فـانــــــوس دریـــــایی جنـــــوب
داستـان، شعـر، ترانـه، مقالـه 
نویسنده: حبیب - ٢٥ آبان ۱۳۸٥

از وقتیکه شوهرش مرد ، ترس مبهمی دردلش افتاده بودوازادامه ی آن وحشت داشت. دلگرمی اش بچه هایش بودند. بابدبختی آنهارابزرگ کرده بود. فقط وقتی درکنارش بودنداحساس آرامش می کرد. دوری آنها برایش اضطراب ودلشوره دربرداشت.

سه ماهی می شدکه حسین فرزندکوچکترش به جبهه رفته بود. یک ماه بعداز ازدواجش. بسیجی بود وعاشق جبهه. مثل هر روز توی حیاط سرگرم بود. دلش شور می زدونگران بود. جلو مرغ و جوجه ها دانه ریخت. گلدانهارا آب داد وداشت برگها را جارو می کردکه عروسش چرخ خیاطی وپارچه ای مشکی از اتاق آورد توی ایوان گذاشت وپشت چرخ نشست. ماسوره را از نخ مشکی پرکردوتوی چرخ قراردادونخ راازتوی سوزن رد کرد. لبه های دو تکه پارچه راروی هم گذاشت و سرتاسرآن رادوخت. نخهای متصل بین پارچه وسوزن راقیچی کرد. یک لحظه سرش را برگرداند. به مادر حسین چشم دوخت بعد صدازد:

- زهرا جون بیا جارو رو از مادرت بگیر کمرش درد می کنه.

زهرا عکس حسین و معصومه را لای کتابش گذاشت واز اتاق بیرون آمدولب ایوان ایستاد. پیراهن لیمویی رنگی به تن داشت. لحظه ای با چشمان درشت وسیاهش پریدن گنجشکها را از این شاخه به آن شاخه ی درختان دنبال کرد، سپس نگاهی به معصومه که داشت پایین پارچه را اریب قیچی می کرد انداخت وبه طرف مادرش رفت وجارو را از او گرفت وتند تند به جاروکردن برگها پرداخت. مادر سرفه اش گرفت. معصومه گفت:

- آروم تر، گردوخاک بلندشد، مادراذیت می شه.

زهرابرگهارادریک نقطه جمع کردوباخاک انداز آنهارا توی سطل کناردرریخت. روسریش رادرست کردوکنارحوض آمد. کمی آب به صورتش زد وباروسریش خیسی آنراخشک کرد وبعدرفت کنار معصومه نشست وگفت:

- پس داداش حسین کی میاد؟حوصله مون سررفت. داداش رضاهم که رفته ماموریت.

معصومه به چشمهای زهرا نگاه کرد. دلش لرزید وگفت:

- خدا می دونه وبلندشد سری به قابلمه ی روی اجاق زد وآمد نشست پشت چرخ. مادرگفت:

- زهرا پاشو سفره رو بنداز، ننه.

معصومه گفت:

- الان من می اندازم. چادرتون داره تموم می شه.

- الهی خیرببینی ننه ، دستت دردنکنه.

- سرتون درد نکنه ، وظیفمه.

صدای اذان بلندشد. معصومه رفت سفره را آورد وتوی ایوان انداخت. مادررفت زیر شیرحوض وضوگرفت وجانمازش را آوردوهمانجاتوی ایوان نمازش را خواندوکنار آنها نشست. معصومه به صورت مادرنگاه کرد. دیداشک توی چشمانش جمع شده است. گفت:

- چی شده ، چراناهار نمی خورین؟

- اشتها ندارم ، ننه.

- آخه چرا؟ صبم که چیزی نخوردین.

- شمابخورین. من میل ندارم. دلم شور می زنه.

صدای لااله الاالله توی کوچه پیچید. نگاه هایشان به طرف در برگشت. هراسان ازسرسفره بلندشدند و به سوی در رفتند. زهرادر را باز کرد.توی کوچه نگاه کردند. جمعیت تند تند تابوتی را حمل می کردند و به سمت آنها می آمدند. مادر که آخر از آن ها رسیده بودتا توی کوچه را نگاه کردوچشمش به تابوت افتاد، دلش لرزید. آنهاراهل داد داخل حیاط ودررابست وپشت درتکیه داد. رنگش پریده بود. حیاط دور سرش می چرخیدوغرق سردی به تنش نشست. سکوتی غمناک بر آنها حکمفرماشد وبا نگاههای عجیبی به چشمان همدیگر نگاه می کردند. صدا نزدیک ونزدیکتر شد به اوج خود رسیدودوباره ضعیف وضعیفترسپس محوگردید. معصومه زیربغل مادر را گرفت واورا به طرف ایوان بردولب  آن نشاند. همه ساکت بودند. دیگر میل به غذا نداشتند. مادردستهایش می لرزید. آنهارا دوطرف سرش گرفت وبه نقطه ای خیره شد. کمی که حالش جا آمد. دستهایش را به طرف بالا برد وگفت:

- خدایاراضی ام به رضای تو ، اما چه کنم ، مادرم دیگه.

معصومه گفت:

- بیا اقلا" یه لقمه غذابخور. اینطورنمی شه ، ازبین می ری.

- نمی تونم ، ننه ، نمی تونم...

زنگ درحرفهای اوراقطع کرد. دوباره دل همه ریخت. زهرا بلندشدودویدبه طرف در. معصومه چادرش راکه ازروی مقنعه سرخورده بود وروی دوشش افتاده بودازروی شانه ها گرفت وروی سرش کشید. پستچی بود. نامه ای به دست او داد. روی پاکت را خواند. ازطرف حسین بود. آنرا آوردوبه معصومه داد. مادر باناله گفت:

- دخترم بخون ببینم چی نوشته.

معصومه پاکت رابازکرد. مادر وزهرا به صورتش نگاه می کردندومنتظر بودند که نامه را بخواند. معصومه توی دلش یکبار سریع آنراخواند. مادرگفت:

- چی شده ننه ، چرا نمی خونی؟ به من بگو چی شده. بلندبخون.

اشک توی چشمان معصومه حلقه بسته بودودستانش می لرزید. زهرا نامه را از دست معصومه گرفت و شروع به خواندن کرد:

بسمه تعالی

معصومه سلام... امیدوارم حالت خوب باشه. ازاینکه به این زودی ازت جداشدم مراببخش. حال من خوبه وهیچ نگرانی ندارم بجزمادرم. می دونم طاقت دوری مارونداره. ازت خواهش دارم به او دلداری بده. نذارغصه بخوره.اوبه اندازه کافی برای مازحمت کشیده. داداش رضاروسلام برسون. به زهراهم بگودرسهاش روبخونه...

معصومه دست برد که نامه رااززهرا بگیردولی زهرا دستش را کنارگرفت وبه خواندن نامه ادامه داد:

...امروز بوی عملیات میاد.شایدوقتی این نامه بدستت برسدعملیات شروع شده باشه.درباره حمله چیزی به مادرنگو.نگران می شه.همه شمارو به خدا می سپارم.به امیددیدارحسین

اشک توی چشمان همه جمع شده بود. زهرا نامه را به دست معصومه داد ورفت توی اتاق. مادر دستهایش را به طرف بالابرد وگفت:

- خدایا درپناهت اوناروحفظ کن.

معصومه صدازد:

- زهرامدرسه ات دیرشد.مگه نمی خوای بری؟

زهرا مانتویش راپوشیده بود. کیفش را برداشت واز دربیرون زد.

هنوز زهرا سرکوچه نرسیده بود که یکی با مشت به درکوبیدواز پشت در صدازد:

- ننه زهرا، ننه زهرا

معصومه بلند شد چادرش را روی سرش انداخت وگفت:

- مثل اینکه برق رفته

مادر باچشمانی غمبار ونگران به درچشم دوخت. همسایه دیوار به دیوار شان بود. درکه باز شدنصرت خانم بعدازاحوالپرسی ، آهسته گفت:

- معصومه خانم از بیمارستان امام تلفن کردن، گفتن یکی بیاداوژانس .

- اورژانس؟! نصرت خانم راستش رو بگو، حسین طوری شده.

- خواهر اسم کسی رو نگفتن. فقط فامیل شمارو گفتن.

- ازکجا شماره تلفن شماروداشتن؟

- راستش ، قبلا" شماره روبه ننه زهرا داده بودم. شاید...

- آخه نگفتن کیه؟

- نه به خداخواهر. ان شاءا...چیزی نیس. آقامون شماهارو می برن بیمارستان.

معصومه دراتومبیل راکه بست روکرد به نصرت خانم وگفت:

- بی زحمت زهرا که ازمدرسه اومد پیش خودتون نگرش دارین تا برگردیم.

مادرآه و ناله می کردومرتب به سروروی خود می زد و معصومه دستهای اورا می گرفت.

- چرا به من نمی گین چی شده؟

وقتی به بیمارستان رسیدند هر دوی آنها رنگ به چهره نداشتند. واردسالن شدندوبه بخش اورژانس رفتند. رضاروی برانکارد درازکشیده بود. سرش باندپیچی بود.هنگامی که مادر چشمش به اوافتاد، زبانش بند آمدوجلوچشمانش سیاهی رفت ونتوانست روی پاهایش بایستد. معصومه بازویش را گرفت واورا روی صندلی کنار رضا نشاند ورفت یک لیوان آب آوردوبه او داد. کمی که حالش جا آمدبلندشدصورت رضارابوسید. رضاتوی چشمان مادرش نگاه کرد ولبخندی زد. مادرگفت:

- ننه ، نگفتم نرو. به دلم بد اومده بود.

رضاگفت:

- قسمت بود ننه،سپس روکرد به معصومه وگفت:

- ازحسین چه خبر؟ هنوز نیومده.

معصومه گفت:

- نه نیومده. تازگی خبری  ازش نداریم، به جز یه نامه که یه هفته پیش نوشته شده.

پرستارکنارآنها آمد وگفت:

- الحمدا...بخیرگذشت. عکس سرش سالمه. فقط پیشانی اش چندبخیه خورده . می تونید اونوببرین اما تابیست وچهارساعت مواظبش باشین اگه مشکلی پیش اومد فوری اونو بیارین.

شوهر نصرت خانم زیربغل رضاراگرفت واز بیمارستان بیرون آمدند. پشتی صندلی جلورا خواباند واورا روی صندلی نشاند. مادر ومعصومه هم سوارشدند وبه طرف منزل حرکت کردند. مادر با لب چادر اشکهایش را پاک کردوازرضاپرسید:

- ننه قربونت برم. چطورشدتصادف کردین.

رضا آرام آرام جریان تصادف را برای مادرش تعریف می کرد. معصومه نگاهی به چهره غمگین ودرد کشیده مادر کرد ، سپس از پنجره اتومبیل به بیرون خیره شد. اشک پرده ای شفاف در دیدگانش کشید. یاد نامه حسین افتاد.

... به او دلداری بده . نذارغصه بخوره ...شاید وقتی این نامه به دستت برسد عملیات شروع شده باشه. درباره حمله چیزی به مادر نگونگران...

   سر کوچه رسیدند. چشم معصومه به یک بسیجی افتاد که جلو خانه اشان اسیتاده بود ودستش روی زنگ بود. رنگش پرید وعرق سردی به تنش نشست.دو دستی پشتی صندلی جلوراگرفت وخیره به آن بسیجی نگاه می کرد. نزدیکتر که آمدند، لبخندی بر لبانش نقش بست. رو کرد به مادر وگفت:

- حسین! حسین برگشته!

حبیب ا... نبی اللهی

 

 

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب


www.shereno.com
div style="position:fixed; left:0px; top:0px;">