چندشعر

ماندگار

ای ترا چون شبنمی پرداخته

چون نگین بر برگ گل انداخته

تا سحر امید به فردا داشتی

رفتی و غم را به دل ها کاشتی

مثل گل بودی کنارت خارها

پشت سر افراشته بودند دارها

عین شمعی در هجوم تند باد

ترس خاموشی نبودت در نهاد

خاطرات تو بر اوراق زمان

ماندگار است با همان درد نهان

            *

 تنها ترین صدا

من هنوز هم

به تو می اندیشم

به تو

عابری تنها

و راهی ناهموار

که به پشت نگاه نمی کرد

 و

 می رفت

آنگاه که

زخم زبان ها را

همواره

حس می کرد.

       *

  با من حرف بزن

 گاهگاهی

روی تک تک

واژه های شعرم

قدم می زنی

بی آنکه

صدای پایت را بشنوم

شاید

نگران خلوت تنهایی ام هستی

نیستی؟

همه ی سطرها

بوی ترا گرفته اند

انگار

 از کوچه ی  اقاقی

گذر کرده ای؟

       *

 تو می مانی

می رویم

ما

بی هیچ نشانه ای

انگار نه انگار

که بودیم

شاید ، روزی

 ببینند

ترا

با آن نگاه ژرف

به این دنیا

از ورای شعرهایت

می دانم

تو می مانی!

 

 

/ 0 نظر / 3 بازدید