کجا داری می ری؟ بهتر نیست بریم خونه ی مامان و بابات. پاسخی نداد به سمت راست ، توی پیاده رو میدان پیچید. سرش را پایین گرفته بودوآرام آرام قدم بر می داشت. حداقل به ویترین مغازه ها هم نگاه نمی کرد. نمی دانستم چه تصمیمی گرفته یا می خواهد بگیرد. سکوتی که از ابتدای بیرون آمدن از خانه با او بودهنوز ادامه داشت. دنبال راهی برای به حرف درآوردن او می گشتم اما جرات نمی کردم. نمی خواستم داغش را تازه کنم. وقتی شروع می کرد به گله وشکایت دیگر ساکت نمی شد و وقتی هم ساکت می شد دیگر بهیچ وجه سکوت خودرانمی شکست.
میدان را دور میزدیم. نزدیک ظهربود. پیشنهاد کردم که برویم ساندویچ یا هر چیزی که دوست دارد بخوریم. کلمه ای نگفت حتی نگاهی هم به من نکرد. گفتم حداقل یه چیزی بگو، نه به اونوقت که یه ریز حرف می زنی ونه حالا که سکوت کرده ای وحتی یه نه هم نمی گویی. می دانم حق داری ولی باز هم به من فرصت بده. من واقعا" ترا درک می کنم. یکباره سرش را برگرداند نگاهی به من کرد ودوباره به پیاده رو چشم دوخت. گفتم به من اعتماد داشته باش و این رو بدون یه ذره از علاقه ام به تو کم نشده وهنوزهرکلامی که بگی مثه سابق می پذیرم. همه ی خاطرات گذشته برایم شیرین و دوست داشتنی است.
تقصیرازمن بود زیرا بیش از حد خودرا به کار سرگرم کرده بودم وفرصت نداشتم یک لحظه به موقعیت و علائق او توجه کنم وبه میل وخواسته اش جامه ی عمل بپوشانم. درک این موضوع که زن موجودی است حساس و دارای عواطف،علائق و تمایلات خاص، برای مردی که مشغله فکری زیادی برای خود ایجادکرده کمی مشکل . بهمین خاطردرتاری که به دور خود تنیده است دست و پا می زند وتوجهش نسبت به خواسته های زن کمرنگ می شود. مقصربودم واقعا" مقصربودم. سعی کردم دیگربیش از این کوتاهی نکنم. چراکه بابی توجهی خود گذاشتم کار به اینجا بکشد و رو در روی هم بایستم وشرایطی را فراهم کنم تا برهمه ی آمال وآرزوها ، لحظه شماری ها برای دیدارهم ، گردش وگفتگو وخنده ها خط بطلان کشیده شود و بگوید بهترنیست ازهم جداشویم تا با خیالی راحت به کارهایت برسی . این جمله مرا دگرگون کرد. چنین چیزی برای من ممکن نبود حتی یک لحظه اش. اما او آخرین تیر را رهاکرده بود ودرست به هدف خورد. غافلگیرم کرد. ازعلاقه شدید من نسبت به خودش کاملا" خبرداشت ومی دانست بی اوهیچ هستم ، هیچ.
اوهمچنان ساکت بود وهیچ کلامی بر زبان نمی آورد. استعدادعجیبی در این موضوع داشت نه قادر بودم اورا به حرف بیاورم ونه بخندانم. میدان رایک دورکامل طی کرده بودیم. سرخیابان خودمان رسیدیم ناگهان ایستاد نگاهی به من کرد گویا می خواست حرفی بزند خوشحال شدم پیش خود گفتم حتما" پشیمان شده و تغییر عقیده داده است به دهانش چشم دوختم. منتظر لبخند و کلامی مهرآمیز او بودم. اما گفت من دیگه توی اون خونه نمیام. عرق سردی برتنم نشست با لکنت گفتم چرا ؟ اوگفت همین که گفتم. من ملتمسانه و به آرامی به او گفتم عزیزمن اینقدراوقات خود را تلخ نکن. گفت از این که تلخ تر نمی شه. گفتم چندسال دیگه صبرکن، تحمل داشته باش. گفت صبروتحملم دیگه تموم شده واینجا آخرخط است. تو ازاون ور و من ازاین ور. دست اورا گرفتم لرزش آن را حس می کردم چهره اش پراز غم بود. دستش را آهسته از دستم بیرون کشید. مردد بود حرکتی نکرد و آرام مثل یک کودک ایستاده بود در چشمان معصومش التماس موج می زد.
می دانستم که اوهم به من علاقه دارد و مرا تنها نمی گذارد. حق با او بود من کوتاهی کرده بودم و می بایست پیش از این اورا از تنهایی بیرون می آوردم. تصمیم خودراگرفتم و گفتم فقط نه ماه دیگه به من مهلت بده ! فقط نه ماه ، خشکش زد باور نمی کرد. انگار بال در آورده بود. اشک در چشمان سیاهش حلقه بست ، لبخندی زد وبا خوشحالی به طرفم آمد و گفت....
حمید ! حمید ! با تو ام ، حواست کجاس. بیا بریم. دست آرزو رو بگیر.

حبیب ا... نبی اللهی



.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب


www.shereno.com
div style="position:fixed; left:0px; top:0px;">