بيا با من

نمی گويی سخن اما بيا با من

نمی پرسی زمن حتا بيا با من

دوچشمم بی تو بيمارست اگر آيی

ز ديدارت شوم بينا بيا با من

به پايت می زنم بوسه ندارم غم

که بشکستی غرورم را بيا با من

چو شمعی بی فروغم من، تو خورشيدی

که من مجنون و تو ليلا بيا با من

گدای درگهت باشم و می دانم

نبيند برکه را دريا بيا با من

ح/ن

/ 3 نظر / 8 بازدید
سعیدی راد

سلام... ممنونم از اظهار محبتتون. وبلاگ خوبی داريد. موفق باشيد.

darya

سلام.اميدوارم خوب باشيد.شعرتون خيلی زيبا بود.اميدوارم هر چه زودتر چاپ کنيد.موفق باشيد.

armita

سلام خيلی زيبا و دلنشين بود هميشه موفق باشين