فـانــــــوس دریـــــایی جنـــــوب
داستـان، شعـر، ترانـه، مقالـه 
نویسنده: حبیب - ۸ تیر ۱۳۸۳

نه ، جدا فکر ميکنی آدم خوبی هستی؟ من که باور نمی کنم ! مدتها بود می خواستم تنها گيرت بياورم و باهات حرف بزنم ، ولی وقت نمی کردم. اما حالا فرصت خوبی است.تا هيچکس نيست و تنها هستيم گوش کن . اول از همه بگويم نه فالگيرم نه رمال ، اما ترا خوب خوب می شناسم. اين رو دارم دروغ می گويم؟ باشه ، بعدا ميفهمی راست می گويم يا نه .خب ، از اينها گذشته ، تو فکر ميکنی کی هستی ؟ اصلا چه کاره ای ؟ کجا را می خواهی بگيری ؟ يک کمی به دور و برت نگاه کن ، ببين برای يکبار هم شده به فکر ديگران باشی ؟ نه ، بالا غيرتا بيا کلاه خودت را قاضی کن ، ببين تا حالا به درد دل کسی گوش داده ای ؟بجز برای خودت ، آيا برای کسی کاری انجام داده ای ؟ مشکل کسی را حل کرده ای ؟ من که فکر نمی کنم . اگر تو آدم خوبی بودی که فقط به فکر خودت نبودی . بابا يک کمی به خودت بيا و از حالا به فکر ديگران باش . چرا برای اين و آن کارشکنی می کنی ؟ سر اين و آن کلاه می گذاری و پشت سر ديگران غيبت ميکنی و مثل آب خوردن دروغ ميگويی ؟ اگر دروغ می گويم ، بگو دروغ می گويی . به خيالت شوخی ميکنم. اونوقت اسم خودت را می گذاری آدم خوب ! بله با تو ام ، پس فکر ميکنی با کی هستم . مگر غير از من و تو ، کسی اينجا هست؟  متاسفانه زنگ خانه را زدند. آينه را گذاشتم روی طاقچه و رفتم در را باز کنم.حيف شد ، حالا که خودم را تنها گير آوردم ، نمی گذارند دو کلمه به خودم نصيحت کنم !!! ح/ن

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب


www.shereno.com
div style="position:fixed; left:0px; top:0px;">