با تو می مانم

مادر حسین گفت:

- ببین چطور دست توی گردن هم انداختن

مادر محمد گفت:

-         آره خواهر ، مثه دو تا برادرن

-         همینه دیگه ، چون از بچگی با هم بودن

-          تا امروز هیچوقت از هم جدا نشدن

-         آره، یه جون توی دو قالبن

-         یادت میاد وقتی محمدم از نردبان افتاد و پاش شکست ، حسین تو ، کولش کرد و بردش درمانگاه

-         آره خواهر ، خدا حفظش کنه

         چند ساعتی از ظهر گذشته بود. بچه ها همگی ، در حال اعزام به جبهه های جنگ جنوب بودند و خانواده ها برای بدرقه آن ها دور تا دور چهار اتوبوسی که برای بردن آن ها آمده بود جمع شده بودند و برخلاف حزن و اندوهی که در نگاه آن ها به چشم می خورد ، در چهره ی تک تک بچه ها ، شادی و نشاط غیر قابل وصفی مشاهده می شد و به نظر می رسید به راهی که  انتخاب کرده اند و می روند از صمیم قلب عشق می ورزند . همگی بعد از جدا شدن از خانواده و خداحافظی ، وقتی سوار اتوبوس شدند هر کدام از پنجره  برای خانواده خود دست تکان می داد.

مادر حسین با لبه چادر اشک هایش را پاک کرد و گفت:

-         خدا به همراهتون

اتوبوس ها حرکت کردند و بچه ها صلوات بلندی فرستادند. خانواده ها با چشمانی پر از اشک تا لحظه ی آخر ، به دور شدن اتوبوس ها چشم دوخته بودند. سپس به طرف خانه هایشان روانه شدند.

                                                      ***

         صبح شده بود ، اما هنوز  آفتاب در نیامده بود که اتوبوس ها به نزدیک شهر اهواز رسیدند. در اتوبوسی که محمد و حسین نشسته بودند بجز این دو ، بقیه در خواب بودند. آن ها شعله های آتش کارخانه ها ی اطراف شهر  را  از دور می دیدند. برای اولین بار بود که به جنوب سفر می کردند این سفر دوره جدیدی در زندگی آن ها محسوب می شد و برایشان تازگی داشت. اتوبوس ها بعد از رسیدن به کنار شهر وارد جاده کمربندی شدند و  از روی پل رودخانه کارون گذشتند و حدود دو سه کیلومتر آن طرف تر وارد پایگاه بزرگی شدند و در جایگاه خود ایستادند.

         بچه ها پیاده شدند بعضی از آن ها هنوز خواب آلود به نظر می رسیدند بعد از گرفتن ساک های خود و انجام مراحل ورود آن ها به پایگاه و صرف صبحانه به محل استراحت خود راهنمایی شدند.

                                                           ***

          تقسیم بندی بچه ها برای گردان های مختلف بعمل آمد و پس از دو هفته به گردان های خود اعزام شدند.  محمد و حسین که قبلا" آموزش لازم را برای حضور در جبهه دیده بودند و طی مدت حضور خود در گردان ، توانایی های خوبی از خود نشان داده بودند مورد اعتماد و عنایت فرمانده گردان قرار گرفتند به همین علت مامور شناسایی موقعیت دشمن شدند.

        زمانی که اعلام حضور گردان آن ها در جبهه فرا رسید و به یک منطقه مرزی اعزام شدند. محوطه وسیعی را دیدند که در مقابل آن ها یک خاکریز طولانی و بلند و اطرافشان سنگرهای متعددی  وجود داشت و حکایت از این می کرد که  قبلا" نیروهایی در این مکان مستقر بوده و دفاع می کردند و اکنون گردان آن ها با تمام امکانات و تجهیزات لازم در این مکان  برای حمله و دفاع از تجاوز دشمن مستقر شدند. روبروی آن ها بعد از خاکریز که منطقه دشمن بود تپه های زیادی به چشم می خورد.

       اولین اقدام بعد از استقرار کامل گردان به محمد و حسین ماموریت داده شد  تا آن جایی که مقدور است به منطقه دشمن نزدیک شوند و اطلاعاتی از موقعیت ، تعداد و امکانات آن ها به دست آورند.آن ها پس از برداشتن وسائل لازم حرکت کردند. چندین کیلومتر از محل استقرار خود دور شدند و تپه های زیادی را پشت سر گذاشتند آفتاب سوزان نیمروزی تن آن ها را داغ کرده بود و عرق از سر و روی آن ها می ریخت. تاکنون چنین گرمایی را تجربه نکرده بودند. چشم هایشان سوز می داد و عطش فراوانی پیدا کرده بودند. هرکدام جرعه ای از آب قمقمه های خود نوشیدند و دوباره حرکت کردند تا به آخرین تپه رسیدند و درحال بالا رفتن بودند که چند خمپاره در پشت سر آن ها منفجر شد. ناخودآگاه ترس مبهمی وجودشان را فرا گرفت. به همدیگر نگاهی انداختند، گوش های خود را گرفتند و در جای خود روی تپه دراز کشیدند.

          افراد دشمن که بی انگیزه و با اجبار به جبهه آمده بودند ، به همین علت ترس و واهمه وجودشان را آرام نمی گذاشت و هرچند وقت یکبار خمپاره هایی به اطراف شلیک میکردند. چند لحظه صبر کردند وقتی احساس کردند خبری نیست دست یکدیگر را فشردند و به طور جداگانه و سینه خیز هر کدام به یک طرف تپه حرکت کرد.

  حسین که زودتر رسیده بود با دوربین کل منطقه روبرویش را بررسی کرد. حدود چندین کیلومتر جلوتر ، محل استقرار دشمن بود. به محمد گفت :

-  اونا رو دارم می بینم 

محمد گفت:

-         مواظب باش دیده نشی

حسین گفت:

-          چشم

محمد هم به جایی رسید که آن ها را می دید به حسین گفت:

-         منم الان دارم اون نامردا رو می بینم.

حسین گفت:

-          ولی  فردا ، نمی بینی.

محمد  خنده ای کرد وگفت :

-         خب بهتره تا دیده نشدیم اطلاعات رو جمع آوری کنیم و زود برگردیم.

        هر دو مشغول تخمین نفرات و شمارش تانک ها بودند که دوباره چند خمپاره شلیک شد و یکی از آن ها درست روی تپه ، بین آن ها به خاک نشست و منفجر شد.حسین گفت:

      -    آخ

      و محمد هم چشمانش را با دست پوشاند و هر دو به پایین تپه غلتیدند. چند دقیقه  سکوت نگران کننده ای بین آن ها گذشت و هیچکدام حرفی نمی زد تا اینکه محمد گفت:

      -   حسین ، تو خوبی؟

حسین گفت:

      -   خوبم ، چیزی نیست ، تو آمارشون رو برداشتی؟

-         نه ، دیگه نمی تونم

-         چرا ؟

-    نمی بینم

-         دست هاتو بردار ببینم.

-         به خدا نمی بینم چشمام پرخاک شده. تو برو بالا ، یه آماری بگیر و بیا بریم

-         نمی تونم

-         توی چشمای تو هم خاک رفته؟

-         نه ، پاهام ترکش خورده نمی تونم بلند شم

-         خون ریزی داره ؟

-   حالا دیگه نه ، اون ها رو با چفیه بستم

محمد به طرف صدای حسین خزید تا به او رسید و گفت:

-    خب بریم بالای تپه

-    آخه چطوری ما که نمی تونیم

-   بیا ، بیا روی کولم

-    نمی شه ،  آخه پای تو...

-     می دونم ، مشکلی نیست وقت تلف نکن بیا

    حسین با تلاش زیادی روی کول محمد رفت

 محمد به سختی خود را به بالای تپه کشاند. حسین  دقیقا" تمام امکانات  دشمن را شناسایی کرد و محمد با راهنمایی حسین به پایین تپه سرازیر شد.

محمد گفت:

-         یه لحظه یاد اونوقت افتادم که از نردبان افتادم و پام شکست ، تو کولم کردی و بردی درمانگاه

حسین با خنده گفت:

-         پس حساب نداریم

        خورشید تا لحظاتی دیگر غروب می کرد و از گرمای  روزکاسته شده بود. همانطور که حسین  روی کول محمد بود با خوشحالی به محل اسقرار خود برگشتند.

                                                     ***

/ 9 نظر / 19 بازدید
محمد رسول باوندپور

سلام جناب قهفرخي عزيز خوب هستيد قربان ؟ دلتنگتان بودم مدتي است كه از حضرت عالي بي خبرم به خواندن شعر جديدم در وبلاگ خودتان دعوت هستيد سبز باشيد [گل]

شعر زلال

به نـام خدا خداوند شاه و گدا عزیزی که جان مرا خلق کرد. تـوکّل دریـن ابتـدا بدان مقتدا سلام بر شما عزیز اهل ادب احساس شیرین و بیان گهربارتان را از دل و جان می نوشیم و از این فرصت طلایی، خدا را بسیار سپاسگزاریم. به روزیم با نکته کلامی جوشیده از خلوت مردی عزلسرا ( جناب حامد زرّین قلمی ) در حمایت از شعر زلال. امیدواریم ما را از رهنمودهای خود بی بهره نسازید. http://sherezolal101.blogfa.com/

محمد رسول باوندپور

درود بر شما شاعر بزرگوار با لطف خداوند و محبت هاي عزيزاني همچون حضرت عالي وبلاگ دوم بنده با عنوان آدم برفي تاسيس گرديد . اين وبلاگ مبحث مشخصي ندارد و سعي كرده ام از دغدغه هاي اجتماعي در قالب طنز و موضوعات ديگر بنويسم . صميمانه منتظر حضور گرم شما هستم . با كليك روي كلمه ي وب سايت به اين وبلاگ هدايت خواهيد شد . يا علي [گل]

سید علیرضا رئیسی

با سلام و عرض ادب و احترام یک دنیا [لبخند] و یک دسته [گل] برای شما از خداوند متعال مسئلت میکنم نظر ارزشمند شما تاثیر بسزائی در بهبود نوشته هایم خواهد داشت لطفا دریغ نفرمائید ارادتمند رئیسی گرگانی

سید علیرضا رئیسی

با سلام و عرض ادب و احترام این دو بیتی از خودم تقدیم به شما دو چشمونم چرا امشو بخوابه دلــم بی تاب و دنیا هم سرابه اگر جانم بری از پیش چشموم دلــم میـرَد که این دوری عذابه

شعر زلال

سلام بر شما تلاشگر عرصه ی ادب و هنر خدا را شکر که دوباره از احساس شیرینتان محظوظ گشته و از کلام زرّینتان آموختیم. سپاسگزاریم از اینکه زلال، مورد توجّه شما واقع می گردد و ما را از نظرات ارزشمند خویش محروم نمیفرمایید! به روزیم با: 1- مخالفت با شعر زلال به زبان مثنوی توسط یکی از شاعران 2- یک زلال، چکیده ای از جراحت پاییزی http://sherezolal101.blogfa.com/

کاوه

درود جناب استاد نبی اللهی نوشته ها و اشعار شما پر از مهر و عاطفه اند زنده باد ...

انتشارات پرستوی سپید

با سلام و ادب سپاسگزارم که از وبلاگ انتشارات دیدن کردید. من هم از مطالب شما لذت بردم . در پناه حق باشید.

م.آرمان

جريان ِ نا موافق ِ هيچ ! واريز ميكند شوريده و عبث ، ناله زنان ، با ساز ِ دهان ِ سبز ِ از ياد رفته اش... زيباي سبزه و رود ! ديريست شقايق ِ هردرد/ بگشوده است / از استخوان و رگ! و كتاب پيش آْهنگ ِ ويراني ِ كوراه