فـانــــــوس دریـــــایی جنـــــوب
داستـان، شعـر، ترانـه، مقالـه 
نویسنده: حبیب - ٢٤ امرداد ۱۳۸٥

  

 

  روزهای ورود قطار به ایستگاه را هیچوقت فراموش نمی کرد. و همیشه قبل از همه در ایستگاه حاضر می شد و تا ورود قطار انتظار می کشید. انتظار مهمان عزیزی تا همراه خود به خانه ببرد. هر بار که می آمد سر راه یک دسته گل می خرید. از آخرین باری که زیبا آمده بود یک سال می گذشت. سه ماه بعد از نامزدی اش با او. باران نم نم می بارید. دسته ی گل را زیر بارانی اش گرفته بود که خیس نشود. قطار به ایستگاه وارد شد. مثل همیشه خوشحال شد و لبخندی روی لبانش نشست. درب واگن ها باز شد و مسافران از قطار پیاده شدند و از ترس خیس شدن با عجله به طرف سالن رفتند. آنها را یک به یک و به دقت از نظر گذراند. طولی نکشید که همه ی واگن ها از مسافر خالی شد و درب ها را بستند.  باران هم قادر نبود غمی را که از لحظه ی دیدن آخرین مسافر، روی چهره اش نشسته بود، بشوید و از بین ببرد. او را در بین مسافران ندید. امیدش به یاس تبدیل شده بود. سرش را پایین انداخت و در حالیکه با خودش حرف می زد با نارضایتی و آرام آرام به طرف سالن رفت. داخل سالن نگاهی به اطراف انداخت و یکبار دیگر مسافرانی را که هنوز در سالن بودند و آنهاییکه در حال بیرون رفتن از درب خروجی بودند از نظر گذراند. زیبا در بین آنها نبود.  نومیدانه به طرف تلفن های گوشه سالن رفت. گوشی یکی از تلفن ها را برداشت و شماره ای را گرفت.

- الو

- بله، بفر.مایین!

- کجایی ؟

- با کی کار دارین؟

- زیبا

- اشتباهی گرفتین!

- چرا نیامدی؟

- دیوونه...

تلفن قطع شد. گوشی را روی دستگاه گذاشت و چند لحظه بعد دوباره گوشی را برداشت و شماره دیگری گرفت.

- الو

- بفرمایین!

- زیبا؟

- بله!

- سلام

- شما ؟

- سعیدم

- نمی شناسم!

- نمی شناسی؟

- نه، خب حالا چکار داری ؟

- مگه نگفتی میام؟

- کجا؟

- اینجا

- آقا، حالتون خوبه؟!

- بله

- پس همونجا بمون تا بیام، بای

- باشه، می مونم

گوشی را گذاشت. نگاهی به اطراف انداخت و از سالن بیرون رفت. قطار رفته بود. هیچکس در ایستگاه دیده نمی شد. خلوت و ساکت بود. همانجا لب سکو ایستاد و به انتهای خطوط آهن چشم دوخت. باران هم تندتر شده بود و سرتا پایش خیس خیس شده بود. از دسته گلی که در دست داشت فقط شاخه ها مانده بود و گلبرگ ها در اطراف پراکنده شده بودند. هوا کم کم رو به تاریکی می رفت.

***

چادرش کاملاً خیس شده بود. غم سنگینی در چهره اش موج می زد و باران اشک هایش را در خود گم کرده بود. آمد کنار او ایستاد. نگاهی به سر تا پای او انداخت.  بازویش را گرفت و با گریه گفت:

- عزیز دلم، بیا بریم

- نمیام

- قطار که رفته، منتظر چی هستی؟

- منتظر زیبا

- ببین، خیس شدی

- باشه

- سرما می خوری. مریض می شی

- نه، تو برو خونه

- خدایا، چرا باور نمی کنه؟

- زیبا میاد

- باورکن که دیگه نمیاد

- خودم به اون تلفن کردم

- کِی؟

- همین الان

- به کی؟

- زیبا

- به خدا اون زیبا نبود

- خودش بود

- الهی قربونت برم، نمی تونه اون باشه

- چرا خودش بود. گفت همین حا بمون تا تا بیام

- به خاطر من بیا بریم خونه

- نه، تو هم بمون  

- بچه هام رو تنها گذاشتم. تو رو خدا بیا بریم

- وقتی اومد با هم می ریم

- اون دیگه نمیاد، چرا باور نمی کنی؟

- خودم باهاش حرف زدم

- داداش گلم، اون زیبا نبود، زیبا...

- بود، خودش بود

- زیبا دیگه با هیچ قطاری نمی تونه بیاد! سالش هم گذشت !   

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب


www.shereno.com
div style="position:fixed; left:0px; top:0px;">