غربت

در غربت و تنهايی

بشکسته پر و بالم

بی پويش و پروازی

در کنج قفس نالم

در گوشه اين غربت

با ناله چه ها کردم

زنجير صبوری را

يکباره رها کردم

بی بال و پری سخته

من عاشق پروازم

تا تشنه آن خاکم

غربت را نمی خواهم

يک بال و پری بايد

تا بار سفر بندم

از بند رها گشته

بر دام و قفس خندم

ح/ن

/ 1 نظر / 3 بازدید
darya

سلام. اميدوارم خوب و خوش باشيد شعر بسيار زيبايی بود. هنوز شعرهاتونو چاپ نکردين؟!! موفق باشی