دوست دارم همسرم باشی

کنار قبر ، پهلوی خواهرم نشسته بود.وقتی زنهاازروی قبربرخاستنداورادیدم.باورم نمی شد.صورتی بیضی شکل باچشمانی نافذ و قدی بلند.به همان صورتی که برایم تعریف کرده بودند.مادروعمه وخاله وخواهر هرکدام بادیدوسلیقه خودبه جنبه ای ازخصوصیات اواشاره کرده بودند و همگی درادب،متانت،صداقت ونهایتا" زیبایی او همصدا بودند.ولی من همه ی این تعریف وتمجیدو تلاش آنهارابرای راضی کردن خود می دانستم. به این خاطرزیر بارنمی رفتم وبه حرفهای آنها توجهی نداشتم وبه بهانه های مختلف از دیدن او شانه خالی می کردم.

عمه مرده بود. یگانه مونس پدر وقصه گوی دوران کودکی من وخواهرم دریا. همه ی فامیل آمده بودند تا عزیزی را به خاک بسپارند. عمه بیش از همه اوراپسندیده بود.ای کاش این آرزو به دلش نمی ماند.هنوز غروب نشده بود که ازخاک برگشتیم.زنهاتوی یک اتاق ومردها درسالن نشستند.صدای قرآن فضای خانه فراگرفته بود.اما من آرام نمی گرفتم.گاهی به عمه وگاهی به او فکرمی کردم. شرایط موجودبرایم قابل درک بود اما حسی غریب فکرم را به سوی اومی کشاند. غوغایی در درونم به پاشده بود. انگار چیزی راگم کرده بودم. اصرارآنها بیهوده نبود.او با آنچه درباور خودداشتم وآنچه دیده بودم قابل مقایسه نبود. آنها که زن بودند واینطور شیفته ی او شده بودند دیگر من جای خوددارد. باهمان نگاه اول مرامجذوب خود کرد ودردلم جای گرفت. برخاستم ورفتم توی حیاط.بعدازشام بجزچندفامیل نزدیک ، بقیه رفتند. دربین زنهایی که بیرون می رفتنداوراندیدم. خواهرکوچکم راصدازدم وقتی نزدیکم آمد. توی گوشش آهسته گفتم:

_ دیگه کسی توی اتاق نیس.

گفت:

_ نه

_ بروببین وبیا به من بگو ،خب

_ به خداهیچکی نیس،همه رفتن بیرون

رفتم درکوچه. او کنار خواهرم ایستاده بود و باهم صحبت می کردند. اسمش نیلوفر بود. خواهرم تامرادید لبخندی زد. اما او پشتش به من بود.چندلحظه بعد،ازخواهرم خداحافظی کرد ورفت.برگشتم توی حیاط. خواهرم آمد ازکنارم گذشت و بلافاصله رفت توی سالن. دنبال اورفتم.چادرش راروی چوب لباسی انداخت وبرگشت که دوباره برودتوی حیاط ،جلو او ایستادم.گفت:

_ بروکنار،می خوام برم کمک اونا ظرفهاروبشورم.

گفتم:

_ چی شد ؟

گفت:

_ چی ، چی شد ؟

 ازشیطنت دریا با اطلاع بودم که به این سادگی چیزی به من نخواهدگفت.حق هم داشت پس ازآن همه خوداری که می کردم حالا می خواست تلافی کند.نیلوفرودریاهمکلاسی بودندو علاقه زیادی به هم داشتند. دوران دبیرستان را باهم گذرانده بودند.ازجلو خواهرم رفتم کنار.نگاهی پیروزمندانه به من کرد ورفت توی حیاط.حوصله نداشتم.نمی دانستم چکارکنم.رفتم یک استکان چای برای خودم ریختم وگوشه ای نشستم،کمی که سردشد آن راخوردم، سپس برخاستم وضوگرفتم ونمازم راخواندم. پس از خاتمه نماز ، مشغول دعاکردن بودم که خواهرم دوباره آمد وقتی مرادید با لحنی کش دار گفت:

_ دعاکن ، شاید ، خدا لطفی کند وبه آرزویت برسی ورفت توی آشپزخانه. دعایم که تمام شدرفتم سراغش ، گوشش راگرفتم وگفتم:

_ چی گفتی ؟

گفت:

_ هیچ چی

_ یه بار دیگه بگو

_ خب گفتم دعاکن به آرزویت برسی ، مگه عیبی داره ؟

 منظورش را می دانستم اما گفتم :

_ نه ، نشد .بگو ببینم منظورت چه بود؟

_ چه می دونم. بالاخره هرکسی یه آرزوهایی داره دیگه

_ خب توچه آرزویی داری؟

_ فعلا" آرزوی داداشم واجب تره

_ از همین ات خوشم میاد. خب برام چه کردی ؟

_ به همین سادگی ، بدون هیچ خرجی

_ ای زرنگ! باشه قبول

_ حالا شد یه چیزی

_ خب حالابگو ببینم..... 

 پدرآمد توی سالن و نتوانستیم به صحبتمان ادامه دهیم.

                                            * * *

هفته وچهلم عمه هم به خوبی برگزارشد.زمان چه زود می گذرد.اصلا"زمان خیلی حریص است،همه اوقات را می بلعد تا همه چیز به دست فراموشی سپرده شود و رنگ کهنگی به خود بگیرد.

تا عمه زنده بود بایداورامی دیدم. بهتربود.خوشحال می شد. من و دریا با قصه هایش بزرگ شدیم و رشدکردیم.قصه های شیرین و آموزنده زیادی می دانست اما هر زمان به فراخور سن و سال ما ، نوع قصه اش را انتخاب می کرد و به مرور که بزرگ تر می شدیم محتوا ی آنها نیز تغییر می کرد و زمانی رسید که قصه هایش سرشار از خصلت های جوانمردی ، فداکاری ، گذشت و نوعدوستی بود و عین یک آموزگار سعی داشت این خصلت هارا درما تقویت کند . خدا رحمتش کند وبالاخره زمانی رسید که به من گفت:

_ عمه ، دیگه عمرم داره تموم می شه و پام لبه گوره ، اما دلم می خواد قبل از مردنم عروسی تو روببینم. قصه ی دختر شاه پریون که هنوز یاد ته ؟

گفتم:

_ بله عمه

_ خب یه دختر برات سراغ دارم عین دختر شاه پریون اما از اونم بهتر.نمی دونی چه گوهریه ، مومن ، باحیا ، فهمیده وخوش صحبت.هرچه بگم کمه.

و من بخاطر اینکه دلش را نشکنم گفتم:

_ دستتون درد نکنه

دراین مراسم ویکی دوبارهم در مسیر کلاس خیاطی اورادیدم.ازدریا شنیده بودم که به کلاس خیاطی می رود به همین جهت عمدا" درمسیر اوقرارمی گرفتم تا با او صحبت کنم.

بیش از پیش به او علاقه مند شده بودم. همه ی حرف هایی که درمورد او گفته بودندحقیقت داشت.ازخودم بدم آمد که آنهاراباورنمی کردم.

یک روزکه با او به طرف خانه اشان می رفتیم از اودرمورد ادامه تحصیل وتصمیم آینده اش سوالاتی کردم.گفت:

_ هنوزتصمیمی برای ادامه تحصیل نگرفته ام چون آمادگی اش روندارم.

گفتم:

_ درمورد ازدواج چی؟

صورتش قرمز شد وسرش را پایین انداخت وگفت:

_ نمی دونم چی بگم!

_ خواستگارها که دختری به این زیبایی وجذابی را راحت نمی ذارن

_ شما اینطورفکر می کنین!

 _ تمام عالم و آدم دارن ازشما تعریف می کنن  و بعضی هم دارن دیوونه می...

نگاهی به من کرد لبخندی زد ودوباره سرش را انداخت پایین.گفتم:

_ باور کن راس می گم

_ شما لطف دارین

_ پس یه قولی به من بدین

_ چه قولی ؟

_  تا سال عمه ام هیچ خواستگاری رو قبول نکنی

_ اگه تا اون موقع زنده باشم

_ این چه حرفی یه که می زنی؟

_ دست خداس دیگه

سر کوچه اشان رسیده بودیم که گفت:

_ من دیگه باید برم.

_ هنوز جوابم رو نگرفتم.

_ ان شاا... بعد ، فرصت زیاده

  از من جداشد ورفت.

                                                                      * * *

      وقت آن رسیده بودکه موضوع را با پدر ومادرم درمیان بگذارم اما دیدم دراین شرایط مناسب نیست.ازطرفی هنوز ازجواب نیلوفر مطمئن نبودم.به این خاطر تصمیم گرفتم دوباره اوراببینم وازراضی بودنش کاملا" مطمئن شوم. به این خاطر یک روز،نیم ساعت مانده به تعطیل شدن کلاسش حرکت کردم وقتی نزدیک کلاس خیاطی رسیدم دیدم دریا کنار یک جوان در جلو کلاس خیاطی گرم گفتگو هستند.به آنهاکه نزدیکتر شدم. به من سلام کردند جوابشان راندادم و به دریا گفتم :

_ اینجا چه می کنی؟

 گفت:

_ داداش بعد برات توضیح می دم

_ توضیح از این واضح تر!

 _ حسین دوست برادر نیلو فر

 وقتی دریا این راگفت سعی کردم موضوع را تغییردهم، لبخندی زدم و با او دست دادم وگفتم:

_ ببخشین نشناختم

 گفت:

_ نگران نباش، ازدیدنتون خوشوقتم

/ 0 نظر / 19 بازدید