دوست دارم مونسم باشی

چهل بهاررا بیشترپشت سرنگذاشته بودامابه تازگی قفسه سینه وقلبش دردگرفته بودوبیشترازهمه بخاطرمرگ شوهرش کاملا" شکسته وافسرده بنظرمی رسید.تنها وچشم براه دراتاقی محقروساکت به رختخواب تکیه داده وبه قفس قناری چشم دوخته بود.صدای زنگ درحیاط به گوشش رسید.به زحمت ازجایش بلندشد.آرام آرام ازتوی حیاط گذشت ودررابازکرد.ملیحه بود.دخترهمسایه بغلی.اززمانی که ملیحه دختربچه کوچکی بود توی دلش جاگرفته بود وبارها پیش خودگفته بود بایدبگیرمش برای حمیدم وملیحه عروسم بشه.یکروز که ملیحه رابغل کرده بودبه اوگفته بود توعروسم می شی؟وملیحه بازبان شیرینش جواب داده بود آره عروست میشم.وزن دهانش رابوسیده بود.

ملیحه قبلا" سلام کرده بود امازن که غرق درخاطرات گذشته خودبودمتوجه نشد.وقتی ملیحه برای باردوم سلام کردبه خودآمدوگفت:

-         سلام دخترگلم بیاتو.

ملیحه کاسه آبگوشت رابطرف زن درازکردوگفت:

-         خیلی ممنون ، بفرمایین اینومادرم داد.

 زن کاسه راگرفت وگفت:

-         دستش دردنکنه.

ملیحه چندتارموکه ازمقنعه اش بیرون زده وتوی صورتش آمده بودبادست زیر مقنعه کشیدوگفت:

-         قابل شمارونداره خاله.

زن به چشمان درشت ومژه های برگشته ملیحه نگاهی کردوگفت:

-         خودت قابلی عزیزدلم.

ملیحه سرش راپایین انداخت وگفت:

-         بااجازه، کاری ندارین خاله.

زن گفت:

-         بیاتودخترم یه کمی بشین.

-         نه خاله دیرم می شه.می خوام برم مدرسه.

-         خب، بعدکه برگشتی میای پیشم؟

-         چشم خاله،میام.

ملیحه خداحافظی کردورفت.زن ازپشت سرنگاهی به قدوبالای او انداخت و گفت خداحافظ عروس گلم ودررابست.کاسه رامحکم گرفت وآهسته آهسته رفت توی آشپزخانه.آن را روی میزگذاشت.می خواست سفره رابرداردکه یادش آمدنمازش را نخوانده است.زیرشیرظرفشویی وضوگرفت ورفت توی اتاق .چادرش راازروی رختخواب برداشت وروی سرش انداخت ولبه های آن راکه طرف شانه هایش بود بادست گرفت وزیرچانه گره زد.سجاده راپهن کردونمازش را خواندبعددستهایش را به طرف بالابلندکردوزیرلب دعایی خواند.سپس سجاده راجمع کردوگوشه ای گذاشت . ازتوی آشپزخانه سفره راآورد ووسط اتاق پهن کردوکاسه آبگوشت را کمی گرم کرد وآوردروی سفره گذاشت .نصف نان را توی آن خردکردومشغول خوردن شد.هنوزچندقاشق بیشترنخورده بودکه دوباره صدای زنگ درآمد. بلندشد.چشم براه حمیدبود.همین روزها بایدمی آمد.اما درراکه بازکرددیدمامورپست است.مستمری ناچیزماهیانه اش راآورده است.مامورگفت:

-         سلام مادر،حالتون چطوره؟

زن دستش را به چارچوب درگرفت وگفت:

-         ای الحمدالله.

مامور گفت:

-         ازپسرتون چه خبر؟

زن،لبخندی زدوگفت:

-         آخرسربازی شه.قراره همین روزهابیاد.دیگه دوسالش تموم شده.

مامورگفت: خداراشکر،ازتنهایی میای بیرون.

 و ازتوی کیفش یک دفتر جلدمقوایی ویک بسته اسکناس بیرون آورد.زن آهی کشیدوگفت:

-   ببخشین نمی تونم سرپابایستم .

ونشست کناردر.مامورهم کیف را زمین گذاشت وروبروی اونشست.پولهاراشمردوبه اوتحویل دادوزن توی دفترانگشت زد.وقتی ماموررفت.زن نگاهی به پولها کردوگفت خدارحمتت کنه وبرگشت توی اتاق.پولهاراروی قفسه کتابهای پسرش گذاشت ونشست کنارسفره.هرچه دست دست کردنتوانست چیزی بخورد.قلبش کمی تیرمی کشید.سفره راجمع کرد.مقداری دانه برای قناری ریخت وبه رختخواب تکیه داد.

 خوشحال بودکه حمیدازسربازی برگشته وموقع زن گرفتنش است.چه کسی بهترازملیحه.همیشه آرزوداشت قبل ازمرگش عروسی تنهافرزندش راببیندوباقیمانده عمرش رابه تنهایی نگذراندومونسی داشته باشد.پرنده نتوانسته بود هم زبان وهمدم اوبشود.ملیحه رامی خواست.دوست داشت ملیحه مونسش باشد.درس ملیحه تمام شده بود.نمی خواست فرصت را ازدست بدهدوملیحه عروس کس دیگری شود.همراه حمید به خواستگاری ملیحه رفتند.خانواده ملیحه کاملا" حمیدرامی شناختند.ازبدوتولد تاحالا که به سربازی رفته بود.حمیدراپسرمعقول وسربزیری می دانستندوبه اوعلاقه داشتند.خیلی سخت نگرفتند.وضع آنهابرایشان روشن بود.قبول کردند.انگارهمه ی دنیا را به زن داده بودند.حمیدوخانواده ملیحه تمام کارهای لازم راانجام دادند.حیاط چراغانی شده بود.همه ی همسایه آمده بودند.همهمه وشادی حیاط خانه زن را پرکرده بود.جشن عقدوعروسی آنها بخوبی برگزارشد. حمیدلباس سرمه ای پوشیده بودوملیحه درلباس سفیدمثل فرشته شده بود.ملیحه به زن نگاه می کرد وزن به ملیحه وهردو لذت می بردند.زن بلندشد که برودجلو وعروسش راکه درلباس عروسی زیباتر وجذاب ترشده بود دربغل بگیردوببوسداما نفسش بالانمی آمدو دردش شدیدترشده بود.همهمه وشادی دیگربگوشش نمی رسید.همه جاتاریک شده بود.می خواست فریادبزند که چراغهاراخاموش نکنید.آنهاراروشن کنید.دست بزنید. شادی کنید.اما صدایش بیرون نمی آمد.

***

      ملیحه از مدرسه برگشت.کیفش را در اتاق گذاشت وبه مادرش گفت:

-         مامان، کاسه را خاله اورد؟

-         مادرش گفت:

-         نه.

-         من می رم بگیرم.

-         باشه دخترم برو و زودبیا.

      ملیحه هرچه زنگ زد زن دررابازنکرد. ظهررابخاطرآورد.

-         بیاتودخترم یه کمی بشین.

-         نه خاله دیرم می شه می خوام برم مدرسه.

-         خب، بعدکه برگشتی میای پیشم؟

-         چشم خاله،میام.

بادست محکم به درکوبید وبازچندلحظه صبرکرد.زن نیامد. برگشت خانه.

***

آخرین روز به اندازه دوسال گذشته برایش طول کشیده بود.بعدازتسویه حساب ازهمه بچه ها خداحافظی کرد.ساکش رابرداشت وازپادگان زد بیرون.سوارتاکسی شدومستقیم به ترمینال رفت.ازگیشه یک تعاونی  بلیطی خرید.آن راتاکردودرجیبش گذاشت. حرکت ساعت7شب بود.هنوزیک ساعت به حرکت اتوبوس مانده بود.روی یکی از صندلی های ترمینال نشست.کیف بغلی اش را بیرون آورد وبه عکس مادرش نگاه کردوگفت دیگه تنهات نمی ذارم.برای همیشه پیشت  می مونم.برای همیشه.دیگه جایی نمی رم.این بارمجبوربودم.تلافی این دوسال درمیاد وفکرکرد وقتی مادرش دررابازکند واورا ببیند چقدرخوشحال می شود ومثل همیشه دست می اندازد دور گردنش وصورتش را غرق بوسه می کندواشک توی چشمان رنج دیده اش جمع می شود.کیف رابست.هنوزنیم ساعت مانده بودکه بلندگوی ترمینال اعلام کرد مسافرین ساعت 7 به جایگاه خودشان بروند.حمید ساکش رابرداشت ورفت بطرف جایگاه.شاگرداتوبوس ساک و چمدان مسافرین را درصندوق بغل جای دادوهمه سوارشدند.اتوبوس درست سرساعت وبه موقع حرکت کرد.حمیدپشتی صندلی راعقب کشیدوتکیه داد.چشمانش رابست.هنوزاتوبوس ازشهرخارج نشده بودکه خوابش بردوزمانی بیدارشد که اتوبوس برای شام ایستاد.میل به غذانداشت وچیزی هم نخورده بود.وقتی اتوبوس حرکت کرد دوباره گرفت خوابید. ناگهان ازخواب پرید.خواب بدی دیده بود. اتوبوس هنوزدرحال حرکت بود.امابیشترمسافرین درخواب بودند.صبح شده بودوهواروشن بودولی خورشیدبیرون نیامده بود.ازشیشه به بیرون چشم دوخت .درخت،بوته،تپه ها باسرعت های متفاوتی به سمت عقب درحرکت بودند.سرش رابه صندلی تکیه دادوچشمانش رابست. اتوبوس حدودساعت9 وارد شهرشد.ساکش را گرفت وبلافاصله راه افتاد.تاخانه اشان راهی نبود.سرکوچه که رسید نفس عمیقی کشیدورفت توی کوچه.جلوی خانه ایستاد.دکمه زنگ رافشاردادومنتظرماند.هیچ صدایی نیامد.دوباره زنگ زدوبازمنتظرشد.تعجب کرد.بادست به درکوبید.جوابی نیامد.نگران شد.پیش خودش گفت مادرم جایی نداره بره بجزخونه یه همسایه وبطرف خانه همسایه بغلی رفت وزنگ آن هارازد.ملیحه ازتوی حیاط گفت اومدم وچند لحظه بعددررابازکرد.تاچشمش به حمیدافتاد رنگش سرخ شد.سلام کرد وسرش راانداخت پایین.حمیدقلبش ریخت. درذهنش گفت ماشاءالله چه بزرگ شده وبالکنت به ملیحه گفت:

-     سلام ملیحه خانوم،مادرم خونه شمانیس؟

 ملیحه گفت:

-    نه.

-

/ 2 نظر / 21 بازدید
آرمان صورتگر

سلام استاد گرانقدر خیلی خوشحالم که بهتون اینجا سر میزنم ... استاد مطالبتون دلنشین هست و زیبا براتون ارزوی موفقیت دارم و ایام به کامتان باشد ... استاد برای تبادل لینک کسب اجازه فرمایید. متشکرم