و آن روز اتفاق افتاد

 

 

وقتی فهمید رفت کنار دریا و روی ماسه های خیس نشست.موج تا پیش پاهایش می آمد و دوباره برمی گشت.صدای امواج تنها صدایی بود که سکوت را می شکست و باتلاطم امواج درونش هم صدا شده بود.شاخه نازکی دردست داشت و با آن به روی موج هایی که به طرفش می آمدند ضربه می زد و خاطره دو هفته ی گذشته و اتفاقی راکه برایش پیش آمده بودمرورمی کرد.خاطره ای شیرین که به تلخی گرایید و جنگ و ستیزی بین عقل و احساس که درتار و پودش درگیربود. 

اکنون برسر دوراهی قرارگرفته بود و نمی دانست کدام راه رابرگزیند. به دریا خیره شد و اولین دیدار با اورا درکوچه به یاد آورد،کوچه ای که بارها ازآن می گذشت امابه هیچ چیز توجه نداشت و افکارش فقط و فقط حول وحوش درس دورمی زدو آرزویش ورود به دانشگاه بود. نمی دانست حسی مثل یک میهمان دروجودش دنبال فرصتی می گردد تا ازپیله خود بیرون بیاید و آن روز اتفاق افتاد. روزی که هنوز به وسط کوچه نرسیده پنجره ای گشوده شد و ناخودآگاه به پنجره نگاه کرد،دوچشم سیاه درشت با ابروهای پیوسته و کشیده تارو پودش رالرزاند.انگارقلبش افتادپیش پایش و عین خرگوشی که افسون ماری شده باشددیگرنتوانست قدم بردارد.سرش را انداخت پایین اما جاذبه ی آن چشمها راه گریز را براو بسته بود.سرش رابلندکرد.پنجره بسته بود.اطمینان نداشت بتواند حرکتی کند.آهسته پایش رابلندکرد و به راه افتاد.هنوز آن چشمها با اوبود.دیگر نمی دانست کجامی رود و بدون مقصد قدم می زد.غروب خسته و غمگین به خانه برگشت و تاصبح قاب آبی پنجره و آن چشمها را می دید.آفتاب درآمده بودکه از خانه زدبیرون و به طرف کوچه رفت.همان کوچه ای که روزها ازآن گذر می کرد وهیچ چیزی توجهش را جلب نمی کرد.اما حالا فرق داشت. پیچکها وگلهای یاس را روی دیوارها می دید و بوی سحرانگیز یاسهارا می بلعید.آهسته قدم برمی داشت و چشم به پنجره دوخته بود. تاته کوچه می رفت و برمی گشت.دوهفته،هرروزکارش همین بود.آرزومی کرد فقط یک لحظه پنجره باز شود اما نشد.غم و غصه چنگ دردلش انداخته بود.انگار همه ی غمهای دنیا را روی دوشش گذاشته بودند.حامد رازش راازدیگران پنهان می کردو نمی خواست کسی آن را بداند.اما کم کم صبوری اش راازدست داد و دوستانش رامرورکرد.عاقبت احمدراازهمه محرم تر دانست و رفت سراغ او و غمش رابا او درمیان گذاشت.

احمدگفت:

- این که می گی آدمیزاده،مگه نه؟

حامدنگاهی به چهره احمدانداخت وگفت:

- خب معلومه

- پس همین دورو برهاست

- بله

- حالا می گی خونه ش کجاست

حامدسرش راپایین انداخته بود و چیزی نگفت.احمد هم اصراری نکرد تا بالاخره حامد سکوت راشکست و نشانی خانه اوراداد.

احمد لبخندی زدوگفت:

- که اینطور، پس عاشق اون شدی!

حامد گفت:

- چرا می خندی؟

- من رو سرکارگذاشتی؟

- نه، چرا؟

- دوست داری بریم خونه شون و اونو ازنزدیک ببینی؟

- مسخره ام می کنی؟

- نه، جدی می گم،دوهفته ای می شه که رفتن مسافرت.فردا برمی گردن.

- تو ازکجا می دونی،مگه اونارو می شناسی؟

- آخه اونی که تو دنبالشی خواهر دوستمه

- جدی، چه خوب!

حامد خوشحال شد و روی احمد رابوسید

احمد گفت:

- حالا واقعا" به اون علاقه مند شدی؟                                                                     

- معلومه دیگه!

- اگه اونو ببینی پشیمون نمی شی؟

- نه

- اما می دونم پشیمون می شی

- یعنی چی؟ پشیمون می شم

- چطوری برات بگم؟اون دختر...

- اون دختر... چی...؟

- پاهاش فلجه!

- تو دروغ می گی،باورنمی کنم.خودم اونو جلوی پنجره دیدم.

- تو درست می گی، چون با ویلچر اومده جلوی پنجره

وقتی فهمید رفت کناردریا و روی ماسه های خیس نشست.موج تا پیش پاهایش می آمد و دوباره بر می گشت.صدای امواج تنها صدایی........

 

 

 

                                                                          

 

 

/ 4 نظر / 10 بازدید
مريم

زيبا بود .دستت درد نکنه یه پشت جدید از بانو مهوش گذاشتم بیا و نظرتو بگو

darya

چه داستان غم انگیزی..... عشقی که آتیشش تند باشه زود خاکستر میشه گر چه اسم حس این یارو رو نمیشه عشق گذاشت.....

سارا دخترک تنها

دوست خوبم سلام ممنونم از محبتی که داری . شرمنده اگر خيلی اذيت شدی هم پرشين رفتی بعد بلاگفا و حالا هم ميهن .به هر حال اميدوارم که بتونم جوابگوی محبتت بوده باشم در مورد وبلاگت بايد بگم در عين سادگی اما خيلی به نظم عاشقانه اومد . موفق باشی بازم پيشم بيا قربانت سارا دخترک تنها.

شانیا جووووووووووووووون

درووووووووووووووووووود از کامنتی که برا من گذاشته بوديد چيزی نفهميدم ولی وبتون جالبه گويا داستان مينویسيد هر موقع آپ کرديد منو هم مطلع کنيد. بدرووووووووووووووووووووووووووود تا درودی دوباره