فـانــــــوس دریـــــایی جنـــــوب
داستـان، شعـر، ترانـه، مقالـه 
نویسنده: حبیب - ۱٠ دی ۱۳۸٥

 

 

وقتی فهمید رفت کنار دریا و روی ماسه های خیس نشست.موج تا پیش پاهایش می آمد و دوباره برمی گشت.صدای امواج تنها صدایی بود که سکوت را می شکست و باتلاطم امواج درونش هم صدا شده بود.شاخه نازکی دردست داشت و با آن به روی موج هایی که به طرفش می آمدند ضربه می زد و خاطره دو هفته ی گذشته و اتفاقی راکه برایش پیش آمده بودمرورمی کرد.خاطره ای شیرین که به تلخی گرایید و جنگ و ستیزی بین عقل و احساس که درتار و پودش درگیربود. 

اکنون برسر دوراهی قرارگرفته بود و نمی دانست کدام راه رابرگزیند. به دریا خیره شد و اولین دیدار با اورا درکوچه به یاد آورد،کوچه ای که بارها ازآن می گذشت امابه هیچ چیز توجه نداشت و افکارش فقط و فقط حول وحوش درس دورمی زدو آرزویش ورود به دانشگاه بود. نمی دانست حسی مثل یک میهمان دروجودش دنبال فرصتی می گردد تا ازپیله خود بیرون بیاید و آن روز اتفاق افتاد. روزی که هنوز به وسط کوچه نرسیده پنجره ای گشوده شد و ناخودآگاه به پنجره نگاه کرد،دوچشم سیاه درشت با ابروهای پیوسته و کشیده تارو پودش رالرزاند.انگارقلبش افتادپیش پایش و عین خرگوشی که افسون ماری شده باشددیگرنتوانست قدم بردارد.سرش را انداخت پایین اما جاذبه ی آن چشمها راه گریز را براو بسته بود.سرش رابلندکرد.پنجره بسته بود.اطمینان نداشت بتواند حرکتی کند.آهسته پایش رابلندکرد و به راه افتاد.هنوز آن چشمها با اوبود.دیگر نمی دانست کجامی رود و بدون مقصد قدم می زد.غروب خسته و غمگین به خانه برگشت و تاصبح قاب آبی پنجره و آن چشمها را می دید.آفتاب درآمده بودکه از خانه زدبیرون و به طرف کوچه رفت.همان کوچه ای که روزها ازآن گذر می کرد وهیچ چیزی توجهش را جلب نمی کرد.اما حالا فرق داشت. پیچکها وگلهای یاس را روی دیوارها می دید و بوی سحرانگیز یاسهارا می بلعید.آهسته قدم برمی داشت و چشم به پنجره دوخته بود. تاته کوچه می رفت و برمی گشت.دوهفته،هرروزکارش همین بود.آرزومی کرد فقط یک لحظه پنجره باز شود اما نشد.غم و غصه چنگ دردلش انداخته بود.انگار همه ی غمهای دنیا را روی دوشش گذاشته بودند.حامد رازش راازدیگران پنهان می کردو نمی خواست کسی آن را بداند.اما کم کم صبوری اش راازدست داد و دوستانش رامرورکرد.عاقبت احمدراازهمه محرم تر دانست و رفت سراغ او و غمش رابا او درمیان گذاشت.

احمدگفت:

- این که می گی آدمیزاده،مگه نه؟

حامدنگاهی به چهره احمدانداخت وگفت:

- خب معلومه

- پس همین دورو برهاست

- بله

- حالا می گی خونه ش کجاست

حامدسرش راپایین انداخته بود و چیزی نگفت.احمد هم اصراری نکرد تا بالاخره حامد سکوت راشکست و نشانی خانه اوراداد.

احمد لبخندی زدوگفت:

- که اینطور، پس عاشق اون شدی!

حامد گفت:

- چرا می خندی؟

- من رو سرکارگذاشتی؟

- نه، چرا؟

- دوست داری بریم خونه شون و اونو ازنزدیک ببینی؟

- مسخره ام می کنی؟

- نه، جدی می گم،دوهفته ای می شه که رفتن مسافرت.فردا برمی گردن.

- تو ازکجا می دونی،مگه اونارو می شناسی؟

- آخه اونی که تو دنبالشی خواهر دوستمه

- جدی، چه خوب!

حامد خوشحال شد و روی احمد رابوسید

احمد گفت:

- حالا واقعا" به اون علاقه مند شدی؟                                                                     

- معلومه دیگه!

- اگه اونو ببینی پشیمون نمی شی؟

- نه

- اما می دونم پشیمون می شی

- یعنی چی؟ پشیمون می شم

- چطوری برات بگم؟اون دختر...

- اون دختر... چی...؟

- پاهاش فلجه!

- تو دروغ می گی،باورنمی کنم.خودم اونو جلوی پنجره دیدم.

- تو درست می گی، چون با ویلچر اومده جلوی پنجره

وقتی فهمید رفت کناردریا و روی ماسه های خیس نشست.موج تا پیش پاهایش می آمد و دوباره بر می گشت.صدای امواج تنها صدایی........

 

 

 

                                                                          

 

 

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب


www.shereno.com
div style="position:fixed; left:0px; top:0px;">