فـانــــــوس دریـــــایی جنـــــوب
داستـان، شعـر، ترانـه، مقالـه 
نویسنده: حبیب - ۱٤ خرداد ۱۳۸٦

گاهی ازرفتاردیگران،یک برداشتی می کنیم سپس براساس آن رفتاروبرداشت خودمان به قضاوت می پردازیم.حال این برداشت چقدر می تواند به حقیقت نزدیک باشد جای اندکی تامل دارد. درچنین مواردی نیاز به آگاهی وپی بردن به انگیزه آن رفتار می باشد تا قضاوت عجولانه ای نکنیم. قضاوت عجولانه وبدون تحقیق مارا به گمراهی می کشاند.انسان باقرارگرفتن درچنین مرحله ای ومشاهده رفتاری ازدیگران،می بایست ازخود صبروبردباری نشان داده وتا زمانیکه به حقیقت مطلب پی نبرده است ازپیش داوری وقضاوت خوداری نماید.

همیشه پشت دربسته دقیقا" آنچه را که ما فکر می کنیم نخواهدبود.حدس وگمان هم دردی را دوانمی کند،مگراینکه درگشوده شود وحقیقت برای ماروشن گردد.آنچه که ما می بینیم با آنچه که باید ببینیم فرق دارد.دیدن حقیقت است که عکس العمل مارا در رابطه با رفتاردیگران تعدیل می کندودیدگاه مارا تغییر می دهدوپی می بریم که درقضاوت خود اشتباه کرده ایم.انسان برای دردی که علت آن برایش روشن نیست نسخه ای نمی پیچد.رفتار انسانها درانگیزه بروز آنها نهفته است وپی بردن به چنین مطلبی کارساده ای خواهدبود.

هرانسانی می تواند رفتارخودرا درزمانهای مختلف بررسی کند و ببیند چه انگیزه ای موجب چنین رفتاری دراوشده است.دیگران هم همینطور، انگیزه ای درپشت رفتار آنها از چشم ما پوشیده وپنهان است. درنتیجه نمی بایست درچنین مواردی زود قضاوت کرد.

دکتر استیفان کاوی درکتاب «هفت عادت مردمان موثر» تجربه ای راکه دربرداشت خودش، تغییری ناگهانی ایجادکرده بود چنین بیان می دارد:صبح روز یکشنبه درنیویورک بود.تنها درتراموا نشسته بودم.صبحی آرام ودلپذیروتقریبا"فقط یک سوم تراموا پربود.مردم آرام نشسته بودند.بعضی روزنامه می خواندند.بعضی درافکار خود غرق بودند.بعضی باچشمان بسته استراحت می کردند.محیطی سرشارازآرامش وسکوتی دلپذیربود.ناگهان مردی بابچه هایش سوارترامواشدند.بچه ها آنقدرپرسروصدابودندکه بی درنگ فضای تراموا تغییر کرد.مرد کنارم نشست وهیچ عکس العملی نشان نداد.بچه ها دادوبیداد راه انداخته وچیز پرت می کردندوحتی روزنامه های مردم راازدستشان می کشیدند.باهمه اینها مردی که کنارم نشسته بوداصلا"به روی خودنمی آوردوهیچ کاری نمی کرد.تصورکنیدخودتان کناراونشسته ایدوناظرصحنه ای هستید که همه را ناراحت وعصبی کرده است.عاقبت به او روکردم وگفتم:«ببخشید آقا،بچه هایتان واقعا"افرادزیادی را به ستوه آورده اند.آیاممکن است کمی آنهارا آرام کنید؟»مردانگار تازه متوجه موقعیت شده بود سرش را بلندکرد وزیر لب گفت:«بله،حق باشماست.باید آنهاراآرام کنم.داریم ازبیمارستانی برمی گردیم که مادرشان یک ساعت پیش درآنجامرد.حواسم پرت است.نمی دانم به چه فکرکنم وچطور با این مسئله کنار بیایم،گمانم آنهاهم کنترل خودرا از دست داده اند.»

 

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب


www.shereno.com
div style="position:fixed; left:0px; top:0px;">