فـانــــــوس دریـــــایی جنـــــوب
داستـان، شعـر، ترانـه، مقالـه 
نویسنده: حبیب - ۱۱ آبان ۱۳۸٥

کنار قبر ، پهلوی خواهرم نشسته بود.وقتی زنهاازروی قبربرخاستنداورادیدم.باورم نمی شد.صورتی بیضی شکل باچشمانی نافذ و قدی بلند.به همان صورتی که برایم تعریف کرده بودند.مادروعمه وخاله وخواهر هرکدام بادیدوسلیقه خودبه جنبه ای ازخصوصیات اواشاره کرده بودند و همگی درادب،متانت،صداقت ونهایتا" زیبایی او همصدا بودند.ولی من همه ی این تعریف وتمجیدو تلاش آنهارابرای راضی کردن خود می دانستم. به این خاطرزیر بارنمی رفتم وبه حرفهای آنها توجهی نداشتم وبه بهانه های مختلف از دیدن او شانه خالی می کردم.

عمه مرده بود. یگانه مونس پدر وقصه گوی دوران کودکی من وخواهرم دریا. همه ی فامیل آمده بودند تا عزیزی را به خاک بسپارند. عمه بیش از همه اوراپسندیده بود.ای کاش این آرزو به دلش نمی ماند.هنوز غروب نشده بود که ازخاک برگشتیم.زنهاتوی یک اتاق ومردها درسالن نشستند.صدای قرآن فضای خانه فراگرفته بود.اما من آرام نمی گرفتم.گاهی به عمه وگاهی به او فکرمی کردم. شرایط موجودبرایم قابل درک بود اما حسی غریب فکرم را به سوی اومی کشاند. غوغایی در درونم به پاشده بود. انگار چیزی راگم کرده بودم. اصرارآنها بیهوده نبود.او با آنچه درباور خودداشتم وآنچه دیده بودم قابل مقایسه نبود. آنها که زن بودند واینطور شیفته ی او شده بودند دیگر من جای خوددارد. باهمان نگاه اول مرامجذوب خود کرد ودردلم جای گرفت. برخاستم ورفتم توی حیاط.بعدازشام بجزچندفامیل نزدیک ، بقیه رفتند. دربین زنهایی که بیرون می رفتنداوراندیدم. خواهرکوچکم راصدازدم وقتی نزدیکم آمد. توی گوشش آهسته گفتم:

_ دیگه کسی توی اتاق نیس.

گفت:

_ نه

_ بروببین وبیا به من بگو ،خب

_ به خداهیچکی نیس،همه رفتن بیرون

رفتم درکوچه. او کنار خواهرم ایستاده بود و باهم صحبت می کردند. اسمش نیلوفر بود. خواهرم تامرادید لبخندی زد. اما او پشتش به من بود.چندلحظه بعد،ازخواهرم خداحافظی کرد ورفت.برگشتم توی حیاط. خواهرم آمد ازکنارم گذشت و بلافاصله رفت توی سالن. دنبال اورفتم.چادرش راروی چوب لباسی انداخت وبرگشت که دوباره برودتوی حیاط ،جلو او ایستادم.گفت:

_ بروکنار،می خوام برم کمک اونا ظرفهاروبشورم.

گفتم:

_ چی شد ؟

گفت:

_ چی ، چی شد ؟

 ازشیطنت دریا با اطلاع بودم که به این سادگی چیزی به من نخواهدگفت.حق هم داشت پس ازآن همه خوداری که می کردم حالا می خواست تلافی کند.نیلوفرودریاهمکلاسی بودندو علاقه زیادی به هم داشتند. دوران دبیرستان را باهم گذرانده بودند.ازجلو خواهرم رفتم کنار.نگاهی پیروزمندانه به من کرد ورفت توی حیاط.حوصله نداشتم.نمی دانستم چکارکنم.رفتم یک استکان چای برای خودم ریختم وگوشه ای نشستم،کمی که سردشد آن راخوردم، سپس برخاستم وضوگرفتم ونمازم راخواندم. پس از خاتمه نماز ، مشغول دعاکردن بودم که خواهرم دوباره آمد وقتی مرادید با لحنی کش دار گفت:

_ دعاکن ، شاید ، خدا لطفی کند وبه آرزویت برسی ورفت توی آشپزخانه. دعایم که تمام شدرفتم سراغش ، گوشش راگرفتم وگفتم:

_ چی گفتی ؟

گفت:

_ هیچ چی

_ یه بار دیگه بگو

_ خب گفتم دعاکن به آرزویت برسی ، مگه عیبی داره ؟

 منظورش را می دانستم اما گفتم :

_ نه ، نشد .بگو ببینم منظورت چه بود؟

_ چه می دونم. بالاخره هرکسی یه آرزوهایی داره دیگه

_ خب توچه آرزویی داری؟

_ فعلا" آرزوی داداشم واجب تره

_ از همین ات خوشم میاد. خب برام چه کردی ؟

_ به همین سادگی ، بدون هیچ خرجی

_ ای زرنگ! باشه قبول

_ حالا شد یه چیزی

_ خب حالابگو ببینم..... 

 پدرآمد توی سالن و نتوانستیم به صحبتمان ادامه دهیم.

                                            * * *

هفته وچهلم عمه هم به خوبی برگزارشد.زمان چه زود می گذرد.اصلا"زمان خیلی حریص است،همه اوقات را می بلعد تا همه چیز به دست فراموشی سپرده شود و رنگ کهنگی به خود بگیرد.

تا عمه زنده بود بایداورامی دیدم. بهتربود.خوشحال می شد. من و دریا با قصه هایش بزرگ شدیم و رشدکردیم.قصه های شیرین و آموزنده زیادی می دانست اما هر زمان به فراخور سن و سال ما ، نوع قصه اش را انتخاب می کرد و به مرور که بزرگ تر می شدیم محتوا ی آنها نیز تغییر می کرد و زمانی رسید که قصه هایش سرشار از خصلت های جوانمردی ، فداکاری ، گذشت و نوعدوستی بود و عین یک آموزگار سعی داشت این خصلت هارا درما تقویت کند . خدا رحمتش کند وبالاخره زمانی رسید که به من گفت:

_ عمه ، دیگه عمرم داره تموم می شه و پام لبه گوره ، اما دلم می خواد قبل از مردنم عروسی تو روببینم. قصه ی دختر شاه پریون که هنوز یاد ته ؟

گفتم:

_ بله عمه

_ خب یه دختر برات سراغ دارم عین دختر شاه پریون اما از اونم بهتر.نمی دونی چه گوهریه ، مومن ، باحیا ، فهمیده وخوش صحبت.هرچه بگم کمه.

و من بخاطر اینکه دلش را نشکنم گفتم:

_ دستتون درد نکنه

دراین مراسم ویکی دوبارهم در مسیر کلاس خیاطی اورادیدم.ازدریا شنیده بودم که به کلاس خیاطی می رود به همین جهت عمدا" درمسیر اوقرارمی گرفتم تا با او صحبت کنم.

بیش از پیش به او علاقه مند شده بودم. همه ی حرف هایی که درمورد او گفته بودندحقیقت داشت.ازخودم بدم آمد که آنهاراباورنمی کردم.

یک روزکه با او به طرف خانه اشان می رفتیم از اودرمورد ادامه تحصیل وتصمیم آینده اش سوالاتی کردم.گفت:

_ هنوزتصمیمی برای ادامه تحصیل نگرفته ام چون آمادگی اش روندارم.

گفتم:

_ درمورد ازدواج چی؟

صورتش قرمز شد وسرش را پایین انداخت وگفت:

_ نمی دونم چی بگم!

_ خواستگارها که دختری به این زیبایی وجذابی را راحت نمی ذارن

_ شما اینطورفکر می کنین!

 _ تمام عالم و آدم دارن ازشما تعریف می کنن  و بعضی هم دارن دیوونه می...

نگاهی به من کرد لبخندی زد ودوباره سرش را انداخت پایین.گفتم:

_ باور کن راس می گم

_ شما لطف دارین

_ پس یه قولی به من بدین

_ چه قولی ؟

_  تا سال عمه ام هیچ خواستگاری رو قبول نکنی

_ اگه تا اون موقع زنده باشم

_ این چه حرفی یه که می زنی؟

_ دست خداس دیگه

سر کوچه اشان رسیده بودیم که گفت:

_ من دیگه باید برم.

_ هنوز جوابم رو نگرفتم.

_ ان شاا... بعد ، فرصت زیاده

  از من جداشد ورفت.

                                                                      * * *

      وقت آن رسیده بودکه موضوع را با پدر ومادرم درمیان بگذارم اما دیدم دراین شرایط مناسب نیست.ازطرفی هنوز ازجواب نیلوفر مطمئن نبودم.به این خاطر تصمیم گرفتم دوباره اوراببینم وازراضی بودنش کاملا" مطمئن شوم. به این خاطر یک روز،نیم ساعت مانده به تعطیل شدن کلاسش حرکت کردم وقتی نزدیک کلاس خیاطی رسیدم دیدم دریا کنار یک جوان در جلو کلاس خیاطی گرم گفتگو هستند.به آنهاکه نزدیکتر شدم. به من سلام کردند جوابشان راندادم و به دریا گفتم :

_ اینجا چه می کنی؟

 گفت:

_ داداش بعد برات توضیح می دم

_ توضیح از این واضح تر!

 _ حسین دوست برادر نیلو فر

 وقتی دریا این راگفت سعی کردم موضوع را تغییردهم، لبخندی زدم و با او دست دادم وگفتم:

_ ببخشین نشناختم

 گفت:

_ نگران نباش، ازدیدنتون خوشوقتم

_ من هم همینطور

نیلوفر از کلاس آمدبیرون سلام کرد. دست وپاچه شده بودم. خواهرم گفت:

 _ حواست کجاس ، نیلو سلام کرد

 گفتم :

_ سلام خوبین؟

_ خوبم، شماچطورین؟

_ خوبم.ممنون

بعد همگی باهم راه افتادیم.من و حسین ساکت بودیم ولی دریا ونیلوفر آهسته باهم صحبت می کردند ومی خندیدند. نزدیک خانه اشان من ودریا خداحافظی کردیم واز آنها جداشدیم. دربین راه به دریا گفتم:

_ می خواستم یه سوالی ازش بکنم که سروکله شما دوتا مزاحم پیدا شد

_ جواب سوالت پیش منه

_ جدی می گی؟

 _ شانس باتو  بود.

_ یعنی چی؟

_ یعنی اینکه تو که نمی دونستی یکی دیگه هم نیلو رو دوست داره و نزدیک بود ازش خواستگاری کنه.

- کی؟

_ حسین رو که دیدی.

_ خب

_ حسین گاهی به خونه شون میاد وبا داداش نیلو درس می خونه دارن خودشون رو برای دانشگاه آماده می کنن.او به نیلو علاقه پیداکرده بود . یه روز وقتی نیلو موضوع رو به من گفت ناراحت شدم اما بعدگفت به او علاقه ای نداره اما حسین اصرارداشت که یه شب پدرومادرش روبفرسته خواستگاری.بعد نیلو بهش میگه فعلا"قصدازدواج نداره ومی خواد درسش روادامه بده.حسین هم میگه من که مانع ادامه درس ات نمی شم و نیلوهم میگه نه برام مشکله. بعد من به نیلوگفتم:

_ اگه داداشت بفهمه ناراحت می شه

_ چرا ناراحت بشه، مگه خلافه

_ نه ، خلاف که نیس اما چون خیلی باهم دوستن و تو ... 

_ مثه خواهرشی!

_ دقیقا"

_ پس منم باتودوستم اگه ...

_ ببین دوستی دخترها ودوستی پسرها باهم فرق می کنه

_ چه فرقی می کنه؟

_ اونا دوستی شون یه طوریه که خواهردوستشون رو مثه خواهر خودشون می دونن، به خاطر این به خودشون اجازه نمی دن به یه چشم دیگه ای به اون نگاه کنن

_ این درسته ، اماخواستگاری که اشکالی نداره

_ بعضی هاخواستگاری هم نمی کنن

_ دریا، خیلی زرنگی. ازت خوشم میاد کوتاه نمیایی. بخاطر داداش ات حسابی فلسفه بافی می کنی . اما این رو بدون هرچه قسمت باشه  همون می شه.

بعدمادرش بایه سبدمیوه اومد توی اتاق وگفت شماکه همه اش دارین حرف می زنین.نیلوفرم که به فکر نیس نه آبی نه یه چای...

نیلوفرگفت:

_ مامان اینجاخونه خودشه تشنه ش شدخودش می ره آب می خوره 

بعدرویش را به من کرد وگفت:

_ مگه نه دریاجون

ومن گفتم:

_ همینطوره

_ دریا چرا داری حاشیه می ری؟ می خوام بدونم دوس داره با من ازدواج کنه یانه؟

_ داداش من ، مطمئن باش که نیلو مال خودته

_ یعنی اینقدرمطمئنی پس اون پسره..

_ ازاون پسره هم خیالت راحت باشه

_ مگه نگفته می خواد خواستگاری کنه؟

_ نه دیگه ، آخه یه روز که رفته بودم خونه شون.حسین هم اونجا بود وداشتن سر یه مسئله ای با داداش نیلو بحث می کردن و نمی تونستن حلش کنن. من ونیلو رفتیم پیش اونا. وقتی مسئله رودیدم متوجه شدم که قبلا" چنین مسئله ای رو حل کرده ام اما چیزی نگفتم دفتر رو از دستشون گرفتم و انگار که می خواستم یه فرمولی روکشف کنم به مسئله خیره شدم وآهسته باخودم حرف می زدم وبعداز چندلحظه شروع کردم به حل اون. شاخ در آورده بودن.برام دست زدن.چند روز بعدکه نیلو رو دیم برام تعریف کرد و گفت از اون موقع که مسئله رو حل کردی توجه حسین به تو جلب شده ودیگه مثه سابق به من توجهی نداره ، مثل اینکه خواستگاری هم دیگه ازیادش رفت ، فقط گاهی سراغ تو رو می گیره انگار چشمش تورو گرفته ،منتظرباش همین روزا میان خواستگاری ویه شیرینی حسابی می خوریم.

نیلو داشت می خندید که به اوگفتم:

_ نیلو

توی چشمانم نگاهی کردوگفت:

_ چی یه ؟

گفتم:

_ یه سوالی ازت دارم؟

_ بپرس

_ راستشو به من می گی؟

لبخندی زد و گفت:

_ می دونم سوالت چی یه؟!

بعدخودکار رو از توی کیفش درآورد و دست من رو گرفت وکف دستم یک علامت مثبت کشید.ازخوشحالی نمی دونستم چکارکنم.دست انداختم دورگردنش وصورتش رو بوسیدم وگفتم:

_ یعنی تو ...تو...راضی هستی که.....

ــ حالاچرا داری گریه میکنی؟!

                                                  

   حبیب ا... نبی اللهی

               

 

 

 

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب


www.shereno.com
div style="position:fixed; left:0px; top:0px;">