فـانــــــوس دریـــــایی جنـــــوب
داستـان، شعـر، ترانـه، مقالـه 
نویسنده: حبیب - ۸ بهمن ۱۳۸٥

 

 

من وزهراخواهرم به مادربزرگ می گفتیم ننه جون.ننه جون به امام خیلی علاقه داشت.عکس بزرگ امام را توی اتاقش زده بود. هر روز سر نماز برای امام دعا می کرد و همیشه از خدا می خواست که امام به ایران بیاید.یادش بخیر.خدا رحمتش کند.وقتی بیمار شد ،بابا حال وحوصله درستی نداشت.ساکت وغمگین بود.باهیچکدام ماحرف نمی زد.ننه جون راخیلی دوست داشت. به اوخیلی احترام می گذاشت.یک روز قبل از اینکه امام ازفرانسه به ایران بیاید.عمو وبچه هایش به خانه امان آمده بودند تا هم سری به ننه جون زده باشند و هم فردا همه برویم پیشواز امام. وقتی با عمو توی اتاق ننه جون رفتیم. به ننه جون سلام کرد و دست او را بوسید. بعد ننه جون گفت:

 - ننه از اومدن امام چه خبر ؟

 عمو گفت:

 - ان شاء الله ، امام فردا به ایران میاد.

 - الحمدالله ننه ، عمر این حکومت تموم شد.

 - شاید از اومدن امام جلوگیری کنن ؟

 - کی ؟ نمی تونن ننه ، خدا پشتیبون امامه.

 - دولت دستورداده فرودگاه ها رو ببندن.

 - اگه امام مامور امام زمان باشه فرودگاه باز می شه ننه.

 - می گم با این وضع اگه هواپیمای امام بتونه بشینه بخدا معجزه شده.

 - ننه وقتی خدا بخواد همه چی درست می شه. اگه هزار تا نقشه برا نیومدن امام بکشن،اون میاد.

 صدای زنگ در،صحبت ننه جون را نیمه کاره گذاشت. من رفتم در را باز کردم. بابا و مامان و زهرا بودند. آن ها رفته بودند راهپیمایی. بابا به عمو دست داد و صورت ننه جون رابوسید و گفت:

 - ننه،نمی دونی توی خیابون چه خبره.از تموم شهرستونا اومدن برای دیدن امام.فردا همه می ریم پیشواز امام.

 خیلی خوشحال شدم.به ننه جون گفتم:

 - ننجون فردا می ریم جلو امام.

 ننه جون گفت:

 - ننه من حالم خوش نیست. پاهای درست و حسابی ام که ندارم. همه برین. اگه قسمت باشه منم یه روز امامو زیارت می کنم .

 مامان سفره را انداخته بود.صدازد:

 - بیاین ناهار،غذا سرد می شه.

 صدای اذان بلند شد. ننه جون برخاست وآرام  آرام برای وضو گرفتن از اتاق  بیرون رفت.

                                                             ***

 همه رفته بودند پیشواز امام،اما من پیش ننه جون ماندم.تاخبر ورود هواپیمای امام را به فرودگاه شنیدم.دویدم توی اتاق ننه جون و گفتم:

 - ننجون امام اومد.امام اومد.با گوش های خودم از رادیو شنیدم.

 ننه جون دست هایش را بطرف بالا بلند کرد و گفت:

 - خدایا صد هزار مرتبه شکر.

 ننه جون به سختی از جایش بلند شد و یک بشقاب پر از نقل آورد داد به من و گفت:

 - ننه اینارو ببر توی کوچه به مردم بده.

 بشقاب را گرفتم اول چند تا نقل توی دهانم انداختم وبعد رفتم توی کوچه و آن ها را بین بچه ها پخش کردم. آن روز همه خوشحال بودند.من هم از خوشحالی تا توانستم توی کوچه بازی کردم. گلویم خشک شده بود.به خانه آمدم تا آب بخورم.ننه جون دم در اتاق نشسته بود. زیر شیر توی حیاط کمی آب خوردم و دوباره داشتم می رفتم بیرون که ننه جون صدا زد:

 - حسین

 ایستادم. گفت:

 - ننه وقتی از بازی برگشتی مرغ و خروس رو جا کن و در مرغ دونی رو محکم ببند یادت نره.

 گفتم:

 - چشم ننجون.

 مرغ و خروس ننه جون خیلی قشنگ وخوشرنگ بودند. از وقتی جوجه های کوچکی بودند به آن ها رسیدگی کرد تا بزرگ شدند.هیچکدام از همسایه ها خروسی به آن قشنگی نداشتند.پرهای بلند ورنگارنگی داشت.رنگ پرهایش قرمز،سبز،بنفش،قهوه ای و سیاه بودند.برق می زدند.دم بلند و خوش ترکیبی هم داشت.مرغ ننه جون هم گل باقلایی بود.دوسه روزی یک تخم می گذاشت که یک دفعه مال من بود و یک دفعه مال زهرا.بعد دیدم ننه جون بلند شد دستش را به چارچوب درگرفت ورفت توی اتاق.منهم رفتم توی کوچه .ازبس توی کوچه بازی کردم حسابی خسته وگرسنه شده بودم. وقتی آمدم خانه تا وارد حیاط شدم،دیدم زهرا و مامان آمده اندوتوی اتاق ننه جون نشسته اند.رفتم توی اتاق خودمان.چشمم به بابا افتاد که گوشه ی اتاق نشسته بود وزانوانش را در بغل گرفته بود. سلام کردم.جوابم را نداد.صدازدم:

 - مامان گرسنمه.

 چند دقیقه بعد مامان آمد و یک تخم مرغ آب پز با نان به من داد و رفت.هنوز دو سه لقمه بیشتر نخورده بودم که خوابم گرفت. همانجا بغل سفره دراز کشیدم.

 ***

 از خواب که بلند شدم جلو در اتاق آمدم.ازتوی اتاق ننه جون صدای گریه می آمد.دیدم دوتا از زن های همسایه رفتند توی اتاق ننه جون. یک مرتبه یادم آمد که مرغ و خروس ننه جون را دیروز غروب توی مرغ دانی جا نکرده ام.حتما" بیرون مانده و گم شده اند.حالا همسایه فهمیده اند و پیش ننه جون آمده اند. زهرا را دیدم گوشه ی حیاط لب باغچه نشسته و با خاک های آن بازی می کند.پیش او رفتم و گفتم:

 - زهرا،مرغ و خروس ننجون گم شدن ؟

 زهرا همانطوریکه سرش پایین بود و با قاشق توی باغچه را گود می کرد گفت:

 - نه،گم نشدن.

 به مرغ دانی نگاه کردم و گفتم :

 - آره ، اونا توی مرغ دونی ان .

 زهرا گفت:

 - ننجون مرغش رو به من داد و خروسش رو به تو.

 - راس می گی ؟

 - جون بابا

 - کی ؟

 - دیشب

 - پس برا این رفته بودین پیش ننجون؟

 نگاهی به اتاق ننه جون انداختم .خوب که دقت کردم .صدای مامان را شنیدم که با گریه می گفت:

 - خانم بزرگ آرزو داشت برای یک بارم شده امام رو زیارت کنه .قسمتش نشد.

 گفتم:

 - زهرا پاشو بریم پیش ننجون.مگه چی شده ؟

 زهرا سرش را بلند کرد .اشک توی چشمان قشنگش حلقه زده بود .درحالیکه لب ور می چید گفت:

 - ن..ن..ننجون صب که داشت ن..ن..نماز می خوند.از سر نماز ر..ر..رفت پیش خدا!

  

 

 

 

 

 

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب


www.shereno.com
div style="position:fixed; left:0px; top:0px;">