ديگر خيلی دير شده!

nice-5.jpg?bfa73TGB4cEmnNZG

        باران ریزی می بارید.دریاچتررابالای سرش گرفته بودودرپیاده رو چندمترجلوترازمن آرام قدم برمی داشت که اورادیدم.دلم برایش تنگ شده بود.چندین بار تصمیم گرفته بودم با خانواده ام بروم خانه ی آنها و  مجددا" از او خواستگاری کنم ولی مطمئن بودم که جواب رد خواهم شنید و سنگ روی یخ می شوم. به این دلیل ازرفتن منصرف می شدم ولی دلم می خواست زمانیکه با او مواجه می شوم بتوانم اورا راضی کنم تا ازخطای من بگذرد.ازکاری که کردم پشیمان بودم.آن شب وقتی مهتاب مانتواش رابیرون آورد.پیراهن آبی وبراقش دراندامی موزون هرنگاهی رابه خودجلب می کرد.ازهمان شب به بعد بودکه رفتارم تغییرکردو باهمه ی علاقه ای که به دریا داشتم از او دورشدم.انگار یکباره عقل خودراازدست داده بودم.باورش کمی مشکل است.اگر فقط مهتاب را دعوت نکرده بودکار به اینجانمی کشید.

        دریا شمع هارا فوت کرد و تقسیم کیک را به مهتاب واگذارنمود.اوهم بلافاصله شروع کرد به قاچ کردن و توزیع کیک برای میهمان ها. چشم ازاو برنمی داشتم. یک قطعه کیک توی بشقاب گذاشت و یکراست آمدطرف من. مقابلم که رسید خم شدلبخندی زد وگفت:

- بفرمایید اینهم کیک شما

      بشقاب را طوری گرفته بود که قلب گردن بندش درست روی کیک نشسته بود.چهره ی جذاب و شادی داشت وهمان لحظه متوجه شد که مرا مات کرده است. سپس گردن بند راهمراه یقه اش بادست جمع کرد. بشقاب را از دستش گرفتم وتشکرکردم.او برگشت ورفت برای توزیع بقیه کیک.تاپایان جشن همه ی فکر وحواسم به او مشغول بود.دریا هیچ صحبتی درباره اونکرده بود.شایدهمکلاسی سابقش بود ویاتازگی با او دوست شده بود.

قدم هایم راتندکردم تا به اوبرسم وقتی کنارش رسیدم سلام کردم صورتش رابرگرداندنگاهی به من کردو ازتعجب چشمانش ازحدمعمول بازتر شد.انتظار هم نداشتم که تحویلم بگیرد چندین ماه می شد که اورا ترک کرده بودم.باکمی تاخیر جواب سلامم را داد.بعدگفتم:

- خوبی؟

گفت:

- ای، بدنیستم!

        چندقدم بیشتر با او برنداشته بودم که چترش را طوری گرفت تا من هم بتوانم در زیر آن قراربگیرم.از اینکه به او نزدیکتر شدم احساس خوبی به من دست داد.دلگرم شدم.از این حرکتش خیلی خوشم آمد وازاوتشکرکردم.اما برخلاف قبل که وقتی باهم بیرون می رفتیم وازهردری برایم صحبتمی کردحالاسکوت کرده بودوحرف نمی زد.حق هم داشت هرکس دیگری هم به جای او بود همین کاررا   می کرد.به این خاطربه او گفتم:

- ازم دلخوری؟

        فقط آهی کشید وپاسخم رانداد.نمی خواستم آن خاطره تلخ گذشته برایش زنده شود هرچند  بادیدن من آنرا بیاد آورده بود.باآن ظلمی که درحق اوکردم وهمه ی رنجی که کشید نمی دانستم درباره ام چه فکر می کند آیا هنوز هم برایش ذره ای ارزش واعتبار دارم یانه.شاید با سکوتش می خواست این فرصت رابه من بدهد که خطای خودرابیشترمرورکنم.خطایی که در آن جشن شروع شد وبعد ادامه یافت.همان جشنی که وقتی تمام شدهمه رفتندوفقط او مانده بودتابه دریاکمک کند. باهمدیگر سالن راجمع و جورکردندبعدقرارشد اورابه خانه اش برسانیم. دریاگفت:

- من نمیام خسته ام

آهسته به دریاگفتم:

-  تنهایی بریم

- چه عیبی داره؟

- آخه...

- تو هنوز او نو نشناختی

      مهتاب مانتواش راپوشید ، کیفش را روی شانه اش انداخت و آماده شد برای رفتن.خداحافظی کرد.باهم رفتیم سوارخودرو شدیم.وقتی حرکت کردم گفتم:

- لطفا" آدرس

آدرس خانه اشان راداد وگفت:

- تلفن هم بدم.

گفتم:

- خیلی شیطونی

خیابانها خلوت بودو من آرام می راندم .به او نگاهی کردم و گفتم:

- خسته شدی ، نه!

باخنده گفت:

- کاری نکردم

- دریاچیزی به من نگفته بود

- ازچی؟

- از دوست شیطونش

- ما همکلاسی بودیم

- چه خوب امانقطه مقابل هم!

- حالا کجاشو دیدی                                                                                   

- پس خدابه دادم برسه

- شوخی کردم

- برخوردت که جالبه

- ازم خوشت اومد، نه!

- بی اندازه

- نه اینقدر دیگه

- جدی می گم

- شما لطف دارین

به آدرسی که داده بود رسیدیم. تشکر کرد و پیاده شد.گفتم:

- می تونم بازم ببینمت؟

لبخندی زدوگفت:

- چراکه نه!

گفتم:

- فردا چطوره

- به این زودی!

      نگاهی به صورت دریا انداختم دیدم خط اشکی که ازچشمانش سرازیر شده تا کنار لبش ادامه یافته است .طاقت دیدن قطره ای اشک درچشمانش رانداشتم.به اوگفتم:

- توداری گریه می کنی؟

باصدای گرفته ای گفت:

- توبه من بدکردی!

       چشمانش پرازاشک شده بود. بغض گلویم رافشرد  وقادر نبودم ازاوطلب بخشش کنم.چگونه دلم آمد آن لحظات شیرینی را که می رفت به خاطره های زندگی اش افزوده شود یکباره از او دریغ کنم و او را تنها و مبهوت بگذارم و درهمان ابتداء چهره ی مرد را اینگونه برایش ترسیم نمایم.. به سختی و با تضرع به او گفتم:

- می دونم بدکردم.خیلی هم بدکردم.جبران می کنم.

توی چشمانم نگاه کردوگفت:

- خیلی دوستش داری؟

        احساس کردم قلبم از کارافتاد.عرق سردی به تنم نشست.با او چه کردم. می بایست زمان بگذرد تا انسان به رفتارخود پی ببرد.آن وقت است که افکار واندیشه های خودرا به دودسته تقسیم می کند،خوب و بد را بررسی و در مورد خطاها خودرا سرزنش خواهدکرد.اما قبل از اینکه به این نقطه برسد تابع احساساتی است که براو غلبه یافته است.ای کاش می توانستم فقط و فقط این خاطره راازذهنش پاک کنم.نمی دانستم چه جوابی به این سوالش بدهم تا حرفم را باور کند و بداند که ارتباط و توجه من به مهتاب بیش ازدو هفته دوام نداشت و به او بگویم مگر موجودی دوست داشتنی تر ازتو هم وجودداردوازدیدمن تو با آن روح پاک وقلب رئوف ومهربانت باهیچکس قابل مقایسه نیستی.باشرمندگی به اوگفتم:

- باورکن خیلی زود پشیمان شدم و زودترازآنچه فکرکنی رابطه ما قطع شد.حتما" خبرداشتی؟

- نه،با او قهرکردم.

تلاش می کردم خطای خودراسبک ترکنم به اوگفتم:

- من بی گناهم ، دست خودم نبود.

یک لحظه ایستاد وگفت:

- پس دست کی بود؟

       می خواستم به او بگویم توهم یک مقداری دراین مورد مقصربودی چون توبودی که او را به جشن تولدت دعوت کردی اما دیدم خواهدگفت توچرا اینقدرضعیف بودی .به این خاطر منصرف شدم و گفتم:

- حالادیگه تموم شده. بهتر است به فکرگذشته نباشیم ودرموردخودمون صحبت کنیم.اصلا"امشب باخانواده ام میام خونه تون .

متوجه شدم که نیمه لبخندی روی لبانش ظاهرشداما موافقتی ابرازنکرد.گفتم:

- یه چیزی بگو

به ایستگاه اتوبوس رسیده بودیم.انتهای صف ایستاد.آهسته به اوگفتم:

- نمی شه کمی بمونین

گفت:

- نه،نمی تونم

- حتی تااتوبوس بعدی

- گفتم که نمی تونم

- پس می تونم باز ببینمت؟

- دیگه خیلی دیرشده!

 حرف آخرش معنی دیگری می داد.یعنی چی دیرشده. گفتم:

- قهرکردی

گفت:

- از این حرفها گذشته

- یه فرصت دیگه به من بده

- بایدفراموشم کنی

        تا زمانی که اتوبوس آمد و مقابل ایستگاه ایستاد هرچه التماس کردم اعتنایی نکرد. چترش راجمع کرد و سرش راانداخت پایین وبه دنبال سایر مسافرین رفت و سواراتوبوس شد.بانگاهم اورادنبال کردم تا هنگامی که روی صندلی نشست. درست همان طرفی که  ایستاده بودم.هرچه اشاره کردم توجهی ننمود.وقتی اتوبوس حرکت کرد .سرش را بطرف من برگرداند خوشحال شدم.روزنه امیدی برویم گشوده شد. دستش راآهسته بلندکردبرایم تکان دادو آن را روی شیشه اتوبوس گذاشت. همه چیز را فهمیدم.احساس بیهودگی کردم.سرم دردگرفت.قادربه ایستادن نبودم .رفتم کنار دیوار همانجا نشستم وچشمانم رابستم.نمی دانم چه مدتی آنجا بودم که سروصدای زیادی بالای سرم  آمد.انگارچندنفرباهم حرف می زدند.

- برین کنارببینم چی شده

- خانوم داره می لرزه.سردشه

- دور اونو خلوت کنین

- خانوم داشت باخودش حرف می زد

چشمانم را بازکردم مهتاب بالای سرم ایستاده بود.

***

حبیب ا... نبی اللهی

 

 

/ 2 نظر / 10 بازدید
مريم

شما مردا همين طوريد . بی وفا . دل شکسته پشت سر ميذاريد .

پيشنهاد می کنم تو وبلاگتون کوتاه بنويسيد.