سرو من

   

اشک بسان سیل ورودگشت زدیده ام روان

ازفراق روی او شد چنین تنم کمان

آن نگاه گرم اوبرده عقل ودین زمن

تارموی چون شبش گم نمودرهم چنان

خال روی آن لبش زدشرربه جان من

شهدچکیده است ازلبش وآن دهان

گل به روی موی اوجان فداکندچومن

سروکناریارمن سربنهد به زانوان

رفت ویک سخن نگفت ، پشت سرنگاه نکرد

رازآن دلش نگفت کردبه سینه اش نهان

 

 

      

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 7 بازدید