دیداریار

هر در که زدم ندیدمت روی

آواره شدم پی تو هر سوی

ای سرو روان بگو نشانت

با پا نه ، بسر دوم بدان کوی

از درد فراق گل رویت

نازک شده ام چو تار یک موی

آن دم که رسم رخت ببینم

پلکی نزنم دمی ز آن روی

بر خاک وبپای تو می افتم

از گریه ی شوق اشک شود جوی

با یاردگرمکن تویاری

زین رسم بگذر رهی دگرجوی

/ 0 نظر / 17 بازدید