آرزوی دیدار

من و زهرا خواهرم به مادر بزرگ می گفتیم ننه جون. ننه جون به امام خیلی علاقه داشت. عکس بزرگ امام را توی اتاقش زده بود. هر روز سر نماز برای امام دعا می کرد و همیشه از خدا می خواست که امام به ایران بیاید. یادش بخیر. خدا رحمتش کند. وقتی بیمار شد ، بابا حال و حوصله درستی نداشت ساکت و غمگین بود. باهیچکدام ماحرف نمی زد. ننه جون را خیلی دوست داشت. به او خیلی احترام می گذاشت. یک روز قبل از اینکه امام از فرانسه به ایران بیاید. عمو و بچه هایش به خانه امان آمده بودند تا هم سری به ننه جون زده باشند و هم فردا همه برویم پیشواز امام. وقتی با عمو توی اتاق ننه جون رفتیم. به ننه جون سلام کرد و دست او را بوسید. بعد ننه جون گفت:

- ننه از اومدن امام چه خبر ؟

عمو گفت:

- ان شاء الله ، امام فردا به ایران میاد.

- الحمدالله ننه ، عمر اون حکومت دیگه تموم شد.

- شاید از اومدن امام جلوگیری کنن ؟

- کی ؟ نمی تونن ننه ، خدا پشتیبون امامه.

- دولت دستورداده فرودگاه ها رو ببندن.

- اگه امام مامور امام زمان باشه فرودگاه باز می شه ننه.

- می گم با این وضع اگه هواپیمای امام بتونه بشینه بخدا معجزه شده.

- ننه وقتی خدا بخواد همه چی درست می شه. اگه هزار تا نقشه برا نیومدن امام بکشن،اون میاد.

صدای زنگ در، صحبت ننه جون را نیمه کاره گذاشت. من رفتم در را باز کردم. بابا و مامان و زهرا بودند. آن ها رفته بودند راهپیمایی. بابا به عمو دست داد و صورت ننه جون را بوسید و گفت:

- ننه ، نمی دونی توی خیابون چه خبره. از تموم شهرستونا اومدن برای دیدن امام. فردا همه می ریم پیشواز امام.

خیلی خوشحال شدم. به ننه جون گفتم:

- ننجون فردا می ریم جلو امام.

ننه جون گفت:

- ننه من حالم خوش نیست. پاهای درست و حسابی ام که ندارم. همه برین. اگه قسمت باشه منم یه روز امامو زیارت می کنم .

مامان سفره را انداخته بود.صدازد:

- بیاین ناهار ، غذا سرد می شه.

صدای اذان بلند شد. ننه جون برخاست وآرام  آرام برای وضو گرفتن از اتاق  بیرون رفت.

 

                                                            ***

همه رفته بودند پیشواز امام ، اما من پیش ننه جون ماندم. تاخبر ورود هواپیمای امام را به فرودگاه شنیدم. دویدم توی اتاق ننه جون و گفتم:

- ننجون امام اومد.امام اومد. با گوش های خودم از رادیو شنیدم.

ننه جون دست هایش را بطرف بالا بلند کرد و گفت:

- خدایا صد هزار مرتبه شکر.

ننه جون به سختی از جایش بلند شد و یک بشقاب پر از نقل آورد داد به من و گفت:

- ننه اینارو ببر توی کوچه به مردم بده.

بشقاب را گرفتم اول چند تا نقل توی دهانم انداختم و بعد رفتم توی کوچه و آن ها را بین بچه ها پخش کردم. آن روز همه خوشحال بودند. من هم از خوشحالی تا توانستم توی کوچه بازی کردم. گلویم خشک شده بود. به خانه آمدم تا آب بخورم. ننه جون دم در اتاق نشسته بود. زیر شیر توی حیاط کمی آب خوردم و دوباره داشتم می رفتم بیرون که ننه جون صدا زد:

- حسین

ایستادم. گفت:

- ننه وقتی از بازی برگشتی مرغ و خروس رو جا کن و در مرغ دونی رو محکم ببند یادت نره.

گفتم:

- چشم ننجون.

مرغ و خروس ننه جون خیلی قشنگ و خوشرنگ بودند. از وقتی جوجه های کوچکی بودند به آن ها رسیدگی کرد تا بزرگ شدند. هیچکدام از همسایه ها خروسی به آن قشنگی نداشتند. پرهای بلند و رنگارنگی داشت. رنگ پرهایش قرمز ، سبز ، بنفش ، قهوه ای و سیاه بودند. برق می زدند. دم بلند و خوش ترکیبی هم داشت. مرغ ننه جون هم گل باقلایی بود. دوسه روزی یک تخم می گذاشت که یک دفعه مال من بود و یک دفعه مال زهرا. بعد دیدم ننه جون بلند شد دستش را به چارچوب درگرفت و رفت توی اتاق. منهم رفتم توی کوچه. ازبس توی کوچه بازی کردم حسابی خسته و گرسنه شده بودم. وقتی آمدم خانه تا وارد حیاط شدم ، دیدم زهرا و مامان آمده اندو توی اتاق ننه جون نشسته اند. رفتم توی اتاق خودمان. چشمم به بابا افتاد که گوشه ی اتاق نشسته بود و زانوانش را در بغل گرفته بود. سلام کردم. جوابم را نداد. صدازدم:

- مامان گرسنمه.

چند دقیقه بعد مامان آمد و یک تخم مرغ آب پز با نان به من داد و رفت. هنوز دو سه لقمه بیشتر نخورده بودم که خوابم گرفت. همانجا بغل سفره دراز کشیدم.

 

                                                             ***                

از خواب که بلند شدم جلو در اتاق آمدم. ازتوی اتاق ننه جون صدای گریه می آمد. دیدم دوتا از زن های همسایه رفتند توی اتاق ننه جون. یک مرتبه یادم آمد که مرغ و خروس ننه جون را دیروز غروب توی مرغ دانی جا نکرده ام. حتما" بیرون مانده و گم شده اند.حالا همسایه فهمیده اند و پیش ننه جون آمده اند. زهرا را دیدم گوشه ی حیاط لب باغچه نشسته و با خاک های آن بازی می کند. پیش او رفتم و گفتم:

- زهرا ، مرغ و خروس ننجون گم شدن ؟

زهرا همانطوریکه سرش پایین بود و با قاشق توی باغچه را گود می کرد گفت:

- نه ، گم نشدن.

به مرغ دانی نگاه کردم و گفتم :

- آره ، اونا توی مرغ دونی ان .

زهرا گفت:

- ننجون مرغش رو به من داد و خروسش رو به تو.

- راس می گی ؟

- جون بابا

- کی ؟

- دیشب

- پس برا این رفته بودین پیش ننجون؟

نگاهی به اتاق ننه جون انداختم. خوب که دقت کردم . صدای مامان را شنیدم که با گریه می گفت:

- خانم بزرگ آرزو داشت برای یک بارم شده امام رو زیارت کنه . قسمتش نشد.

گفتم:

- زهرا پاشو بریم پیش ننجون. مگه چی شده ؟

زهرا سرش را بلند کرد. اشک توی چشمان قشنگش حلقه زده بود. درحالیکه لب ور می چید گفت:

- ن.. ن.. ننجون صب که داشت ن.. ن.. نماز می خوند. از سر نماز ر.. ر.. رفت پیش خدا!

 

/ 7 نظر / 5 بازدید
مجنون ترین غزل

سلام استاد گلم خوشحالم كه تونستم آثار ارزشمندتان را در اينجا بخوانم و خوشحالتر اينكه در همايش آواي دل زيارتتان كردم رضا محبي راد به ما هم سري بزنيد من شما رو لينك كردم كه گمتان نكنم دورود بر شما

شعر زلال

سلام بر شما عزیز از احساس و کلام شیوایتان نهایت لذت را بردیم با احترام تمام برای نوشیدن چند زلال دعوتید! ( کمی تا قسمتی طنز و در برخی نکات بسیار جدّی ) www.sherezolal100.blogfa.com

ستاره مشرقی

در سایت شعر ناب بودم که متوجه آدرس وبلاگتون شدم داستان زیبایی بود ، نوستالژی دلتنگی داشت برایم شیوائی قلمتان را ستودم ارادت ، فروتنی و مهر برای شمایی که عزیزید[گل] دست بوس شما ستاره مشرقی[گل]

ژیلاراسخ

[گل]سلام جناب نبی اللهی گل خیلی خوشحالم که با وبلاگتون آشنا شدم سرفرصت همه مطالب واشعارتون را خواهم ماند همیشه ماندگار وپیروز باشید[گل]

شعر زلال

زلال در خدمت مادر سلام بر محضر مبارک شما زحمتکش گرامی عرصه ی ادبیّات خدا را هزاران شکر که باز عمری باقیست و از کلام حودجوش و احساس های روان طلائی در سایه ی گرم شما مستفیض و مستفید می باشیم. با احترام فراوان بر نوشیدن چند زلال غنی از احساسهای در آمده از قلوب صاف که بسوی « مادر » جاریست، دعوت هستید. شما هم احساستان را در دو کلمه بیان فرمایید! www.sherezolal100.blogfa.com

شرقی

درود بر استاد نازنین پدر مهربانم عزیزترین پدر ... دلتنگتان بودم دلتنگ مهربانی تان ... داستان زیبایی بود لذت بردم در مورد جناب مطوری نه فقط نام رو اشتباه نوشتند همیشه مرا مورد لطف قرار می دهند جناب مطوری و بلاگم را می آیند و می خوانند ولی این بار شرقی را اشتباهی مشرقی نوشتند لذت بردم نازنین ترین باشید همیشه