فـانــــــوس دریـــــایی جنـــــوب
داستـان، شعـر، ترانـه، مقالـه 
نویسنده: حبیب - ۱۳ شهریور ۱۳۸٥

                                                            

 مادرم صدا زد:« نرگس ، مگه نگفتم سفره رو پاک کن » گفتم:« چشم مامان ، داریم بازی می کنیم. بعد پاک می کنم» . مادرم چشم غره ای به من رفت . به بچه ها گفتم:« ساکت باشین الان میام» رفتم سفره راپاک کردم وداشتم آن راتا می کردم که عموایرج گفت:« نرگس برای مبصری خوبه! ببین چطوربچه هارو ساکت وسرگرم کرده »  از حرف عمو ایرج خیلی خوشم آمد. چون ازکلاس اول تاحالا که به کلاس سوم رفته بودم خیلی دلم می خواست برای یک دفعه هم که شده مبصرشوم. به همین خاطر به عموایرج گفتم: « مبصری رو دوس دارم اما خانم معلم من رو مبصرنمی ذاره». عموایرج گفت:« فرداکه رفتی مدرسه بروپیش خانم معلم وبهش بگو تورومبصربذاره». گفتم:« نه ، نمی رم، خانم دعوام می کنه. بابا بیاد به خانم بگه». پدرم که تاآن وقت پایش را توی مدرسه ما نگذاشته بود ودنبال بهانه ای برای نیامدن به مدرسه می گشت گفت:« آخه دخترم ، همه که نباید مبصر بشن» گفتم:« پس چرا خانم بعضی هارو مبصر می ذاره ؟» پدرم گفت:« لابد اونا بچه های زرنگ ودرس خونی هستن نه شیطون وبازیگوش مثه تو».  ازحرف پدرم ناراحت شدم وگفتم:« مگه زرنگ نیستم. من که همیشه نمره های خوب می گیرم».  پدرم گفت:« زرنگ که هستی . شوخی کردم. ناراحت نشو ، بالاخره یه روز هم نوبت تو می رسه وخانم معلم تورومبصر می ذاره ». گفتم:« اگه این خانم معلمه ، هیچوقت من رو مبصرنمی ذاره ». دوباره رفتم پیش بچه های عموایرج وگفتم:« حالا یه ورق کاغذبردارید ویه نقاشی بکشید».  هنوز نقاشی هایشان راکامل نکشیده بودندکه عموایرج گفت:« بااجازه ، بچه پاشین بریم». وبلندشدند خداحافظی کردند ورفتند.

 

دوهفته از این قضیه گذشت تا الینکه یک روز که زنگ خورد ورفتیم سرکلاس نشستیم خانم معلم گفت:« نرگس جان پاشو بیا».  درس آن روز را حاضرکرده بودم . اما قرارنبودخانم معلم بچه هاراببرد پای تخته سیاه ودرس بپرسد. بلندشدم. دیدم همه ی بچه ها به من نگاه می کنند. رفتم جلو تخته سیاه ایستادم . دلم ریخته بودپایین. نمی دانستم چراخانم معلم مرا صدا کرده بود. بچه هاهمه ساکت نشسته بودند. گاهی به من وگاهی به خانم معلم نگاه می کردند. خانم معلم داشت توی دفتر چیز می نوشت. وقتی تمام شد سرش رابه طرف من گرداند یک لحظه به من نگاه کردوگفت:« توازامروز مبصرکلاس هستی».  بلافاصله به خانم معلم گفتم:« چشم ».

 

آنقدر از این موضوع خوشحال شدم که نهایت نداشت. مثل اینکه دنیارابه من داده بودند. ازآن شب که عمو ایرج صحبت کرده بود تاحالا دوهفته ای گذشته بود. اصلا" مبصر شدن را فراموش کرده بودم. دلم می خواست زودتر زنگ را می زدندتا به خانه بروم واین خبر را به پدرومادرم بدهم. با اینکه می دانستم خانم معلم دیروز نیلوفر را از مبصری برداشته بود اما فکرنمی کردم که مرا به جای او بگذارد. خانم رویش را به بچه ها کرد و گفت:« ازامروز نرگس مبصرکلاسه ، اگه کسی بی نظمی کنه واسمش رو به من بده ، تنبیهش می کنم».  زنگ آخرکه زده شدکلیدکمدکلاس را از خانم معلم گرفتم ووسائل راجمع کردم ودرکمد گذاشتم واز مدرسه رفتم بیرون. تاخانه دویدم. مادرم در را به رویم باز کرد. به او سلام کردم ورویش را بوسیدم. تعجب کرد.  وسط حیاط که رسیدم کیفم را انداختم بالا وگفتم :« مامان مبصرشدم ، مبصر!».  یک مرتبه کیفم برگش وافتاد روی بند لباس ها وآنرا پاره کردوتمام لباسهایی را که مادرم تازه شسته وروی بند انداخته بود توی حیاط ریختند. داد مادرم بلندشد. توجهی نکردم ورفتم توی اتاق وباخوشحالی به پدرم گفتم:« بابا مبصرشدم.امروز خانم معلم من رومبصرکلاس گذاشت وکلید کمد رو داد به من ، ببین ایناهاش».  پدرم گفت :« من که گفتم خانم معلم یه روز تورو مبصر می ذاره». ومن گفتم :« آره بابا راست گفتی». پدرم گفت:« اما چرا مبصرتون روعوض کرد؟». من گفتم:« آخه بچه هارواذیت می کرد. الکی اسم اونارو می نوشت وبه خانم می داد».  خانم  فهمیدواون رو از مبصری انداخت.ومن رو به جای اون گذاشت» . پدرم گفت:« دخترم پس توهم مواظب باش کاری نکنی که خانم ازدستت عصبانی بشه وگرنه تو روهم از مبصری....

 

مادرم با عصبانیت آمد توی اتاق وبه پدرگفت:« ببین چه دختر شیطونی داری؟ بند لباس هاروبریده وتمام اونارو ریخته توی حیاط ، مجبورشدم دوباره همه ی لباس ها رو آب کشی...» . توی حرف مادر دویدم وگفتم:« راستی مامان یادت نره ، فردا صبح زود بیدارم کن. آخه من مبصرم دیگه ، باید زودتر از بچه ها برم مدرسه ». پدر گفت:« پس باید شبها زودتربخوابی دخترم».

 

                                                            ***

 

زنگ اول با خوشحالی درکمدرابازکردم. دفتر حضوروغیاب ورومیزی راآوردم وروی میز خانم معلم گذاشتم، بعدگچ وتخته پاک کن راهم لب تخته سیاه قراردادم ورفتم نشستم. چند زنگ بخوبی گذشت. اما چون زنگ قبل از آخر ورزش داشتیم وسائل راجمع کردم وتوی کمدگذاشتم ودر آن را قفل کردم وکلیدراگذاشتم توی جیب مانتوام ورفتم توی حیاط با بچه ها مشغول بازی شدم. بعدازاینکه زنگ خورد ورفتیم کلاس ، خانم معلم  گفت:« نرگس دفترکلاس روبیارتا نمره ورزش براتون بذارم». دست بردم توی جیب مانتوام اماکلیداونجانبود. هرچه گشتم کلیدراپیدانکردم. ته جیبی که کلید راتوی آن گذاشته بودم شکافته شده بود . به خانم معلم گفتم:« حتما" توی حیاط افتاده ». از او اجازه گرفتم وباچندتا ازبچه ها توی حیاط راگشتیم. پیدانشد که نشد. مثل اینکه آب شده ورفته بود توی زمین. برگشتیم توی کلاس. خانم معلم خیلی عصبانی شد ازخجالت بغض گلویم را گرفته بود واشک توی چشمانم جمع شده بود. توی دلم گفتم کاش مبصر نمی شدم. خانم معلم گفت:« تو چه مبصری هستی؟ یه روزم نتونستی کلیدرو نگه داری.». بیشترخجالت کشیدم. نمی دانستم به خانم چه جوابی بدهم. فقط گفتم :« خا… خا… خانم به خ…خ… خدا توی جی… جی… جیبم بود». خانم معلم گفت:«  من نمی دونم هرکجاکه بود باید کلیدپیدابشه والان پاشو برو بیرون تا اون رو پیدانکردی کلاس نیا».  کیفم را برداشتم وازکلاس رفتم بیرون. چند دقیقه ای بیرون کلاس ایستادم بعد رفتم خانه. درکه باز شد بغضم ترکید وزدم زیرگریه وازجلو مادرم ردشدم. هرچه صدایم زد جوابی ندادم ومستقیم رفتم توی اتاقم وخود را روی تخت انداختم. مادرم آمد توی اتاق وگفت:« چی شده دخترم؟ کسی تورو اذیت کرده ؟» . همانطورکه هق هق می کردم گفتم :«  ن…ن… نه ». مادرم عصبانی شد وگفت:« حرف بزن آخه ببینم چی شده ». گفتم:« امروزداشتم توی حیاط مدرسه ورزش می کردم، کلید کمدکلاس توی جیبم بود. افتاد و گم شد. وقتی خانم دفتر حضور وغیاب روخواست هرچه دنبال کلید گشتم اون رو پیدانکردم. خانم هم من رو بیرون کرد وگفت تااون رو پیدانکردی نباید به کلاس بیایی». مادرم گفت:« دخترم توکه ازدستی اونو گم نکردی خب این رو از اول می گفتی فردا بابا میره مدرسه قفلشو درمیاره می ده کلید ساز براش یه کلید درست کنه. گریه نکن پاشو روتوبشور».

 

                                                 ***

 

باترس ولرز همراه بچه ها واردکلاس شدم. خداخدا می کردم که خانم معلم بیرونم نکند. دیدم گچ وتخته پاک کن از دفتر آورده اند. وقتی همه نشستیم خانم معلم نگاهی به بچه ها کرد و چندتا از بچه ها را برد پای تخته سیاه ودرس را سئوال کرد. اما اصلا" به من نگاه هم نکرد. ازخودم بدم آمد. ازاین سهل انگاری که کرده بودم. زنگ تفریخ که خورد رفتم توی حیاط وگوشه ای ایستادم. حوصله نداشتم با بچه ها بازی کنم. هرچه صدایم زدند نرفتم پیش آن ها. یک مرتبه دیدم برادرم به جای پدرم از درب مدرسه آمد داخل. یک انبردست ویک پیچ کش هم توی دستش بود. رفت توی دفتر، بعد باخانم معلم ازدفتر آمدند بیرون وبه کلاس ما رفتند. من رفتم نزدیک درکلاس. برادرم داشت به قفل کمد ور می رفت.  چند دقیقه بعدبرادرم ازکلاس بیرون آمد وقفل کمد در دستش بود . آن را به من نشان داد لبخندی زد واز مدرسه رفت بیرون.  وقتی زنگ خورد ورفتیم توی کلاس ، داشتم روی نیمکت می نشستم که لبه  ی مانتوام به میز خورد وصدایی کرد. دست بردم ولبه ی آن را برگرداندم. انگشتم را توی شکاف آن کردم وآن را بیرون آوردم. کلید کمد کلاس بود.!

 

 

حبیب ا… نبی اللهی

 

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب


www.shereno.com
div style="position:fixed; left:0px; top:0px;">