انتظار

دیده بر راهت سپردیم سالها

تا نهی بر چشم ما جانا تو پا

روشنی بخشد دل تاریک و سرد

گر بتابد نور مهتابت به دلها

عدل خود را چو می داری به پا

می زداید زین جهان بیدادها

بذر نیکی را که افشان می کنی

یک به یک گردند فنا اشرارها

هر درختی را که دارد ظلم بر

شاخ و برگش را می دهی بر بادها

ح/ن

/ 1 نظر / 5 بازدید
ناناز

سلام... شعر قشنگی بود.......